تبليغاتX
انجمن مثنوی پژوهان جوان ایران
شرح مثنوی معنوی

آدمی دو قلب دارد

همان كه گاهي مي‌شكند

قلبي كه از بودن آن باخبر است و قلبي كه از حضورش بي‌خبر.
قلبي كه از آن باخبر است، همان قلبي است كه در سينه مي‌تپد.
همان كه گاهي مي‌شكند؛
گاهي مي‌گيرد و گاهي مي‌سوزد
گاهي سنگ مي‌شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي‌رود ...
با اين دل است كه عاشق مي‌شويم
با اين دل است كه نفرين مي‌كنيم
و گاهي وقت‌ها هم كينه مي‌ورزيم ...

اما قلب ديگري هم هست؛

قلبي كه از بودنش بي‌خبريم.
اين قلب اما در سينه، جا نمي‌شود
و به جاي اين كه بتپد، ... مي‌وزد و مي‌بارد و مي‌گيرد و مي‌تابد
اين قلب نه مي‌شكند و نه مي‌سوزد و نه مي‌گيرد.
سياه و سنگ هم نمي‌شود
از دست هم نمي‌رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آن قدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي‌ماند
بالا مي‌رود و بالا مي‌رود و بين زمين و ملكوت مي‌رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي‌كني، او دعا مي‌كند
وقتي تو مي‌رنجي، او مي‌بخشد
اين قلب كار خودش را مي‌كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلّقت
نه به آن چه مي‌گويي؛ نه به آن چه مي‌خواهي
و آدم‌ها به خاطر همين دوست‌داشتني‌اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي‌خبرند ...

(شهید مرتضی آوینی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 8:22  توسط احسان احمدی  | 

دانی که تو را خدا چرا داده دو دست           من معتقدم که اندر آن سری هست

یک دست به کار خویشتن پردازی               با دست دگر ز دیگران گیری دست

 خدایا راهی نمی بینم و آینده پنهان است. اما مهم نیست، همین کافی است. که تو همه چیز را می بینی و من تو را؛

خدایا در این دنیا پیوسته در معرض نابودی و هلاک و مرگ هستم، دردل می گویم:

خدایا به خاطر بندگانت معجزات بیشماری می کنی پس به نجات من هم بیا مرا آن موهبت بخش که در تو زندگی کنم.

پیش بروم و نفس گسیخته را بکشم

مبادا که از یاد ببرم تو پناه و آسایش من هستی

با دستی دامن تو را میگیرم و با دست دیگر به تهی دستان و دردمندان یاری می رسانم

مرا در اوقات تنهائی و نیازمندی تنها مگذار، ای رحیم بخشنده مرا دریاب.

 

در فلسطین دو دریاچه هست یکی از آنها تمیز و تازه است، ماهی ها در آن جست و خیز می کنند، سواحلش سبز و اطرافش پر از درخت است، ریشه های این درختان را به سمت آب امتداد داده اند تا از آب دریا بهره ای بگیرند.

رودخانه اردن آب تمیز تپه های اطراف را به درون  این دریاچه می ریزد. دریا زیر نور آفتاب برق می زند، مردم خانه هایشان را نزدیک دریاچه بنا کرده اند، پرنده ها هم در همان حول و حوش لانه هایشان را ساخته اند.

رود اردن به دریاچه دیگری هم میریزد، اما در این دریاچه نشانی از ماهی ها نمی بینید، نه پرندگانی که در اطراف آن لانه بسازند، و نه گل و گیاهی که اطراف آن بروید، رودی که به این دو دریاچه می ریزد یکی است، رود اردن. اما دریاچه اول در ازای هر قطره ای که دریافت می کند ، قطره ای از خود بیرون می ریزد ، اما دریاچه دوم همه آب های دریافتی را در خود نگه میدارد. دریاچه اولی در خدمت دیگران است و زنده می ماند و دریاچه دومی که همه چیز را در خود نگه میدارد ، راکد و مرده است.

 شما دوست دارید جزو کدام یک از دریاچه ها باشید؟!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 10:54  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

هر جا از عاشقی بپرسید كه عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می كند .

عشق حاشیه انسان بر كتاب آفرینش است ،

عشق سرطان دوست داشتن است ،

عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ،

عشق لك لكی است كه كه روی درخت خاطرات لانه دارد ،

عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ،

عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ،

عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ،

عشق شب نامزدی ما با جدایی است ،

عشق لحظه عظیمی است كه در آن زنت برای معالجه قلبت طلا هایش را می فروشد ،

عشق كاری است كه تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت بر می آید ،

عشق من و توییم به اضافه یك پاییز قدم زنان ،

عشق یك نگاه نیست عشق یك كلمه نیست
 
عشق خلاصه شده در فاصله ، عشق آزادی است ،

عشق شادی است ،

عشق آغاز آدامی زادی است ،

عشق آغاز روئیدن است ،

عشق رودخانه لیلی است كه صدا ندارد ،

عشق جهنمی است كه دوا ندارد ،  زندگی همواره دو نیمه است نیمه ای سرد و آجین و نیمه ای سوزان و آهنگین عشق آن نیمه سوزان زندگی است ،

عشق پلی است كه اقلیم حیات و سرزمین مرگ را به هم پیوند می دهد ،

عشق چون دریاست عشق رسوا و رسوایی است عشق تنها و تنها یی است ،

عشق نكهت جان است جان و ایمان است ،

عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است ،

عشق بستان است گلستان است بی پایان است ،

عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ،

عشق بی عین و  بی شین است ،

عشق چراغ نجات بخش انسان است ،

عشق نوری است كه در هر نظری جلوه گر است ،

عشق اسطرلاب اسرار خداست ، یادگاری است كه در این كنبد دوار می ماند ،

عشق آتش دلهای كباب است ،

عشق دردها را درمان می كند ،

عشق تمنای دو قلب است ،

عشق پیوست بهترین محبتی است میان من و تو
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:13  توسط احسان احمدی  | 

فقط برای خودت! 

روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟

پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!

پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!

مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!    

 

بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت.  بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ »  كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » .  مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .»  شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند

راز معرفت 

روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود.

مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!

مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.

اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط احسان احمدی  | 


زیباترین چیز در دنیا

 

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.



فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.


خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.


فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.


پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.


وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد.

فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.

 

شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.


مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.


زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟


چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.


فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.



خداوند فرمود:


این قطره اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 8:30  توسط احسان احمدی  | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

 

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

 

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

 

وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.

 

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

 

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

 

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

 

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

 

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

 

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

 

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

 

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

 

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

 

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

 

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 8:18  توسط احسان احمدی  | 


 A – Accept : پذیرا باشید:  دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید


. B - Break away : خودتان را جدا سازید: خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید


. C - Creat : خلق کنید : خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید


. D – Decide : تصمیم بگیرید: تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد


. E - Explore : کاوشگر باشید : جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید


. F - Forgive : ببخشید : ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند


. G - Grow : رشد کنید: عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند


. H – Hope : امیدوار باشید: به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید


. I - Ignore : نادیده بگیرید: امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند


. J – Journey : سفر کنید: به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید


. K – Know : بدانید: بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید

.

L – Love : دوست بدارید : اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد

 

. M – Manage : مدیر باشید: بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید

 

. N - Notice : توجه کنید: هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید

 

. O -Open : باز کنید: چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد

 

. P –Play : بازی و تفریح کنید: فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد

 

. Q – Question : سوال کنید: چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید

 

. R – Relax : آرامش داشته باشید: اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.

 

S – Share : سهیم شوید: استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد

 

. T – Try : تلاش کنید: حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید

 

. U – Use : استفاده کنید : از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد

 

. V – Value : احترام بگذارید: برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید

 

. X – X-Ray : اشعه ایکس: با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید

 

. Y – Yield : اجازه دهید: اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید در انتها خوشبختی را خواهید یافت

 

 . Z – Zoom : تمرکز کنید: زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:51  توسط احسان احمدی  | 

در دنیای مهر و محبت جائی بنام" فراتر از اینجا" نیست. بلکه همه به عنوان یک خانواده بزرگ انسانی در کنار هم هستیم. " سوزان جفرز"

تصور کنید زندگیتان به پایان رسیده و در عالم برزخ در اتاقی بزرگ منتظرید تا با شما مصاحبه شود و به نامه اعمالتان رسیدگی کنند. برگ کاغذی به شما داده اند که روی آن پرسشی است که می بایست به آن پاسخ دهید، پاسخی که به این پرسش مهم و اساسی خواهید داد، چگونگی زندگی شما در جهان آخرت را رقم خواهد زد. فکر می کنید این پرسش چه خواهد بود؟

لحظه ای به آن فکر کنید ، آیا فکر می کنید خداوند از شما خواهد پرسید؟ در فلان سال چه قدر مالیات پرداخت کردی؟ یا چقدر پول خرج خودت کردی؟

معتقدم آن پرسش مهم و اساسی هیچ یک از این ها نخواهد بود ، بعد از مرگ فقط خواهند پرسید" چقدر خوب عشق ورزیدی؟ زندگی چه تعداد از انسان ها را به گونه ای مثبت از خود متاثر ساختی؟ قلب چند نفر را شاد کردی؟ خودت را چقدر دوست داشتی؟ آیا دانستی برای چه به دنیا آمده بودی؟

چنانچه ما هم در یک یک روزهای زندگیمان این پرسش ها را از خود بپرسیم، و بدنبال آن باشیم که پاسخ مناسبی برای آنها داشته باشیم و خود را معتقد سازیم که الگوی مناسبی از ارزش هائی که تبلیغ و تجویز می کنیم باشیم و خود تبلور تغییراتی باشیم که دوست داریم در دنیا شاهد و نظاره گر آن باشیم، آنوقت است که جهان دستخوش تغییرو تحولی بسیار شگفت ، عظیم و زیر بنائی خواهد شد.

قلب ما فقط از طریق عشق ورزیدن، محبت کردن، خشنود شدن ، سهیم شدن ، کمک کردن، بخشیدن، در آغوش کشیدن و گرمی بخشیدن به دنیا از راه عشق می تواند به درد و رنج خویش خاتمه دهد.

" اندیشه عشق و توانمندی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:30  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

تنها برای مادرم فنون دوست یابی را بکار نبردم اما او بیش از همه به من محبت ورزید. "دیل کارنگی"

 

شبی ، پسری نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود، رفت و یک برگ کاغذ را به او داد. مادر دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند .پسرش با خط بچه گانه نوشته بود:

- کوتاه کردن چمن باغچه                        5 دلار

- مرتب کردن اتاق خوابم                        1 دلار

- مراقبت از برادر کوچکم                       3 دلار

- بیرون بردن سطل زباله                        2 دلار

- نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم         6 دلار

جمع بدهی شما به من:                           ۱۷ دلار

 

مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب فرزندش این عبارت را نوشت:

- بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی.             هیچ

- بابت تمام شبهائی که بر بالینت نشستم و دعا کردم .           هیچ

- بابت تمام زحماتی که در این سالها کشیدم تا تو بزرگ شوی.  هیچ

- بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت.                              هیچ

 

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق  من به تو هیچ است. وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمانش مادرش نگاه می کرد، گفت : مامان دوستت دارم. آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:  قبلاً به طور کامل پرداخت شده!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:56  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

رفتارها مسری هستند... .... آیا رفتار شما ارزش سرایت دارد؟!

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود وهق هق گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: "دختر خوب چرا گریه می کنی؟"

دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم، در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز زیبا می خرم.

وقتی از گل فروشی خارج شدند ، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: " آنجا" و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.

مرد را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت طاقت نیاورد ، به گل فروشی برگشت ، دسته گلی گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:29  توسط خانم بهشتی نژاد  |