|
|
|
|
|
سلام دوست عزيزم ، این پست را بخون تا جای پرسشی برای برگزاری میهمانی در شب یلدا برات باقی نمونه ، چون که ما همه فرزندان مهر هستیم و باید به مناسبت های ملی (با نام یک ایرانی) آگاهی داشته باشیم. ایران کهن به همین جهت مردم آنزمان بر این پندار بودند که کسی از آسمان میاید مهر می آید و مهربانی را بر روی زمین می نهد و میرود. واینکه چطور این تاریخ از ۲۱ دسامبر به ۲۴ منتقل شد لازم به گفتن است: چون در آن زمان گاه شماری وجودنداشته بنابراین یکروز در این هفته انتخاب شده است که زیاد جای نکوهش باقی نمی ماند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 8:54 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت. این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 13:40 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
مخالفین مذهب آن را با یکی از این چهار مورد توجیه کرده اند: ۱ـ توجیه مذهب بر مبنای ترس ۲ـ توجیه مذهب بر مبنای مالکیت ۳ـ توجیه مذهب بر مبنای طبقاتی ۴ـ توجیه مذهب بر مبنای جهل علل بیشتر روانشناسان بودند که احساس مذهبی را معلول ترس می دانستند و آنرا بر مبنای ترس توجیه می کردندو می گفتند: انسان از زمان پیدایش از مرگ . طوفان. زلزله. بیماری و ....... می ترسیده است. این هراس دائمی موجب شده است که او به طرف توسلی کشانده شود. بنابر این ترس علت توسل و احساس مذهبی شده است یعنی ترس انسان را وادار کرده است که برای جلوگیری از عوامل خطر و رام کردن پدیده های مضر و دوام و بقای پدیده های مفید به چیزی متوسل شود و احساس مذهبی بوجود آید.بنابراین پیدا شدن مذهب در انسان معلول ترس او از قوای محسوس طبیعت مثل زلزله و ...... و قوای نامحسوس و مجهول طبیعت مثل بیماری و ...... بوده است. اگر علت پیدایش احساس مذهبی ترس باشد باید منحنی ترس از عوامل طبیعی بر حسب تقویت مدنی و پیشرفت علمی بشر و قدرتمندی بشر از لحاظ علم و تمدن نزول کند و ترس ضعیف شود یعنی مذهب هم که معلول ترس است در بین مردم ضعیف شده و از بین برود. یعنی بشر هر چه از حالت بدوی به جلو آمده و متکامل تر شده است مذهبش و احساس مذهبی اش ضعیف می شود. یا در جامعه ها باید مذهب در طبقه عوام قویتر از همه و در طبقه زبده و بالا ضعیف تر از سایر طبقات باشد . حال آنکه چنین نیست و تاریخ نشان می دهد که غالبا مذهب در طبقه مذهب در طبقه متوسط از سایر طبقات قوی تر بوده است. مسئله دیگر اینکه اگر ترس علت پیدایش مذهب باشد باید تمام مذاهب و مکاتب و حتی ادبیات پر از ترس و عوامل ترس باشد. در صورتی که در مذاهب و ادبیات بیش از هر چیز ایمان و عشق موج می زند و فراوانی آن قابل قیاس با وجود ترس نیست . نتیجه :عامل ترس نمی تواند به عنوان عامل زاینده مذهب صادق باشد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:14 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
نشریه اینترنتی آرام به نقل از جمعیت اخترشناسی اردن نوشت، چند روز آخر ماه ذی حجه ( آخرین ماه قمری ) در سالجاری قمری ( 1428 ) با ماه ژانویه ( اولین ماه میلادی ) 2008 هم زمان می شود ضمن آنکه تمام سال 1429 در سال 2008 قرار می گیرد و پس از آن چند روز اول ماه 1430 قمری ( محرم الحرام) با اواخر سال 2008هم زمان می گردد، بدین ترتیب در سال 2008 میلادی شاهد سه سال 1428 ، 1429 و 1430 هجری قمری خواهیم بود.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:13 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
در گاهنامه ايران باستان (3745) اين روز بنام جشن ديگان و شب پيش از آن به نام جشن شب يلدا يا شب چله نام گذاري شده است که واژه يلدا به پارسي باستان به چم (معني) زايش است. از ديدگاه اخترشناسي شب يلدا بلندترين شب سال است، و روزها کم کم بلند و شب ها کوتاه مي شوند یا آغاز روشنايی است، پس ايرانيان باستان با آگاهی ژرف از دانش اختر شناسي، اين شب را يلدا یا زايش روشنايی ناميدند. از همين روي يلدا در افسانههاي ايران باستان شب زايش مهر در سپهر است و ماه به دلدادگي مهر اين شب را به درازترين ديدار خود با خورشيد دگرگون ميكند و جشن پيدايش مهر بوده است. واژه "دي" يا "دتوشو" اوستايي و به چم (معنی) دادار، آفريدگار يا اورمزد كه همه نام خداوند است مي باشد و در اوستا بيشتر به جاي واژه اهورامزدا به كار رفته شده است. از همين روي نام اين ماه را "دی" ناميدند چه "دی" نام آفريننده مي باشد، كه سپس به آفريننده روشنايی نامی شد. در گاهنامه ايران باستان هر روز نامی دارد، و اگر به نام سی روز ماه بنگريد، خواهيد ديد كه روزهای هشتم و پانزدهم و بيست و سوم هر ماه به نام دی نام گذاري شده كه برای جدا كردن آنها از همديگر هر يك به نام روز پس از آن خوانده شده است. بنابراين این روزها به نام روزهاي دی به آذر، دی به مهر و دی بدين كه نام خداوند مي باشد ناميده شده اند. در ماه دی چهار بار جشن ديگان در روزهاي اورمزد، دی به آذر، دی به مهر و دی بدين برگزار می شود، كه از همه والا تر جشن روز اورمزد می باشد. اين روز در ايران باستان كه نخستين جشن ديگان است به نام "اورمزد و دي ماه خرم روز" یا جشن ديگان نامیده شده است. زرتشتيان همچنين اين روز را چيرگي روشنايي بر تاريکي يا پيروزی اهورامزدا بر اهريمن به شمار مي آورند. در اين روز پادشاه هان و والیان، ديدار همگاني با مردم می داشتند. در اين شب خانواده هاي ايرانی پيرامون زيرگاه (کرسي) يا کنار بخاری گرد هم مي آيند و ميوه هايی مانند انار "نماد ميوه ايرانی"، هندوانه، خربزه، آجيل و شيرينی می چينند و همه تا پاسی از شب، اين شب را با داستان سرايي و شادی و خرمی می گذرانند. جا دارد گفته شود كه شب 25 آذر در گاهنامه باستان و از ديدگاه اخترشناسی بلندترين شب و شب يلدا بوده است ولی شوربختانه اين شب به نادرستي به شب 29 آذر در گاهنامه جلالی جابجا شده است، كه گفتمان در باره آن در اين جستار نمی گنجد. همچنين جاي دارد گفته شود كه نام "روز" در زبان انگليسي يا اروپايي كه "دی" خوانده ميشود از همين واژه "دي" يا آفريننده روشنايي پارسی گرفته شده است، همچنين چون مهر در چندين سده آيين بنيادين امپراتوری روم بود، کليسای روم پس از آمدن آيين مسيح به روم، آن را با زايش مسيح برابر کرد وبنام جشن کريسمس ناميد، و همچنين آيين درخت كريسمس و ريخت و كلاه و انديشه بابانوئل... از آيين كهن ايرانی آمده كه باز گفتمان آن در اين نوشتار نمی گنجد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:42 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي در جهنمي بود كه فرشته اي ناگهان براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه روزي تو كار نيك انجام داده اي . فكر كن ببين آن را به ياد مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش امد كه روزي در راهي مي رفت ، عنكبوتي را ديد اما براي آنكه آنرا له نكند ، راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد . فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت: تار عنكوبت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي . مرد تار عنكبوت را گرفت ، در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و مرد دوباره به جهنم افتاد . فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش ساختن ديگران از دست دادي . ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:15 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت و گوهایی با خدا او اول و آخر و ظاهر و باطن است. حدید/3 خدایا !نیستی ، کجائی؟ آخر چرا همیشه قایم شدی؟ چی می شد اگر دیدنی بودی؟ آن وقت همه باور می کردند که هستی. آن وقت همه مومن می شدند . این طوری که خیلی بهتر بود. اما انگار تو دوست داری مخفی باشی. دوست داری همه دنبالت بگردند. شاید برای همین است که اسمت باطن است. اما میدانی تعجب من از چیست؟ از اینکه هر وقت می گویند هوالباطن، هو الظاهر هم می گویند. خدایا مگر می شود که تو هم باشی و هم نباشی هم همه جا باشی و هم هیچ جا نباشی. خدایا به این ها که می رسم دیگر معنی اش را نمی فهمم. خدایا گاهی اوقات تو چقدر سختی. تا حالا برات اتفاق افتاده که خدا را حس کنی؟ حضورش را لمس کنی و رد پای روشنش را ببینی و بگویی : خدایا ! با اینکه نیستی ، با اینکه به نظر نمی آیی، اما چقدر هستی ! چقدر معلومی! چقدر واضح و مشخصی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:11 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
هر گاه بندگان من ، از تو درباره من بپرسند، بگو من نزدیکم.بقره/186 خدایا دلم می خواست یک جائی باشی ، حتی اگر شده یک جای دور . آن وقت حتماً می آمدم پیشت. حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود. همه اش دنبالت می گردم. می گویند تو همه جا هستی، اما من پیدایت نمی کنم . مگر نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیک ترم. همه اش به این فکر می کنم ، این آیه مثل یک راز است.یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم.آخر می دونی چیه رگ گردن نزدیک ما نیست. درون ماست . قسمتی از ماست . به این آیه فکر می کنم و دلم هری می ریزد. انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد. یک چیز دوست داشتنی و قشنگ . خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد، توئی؟ آیا فکر می کنی خدا همین نزدیکی هاست، همین دور وبرها، از کجا این را می دانی، هیچ وقت نزدیکی او را احساس کرده ای، هیچ وقت فکر کرده ای چه وقت هایی بیشتر نزدیکت می آید؛ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:9 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود ----- در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست. ----- هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید نورمن وینست پیل |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 14:42 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید: آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟ هیزم شکن گفت: تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم! شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:5 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:34 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
پايگاه خبري مولانا نيوز http://www.molananews.com موسسه گسترش انديشه و عرفان مولانا http://www.molanaidea.com |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:2 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم : خسته ام گفتی : لا تقنطوا من رحمه الله - از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) گفتم : هیچکس نمی دونه تو دلم چی میگذره گفتی : ان الله یحول بین المرء و قبله - خدا حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24) گفتم : غیر از تو کسی را ندارم گفتی : نحن اقرب الیه من حبل الورید - ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم (ق/16) گفتم: ولی انگار اصلا" منو فراموش کردی گفتی : فاذکرونی اذکرکم - منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا - تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای منه کوچک خیلی دوره,تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله - کارهائی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس / ۱۰۹) گفتم: خیلی خونسردی , تو خدائی و صبور, من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک ....یه اشاره کنی تمومه گفتی: عسی ان تحبوا شیئا" و هو شر لکم- شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه (بقره/216) گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا" چطور دلت میاد؟ گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم- خدا نسبت به همه مردم نسبت به همه مهربونه (بقره/143) گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا ـ مردم به چی دل خوش کردن، باید به فضل و رحمت خدا شاد بود گفتم: اصلا" بی خیال توکلت علی الله گفتی: ان الله یحب المتوکلین - خدا اونائی رو که توکل میکنن را دوست داره (آل عمران/159) گفتم:خیلی چاکریم. ولی اینبار انگار گفتی : حواست رو خوب جمع کن. یادت باشه که : بعضی از مردم خدارو فقط به زبون عبادت میکنن.اگه خیری بهشون برسه , امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلائی سرشون بیاد تا امتحان بشن, رو گردون میشن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:19 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
-هيچ ميداني فرصتي كه از آن بهره نميگيري، آرزوي ديگران است؟! (جك لندن) -دوست بداريد ليكن عشق را به زنجير بدل نكنيد. (جبران خليل جبران) -توان آدميان را، با آرزوهايشان ميشود سنجيد. (اُرد بزرگ) -رويش باغ سكوت، در هنگامه خروش و همهمه ، ارزشش را نشان ميدهد. (اُرد بزرگ) -با بردباري همه چيز در چنگ توست. (اُرد بزرگ) -براي پرشهاي بلند، گاهي نياز است چند گامي پس رويم. -ساده باش، آهوي دشت زندگي، خيلي زود با نيرنگ ميميرد. (اُرد بزرگ) -اگر در دل شوق و عشق داري از زندگي خود بهره بسيار به دست آر، چون عشق همواره آدمي را به سوي كمال راه مي نمايد. (پل نيسن) -اگر كسي يكبار به تو خيانت كرد، اين اشتباه از اوست. اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد، اين اشتباه از توست! (شكسپير) -براي پرش هاي بلند، گاهي نياز است چند گامي پس رويم. (ارد بزرگ) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:6 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
اشاره : شادروان پروفسور آنه ماري شيمل ، اسلام شناس آلماني تحقيقات بسيار مفصلي درباره عرفان اسلامي و بويژه مولانا جلال الدين محمد بلخي انجام داده است که کتاب «شکوه شمس» از وي به فارسي ترجمه شده است. وي همچنين برخي از اشعار مولانا را به زبان شعر و با واژگاني زيبا به زبان آلماني ترجمه کرده است. آنچه در ادامه مي آيد، مقدمه خانم شيمل بر ترجمه گزيده اي از اشعار مولاناست که توسط يونسکو چاپ شده است.
«در طلب آن وجود ابدي که در کامل ترين جذبه اش از همه موجودات زميني و آسماني برتر است و ناب ترين سرچشمه نور ابدي است و با بالهاي برترين شور و شوق مذهبي که بسيار عالي تر از جلوه هاي ظاهري و مثبت مذاهب است ، مولانا جلال الدين رومي ، نه به مانند ديگر شاعران غزلسرا چون حافظ و نه فقط بر فراز خورشيدها و ماهها، بلکه بر فراز زمان و مکان ، آفرينش ، پيمان ازلي و تقدير و بر فراز حکمت روزگار، در بي نهايت پر و بال مي گشايد و پرواز مي کند و آنجاست که او به عنوان طالب ابديت در وجود ابدي و عاشق بي نهايت در عشق بي منتها ذوب مي شود و خويش را براي هميشه از ياد مي برد و تنها آن «همه بزرگ» را مقابل ديدگان دارد و به جاي اين که چون ديگر شاعران در پايان غزلهايش به نام خويش تخلص کند همواره نام عارف و مقتدايش ، شمس تبريزي را به عنوان آخرين سنگ بناي زمين گنبد مينايي غزلهاي نورانيش قرار مي دهد.» يوزف فراير فن هامر پورگشتال در کتابش تحت عنوان «تاريخ سخنوري در ايران» مولانا را اين گونه توصيف مي کند و او را بزرگترين شاعر عرفاني اسلام در شرق و غرب مي نامد. در عمل نيز کمتر شاعري را مي توان يافت که با وجود اين همه تنوع و غنا در افکار، بتواند همزمان تجربه شخصي و عارفانه اش را با چنين تعبيراتي به مخاطب منتقل کند. رومي در نقطه اي از توسعه عرفان اسلامي و تصوف قرار دارد که همه جريان هاي قبلي به حد اعلاي خود رسيده اند و راه را براي جريان هاي آينده و جديد هموار کرده اند تا بتوانند حرکتهاي مهمي را انجام دهند. قرن سيزدهم ميلادي (هفتم هجري) ، که مولانا در آن مي زيد و آن عصر را تحت تاثير خود قرار مي دهد ، نه فقط دنياي اسلام ، بلکه از غرب اروپا گرفته تا هندوستان و ژاپن بودايي را گرايش هاي گوناگون عرفاني فرا گرفته است. در اين دوره به نام شاعران ، انديشمندان و چهره هايي برخورد مي کنيم که گويي چون وزنه تعادلي در مقابل قدرتهاي مخرب آن روزگار تاثيرگذار بوده اند. در اين دوره قدرتهايي چون چنگيزخان و اعقابش ، دنياي قديم را از مرزهاي آلمان گرفته تا درياي زرد ويران کردند و به سال 1258 م. بساط خليفه عباسي و مرکز گذشته اسلام را در بغداد برچيدند و از اين رو در تاريخ اسلام دوره جديدي را بنا نهادند. براساس روايات مختلف ، جلال الدين جوان که به سال 1207م. (604ه) ق) در بلخ متولد شده بود، به اتفاق والدينش وطن را ترک مي گويد؛ چرا که در آن زمان موطنش در معرض تهديد حکام مغول قرار دارد. پدرش عارف بزرگي است که پسر بايد از محضر او هنگام مهاجرت طولاني و سفر به عربستان و سوريه و آناتولي بهره هاي فراوان برده باشد. در قونيه سلسله ترکان سلجوقي حکومت مي کردند و آنجا مرکز حکومت آنها بود. گستره فرمانروايي ترکان سلجوقي قسمت اعظم وسط و شرق آناتولي را تا درياي (مديترانه) شامل مي شد که البته هنوز هم تعداد زيادي از بناهاي تاريخي آن دوره در زيبايي فراموش ناشدني قونيه به چشم مي خورد. آثار زيبايي چون ارض روم ، سيواس ، قيصريه و غيره که بيانگر تمدن عظيم سلجوقيان است. جلال الدين در ملازمت پدر در قونيه سکني گزيد و پس از مرگ پدر به عنوان استاد اديان (دين شناسي) و الهيات در يکي از مدارس قونيه مشهور شد. در سالهاي نخست توسط يکي از شاگردان پدرش هدايت و راهنمايي مي شد و بسيار زياد با عرفان مشغول بود. به حلب مسافرت کرد. اما چندي نگذشته بود که دوباره به پايتخت سلجوقيان بازگشت. در سي ام نوامبر 1244 برابر با 642هپ.ق به درويشي مهاجر به نام شمس تبريزي برخورد کرد (مکان ديدار مولانا و شمس هنوز هم در قونيه مشخص است) و اين شخصيت اسرارآميز براي او به نمادي از معشوقي الهي تبديل شد و درست به مانند نامش «شمس الدين» به آفتاب حقيقي زندگي مولانا تبديل شد. وابستگي دروني مولانا به معلم عارفش ، حس حسادت خانواده و شاگردانش را نسبت به معشوق برانگيخت و از اين رو شمس الدين بايد شهر را ترک مي گفت. البته او دگرباره نيز به قونيه بازگشت ، اما بزودي ناپديد شد و شايد هم توسط اطرافيان حسود مولانا به قتل رسيده باشد. در اشتياق و جستجوي او ، جلال الدين به شاعري بدل مي شود که عشق ، اشتياق بي پايان و ترديد و اميدش را در ابيات آتشين اش مي ريزد و سرانجام نيز دوست را در خويش مي يابد که چون «ماه مي تابد» همان گونه پسرش بعدها درباره اش مي نويسد. از محو شدن مولانا در معشوق غايب از نظر، مي توان دريافت که چرا جلال الدين در پايان اشعارش ديگر نام خويش را قرار نمي دهد و در پايان هر شعري نام شمس الدين را مي آورد؛ چرا که او وجود خويش را در شمس الدين گم کرده است و بيش از اين بدون او نمي تواند وجود داشته باشد. تجربه هاي بعدي عاشقانه او نيز تاييد اين نکته است. جلال الدين دگرباره براي مدتي کوتاه با صلاح الدين زرکوب پيوند مي يابد. آهنگ چکش زرکوبان در بازار قونيه او را به رقص درمي آورد و صلاح الدين چون پرتوي از معشوق نخستين به نظر مي رسد. چنين عشقي دگر باره نيز نسبت به حسام الدين چلپي در او رخ مي نمايد و جلال الدين به درخواست او به سال 1256م. بزرگترين اثر تعليميش ، مثنوي را مي نويسد. مثنوي در 26هزار بيت مجموعه کاملي از عرفان را با همه جوششهايش به تصوير مي کشد و در آن امواجي که از افکار متضاد برخاسته اند، در عين بي نظمي به هم گره مي خورند و در هم مي آميزند و مثنوي براي نسلهاي آينده به سنگ بنايي مطمئن در عرفان تبديل مي شود و از اين روست که هر روز در ترکيه و هندوستان و هر جا که عارفي يافت شود، تفسيري نو از مثنوي ارائه مي شود. جلال الدين در 17دسامبر 1273م. برابر با (پنجم جمادي الاخر 672هپ.ق) از دنيا رفت ؛ در حالي که نزديکانش او را با لقب «مولانا» آقاي ما، مي خواندند. شهرت او به رومي نيز به خاطر اقامت او در وطن دومش يعني سرزمين روم يا آناتولي است. پرنده روح مولانا، در قونيه يعني جايي که بيش از 40سال زندگي معنويش را در آنجا گذرانده بود، از قفس جسمش به پرواز در مي آيد. آخرين ابيات رومي نشاندهنده شادي او از اميد اتصال به محبوب است. مولانا در قونيه به خاک سپرده شد و نسلهاي بعد خانقاه او را مجهز ساختند و امروز هنوز هم - اگر چه به صورت موزه در آمده است - آنجا مرکز تصوف در ترکيه است. هر ساله براي گراميداشت روز مرگ مولانا، دهها هزار درويش در اين مکان گردهم مي آيند و به آهنگهايي گوش مي دهند که با اشعار او نواخته مي شوند: آهنگهايي شيرين ، هيجان انگيز و عقل ربا. آنان همچنين مراسم سماعي را مي بينند که از زمان آن بزرگوار تاکنون در ميان درويشان باقي مانده است. تغزل مولانا سرشار از بازيهايي است که در اين سماع ديده مي شود و از اين روست که ما در بسياري از اشعار او مي توانيم آهنگ ريتمي را احساس کنيم و دريابيم که شاعر همواره در يک هيجان بالا و سرشار قرار داشته است و او اين گونه توضيح مي دهد که زماني که معشوق جذبه ماه گونه اش را نشان مي دهد، او چون همه موجودات که از شراب عشق ابدي سرمست شده اند، خويش را در سماع قرار مي دهد، به سان باغ به هنگام بهار، وقتي که خورشيد طلوع مي کند - مثل درخشش شمس الدين - در عطر گلها در گذر باد بهاري به رقص مي آغازد و همه شکوفه ها و درختان در اين نيايش عاشقانه حضور مي يابند. اگر کسي حتي براي يک بار به بلنداي آناتولي در قونيه هنگام فصل بهار سفر کند، اين نمادها را بخوبي درک خواهد کرد. شعر مولانا جلال الدين در قالبهايي است که شعر کلاسيک فارسي از اوزان شعر عربي گرفته است. اما مولانا از قالبها و وزنهايي استفاده مي کند که بتواند به بهترين شکل ايده آل هايش را به نظمي آهنگين درآورد؛ از اين رو مولانا حتي مصراع ها را نيز به دو قسمت تقسيم مي کند و با استفاده از قافيه هاي دروني به شعر حالتي پرطراوت و زنده مي بخشد. نمادهايي که مولانا از آنها بهره مي گيرد از مدتها قبل چون سنتي در ادبيات فارسي استفاده شده اند و کاملا آشنا هستند. شراب عرفاني و هديه اي دوست داشتني ، موضوع هايي هستند که کمابيش در ابيات شناخته شده اند. از ديگر سوي ، براي اين شاعر مسلمان ، سنتي بزرگ است که به کتاب آسمانيش وفادار بماند؛ از اين رو در اشعارش از آيات و کلمات قرآن بسيار استفاده مي کند و گاه اشاراتي دارد که از قرآن کريم گرفته شده است و اين تمثيل ها در ابيات بي شماري آمده است. سخن دوست داشتني عارفان که بسيار به آن علاقه مند هستند، يعني همان پيمان ازلي که خدا به هنگام آفرينش انسان از او مي گيرد نيز بسيار آمده است : الست بربکم؟ و انسان پاسخ مي دهد: بلي و اين پيمان ارتباط ازلي و ابدي انسان و خداست که عاشقان را بشدت به معشوق وابسته مي سازد. او همچنين از صفات انساني بهره مي گيرد. وقتي از يوسف سخن مي گويد، از او به عنوان نماد دارنده زيبايي مطلق الهي ياد مي کند و يا باز او را در سمبل رومي مي آورد که به وسيله قدرتهاي اهريمني در چاه بدن گرفتار آمده است. اگر چه اين نمادها در اشعار شاعران پس از مولانا، چون اشعار حافظ بسيار زيباتر در کنار هم قرار گرفته اند و به هم آميخته اند و اين جذابيت هنري تا اين حد در مولانا ديده نمي شود، اما به يقين فن شاعري در مولانا نيز بسيار قوت گرفته است ، به گونه اي که در برخي از ابيات مي توان جريان آرام و سيال قافيه ها و چگونگي آمدن تصاوير را حس کرد. و اما به طور کلي مي توان گفت که شعر او به طرز اعجاب آوري تازه و پرطراوت است. او از اين که از زندگي روزمره سخن بگويد، ابايي ندارد. اما شعر جلال الدين همواره به سوي والاترين حقايق سوق مي يابد و رهنمون مي گردد. عادات روزمره نمادي از عشق و اشتياق ابدي هستند. مشکل است که بتوان براي مولانا يک سيستم فکري مشخص تعريف و تنظيم کرد. او از يک سو وفادار به سنت عرفاني قرآن است که آن را در دوران آغاز اسلام مي توان مشاهده کرد و تمجيد او از مقام پيامبر اسلام همه جا مشهود است. از سوي ديگر، به آثار عرفاني نويسندگان قبل از خود مانند غزالي (وفات 1111م) نظر دارد و به آن وفادار است. همان گونه که از سخنان او برمي آيد، او با آثار عارفاني چون سنايي و عطار آشناست و تاثير اين دو شاعر بزرگ را در مثنوي مي توان مشاهده کرد. به يقين رومي با نظريه هاي عشق عرفاني آشنا بوده است ، نظرياتي که طي گذر از قرنها تبلور يافته بودند و تعليم آنها در فناي کامل خويش در معشوق تجلي مي يافت. عاشق تنها آينه اي است که معشوق در آن رخ مي نمايد. عاشق هيچ هستي از خود ندارد و اين معشوق است که در او مي جنبد، مي زيد، مي شنود و سخن مي گويد و اين خواسته هاي معشوق است که در او جاي گزيده است. نظريه اين تجربه عاشقانه پيش از اين توسط احمد غزالي (وفات 1126م) در آثارش و در آثار عين القضات همداني (وفات 1230م) بيان شده بود و البته جلال الدين اين تجربه هاي نظري را در خويش به واقع متبلور ساخت. ابن عربي (وفات 1240م) نماينده اين عقايد در آن دوران بود که بعدها عرفان اسلامي را به طور کلي تحت تاثير قرار داد. حداقل مفسران ترک ، هندي و اسلامي طي قرنها چيزي غير از بيان ناب وحدت وجود در آثار او نديده اند. در اين ديدگاه ميان آفريننده و آفرينش تفاوتي نيست ، جز آن که هدف از طلب ، حل شدن قطره (يعني انسان) در اقيانوس الوهيت است. به يقين مي توان اين تعبيرها را در شعر رومي نيز يافت ، اما بازگشت قطره به اقيانوس الهي يکي از آن هزاران تصويري است که مولانا از اشتياق يکي شدن و وحدت مي سازد. او بيشتر به بازگشت فرد مي انديشد: بازگشت به خانه عاشقانه دوست ، بازگشت به خانه پادشاه ، تسليم کامل در برابر معشوق اسرارآميز که گاه در چهره دوست و گاه در نقاب دشمن رخ مي نمايد و هر روز در تصويري ديگر تجلي مي يابد و او را نه مي توان با زنجير قلم به بند کشيد و نه با قلم عقل توصيف کرد. و البته جلال الدين رومي نه تنها آن عاشقي نبود که بخواهد عميق ترين اسرار الهي را از طريق مجادلات و مباحثات ديني بيابد، بلکه او اين اسرار را در راز و نيازي عاشقانه با معبود جستجو مي کرد. گستره شعر رومي آنقدر وسيع است و از نظر جنبه هاي مختلف تجربه عرفاني به قدري غني است و در عين حال همه آنها گاه به قدري انساني ، دروني و شخصي است که جاي تعجب ندارد و اگر اثر او در گذر قرنها بارها و بارها تفسير شده است و بخش عظيمي از شعر عرفاني اسلام از شعر او متاثر شده است و شگفت انگيز نيست که اشعار او در گستره امپراتوري عثماني ، يعني همان جا که مرکز درويش هاي فرقه مولويه است و يا در سواحل هندوستان و يا شرق بنگلادش و يا همه جا خوانده شود و خواننده عشق بي منتها، اعجاب و تقليد او را بيابد و حتي اين تاثير به دايره ارتدوکسي نيز کشيده شود. تاثير افکار او تا امروز نيز باقي مانده است. محمد اقبال (وفات 1938م) مولوي را به عنوان پدر روحاني خويش مي نامد. اقبال ، رومي را به عنوان رهبر مذهبي خود برمي گزيند و اشتياق آفرينش گر و عشق اسرارآميز خدايي را از او مي آموزد تا ملتش را به بيداري فراخواند. در اروپا مولانا را براي اولين بار هامرفن پورگشتال در کتاب «تاريخ سخنوري ايران» معرفي کرد. فردريش روکرت با خواندن اين ترجمه به جلال الدين علاقه مند شد و از تاثير او قالب غزل را پديد آورد. سپس روکرت با نبوغ فراواني که داشت از هر سطر ترجمه پورگشتال اشعاري در قالب غزل (به زبان آلماني) پديد آورد که با روح مولانا تجانس داشت. در اين اشعار که پيش از اين در قالب خام ترجمه بودند، وجود عارف بزرگ و تاثير روکرت را مي توان مشاهده کرد که چگونه او به بهترين شکل واژه ها را ترتيب داده است. ديوان رومي در چاپ جديد خود که توسط بديع الزمان فروزانفر تصحيح شده است.
بيش از 3100شعر را با بيش از 33هزار بيت شامل مي شود. البته قابل درک است که انتخاب از ميان اين شعرها بيشتر به احساس برمي گردد. در اشعار مولانا، شعرهايي که در زبان فارسي زيبايي اعجاب انگيزي دارند، مشاهده مي شود، اما به خاطر بازيهاي واژگاني قابل ترجمه نيستند. برخي از اشعار نيز به مسائل اسلامي مربوط مي شوند. در اين گزيده از اشعار مولانا سعي شده است تصوير درستي از جنبه هاي مختلف شعر او ارائه شود و تا حد امکان غزلياتي انتخاب شوند که موضوع هاي مهم موردنظر مولانا در آنها نهفته باشد. منبع: جام جم آن لاين 25/3/1382 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:8 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سکان را به من بده دست خدا جعبه های سیاه و طلایی خدا هست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 8:20 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
زمین سرشار از قدرت الهی است و هر بوته ی معمولی نیز با نیروی الهی پابر جاست، فقط کسی که می بیند کفشهایش را از پایش در می آورد، بقیه در اطراف مینشینند و توت سیاه می چینند. (الیزابت بارت براونیگ) خدایا یاریم ده تا در دلهای آکنده از نفرت بذرعشق و محبت بکارم. این جمله را به خاطر بسپارید " عشق هرگزشکست نمی خورد" هرگاه با مشکلی مواجه می شوم می دانم که با ارسال عشق هرگز شکست نمی خورم.عقیده ی افرادی که سرشار از نفرت هستند بر این اساس است که زندگی به آن ها عشق نمی ورزد. نفرت در حقیقت واکنشی به احساس مورد تنفر واقع شدن است. برای انسانی که سرشار از عشق است، پاشیدن بذر نفرت کاملاً غیر طبیعی و غیر عادی تلقی می شود. این جمله بسیار مهم را فراموش نکنید" خداوند مظهر عشق است" هرگونه شر وبدی از ذهن انسان نشات می گیرد. هر نفرتی از ذهن انسان هایی سرچشمه می گیرد که احساس می کنند از خداوند و جریان انرژی عشق جدا هستند. شما نیز هنگامی تحت تاثیر نفرت قرار میگیرید از خداوند و انرژی عشق جدا هستید. انتقام ، خشم ، تلافی کردن، دلتنگی و همه ی آن چه به عنوان مشکل قلمداد می کنید ساخته و پرداخته ذهن است. کنفوسیوس: برجسته ترین سخاوتمندی این است که به همه ی انسان ها عشق بورزی. جان مقدس نقل قول می کند و می گوید: " عشق واقعی در عشق ما نسبت به او قرار ندارد بلکه در عشق او نسبت به ما نهفته است. هنگامی که در زندگی خود با نفرت کسی روبه رو شدید از آن لحظات استفاده کنید و به خود یادآوری کنید که باید رو به سوی خداوند کنید. اگر منیت خود را که می خواهد تلافی کند و بر نفرت فایق آید، کنار بگذارید به خود اجازه داده اید تا در آن لحظات ، بذر عشق بپاشید. هیچ گاه فرصت دیدن زیبائی ها را از دست ندهید ، زیرا آفرینش زیبائی ، هنر خداوند است و نشانه ایست فرعی برای پی بردن به دنیای الهی. در هر چهره جذاب ، در هر آسمان صاف ودر هر گل زیبا، هنر خداوند را مشاهده کنید و او را به دلیل برکت و سعادتی که ازطریق هر یک نثارمان می کند، شکر گویید. هر گاه با نفرت روبه رو شدید به خودتان یاد آوری کنید انسانی که از خود نفرت ساطع می کند دردرونش احساس می کند که مورد نفرت و تنفر واقع شده است. این یادآوری سبب می شود میل و اشتیاقی در درونتان شعله ور شود، طوری که بخواهید با گرمای عشق خود، رنج وعذاب احساس نفرت را تسکین دهید. زمانی را اختصاص دهید تا به زندگی انسان های بپیوندید که از خود نفرت ساطع می کنند . وقتی انسان هایی را که سرشار از نفرت هستند می شناسید پی می برید آنها نیزمی خواهند مثل شما عمل کنند آنها نیز می خواهند تا مورد مهر و محبت دیگران قرار گیرند و نفرتی که از خود نشان میدهند در حقیقت فریادی برای تقاضا کردن عشق است. یک برده آزاد شده که هر کسی فکر می کند او دلایل بسیاری دارد تا سرشار از نفرت باشد نمونه ای است که پیام فرانسیس مقدس را نشان میدهد او گفت: من اجازه نخواهم داد هیچ انسانی با برانگیختن نفرت در من، روحم را کوچک کند" او از نفرت داشتن پرهیز داشت، چرا؟؟ زیرا همان طور که گفته نفرت روحش را خوار و حقیر میکند. پس......بذر عشق بپاشید و از دسته گل هائی که به نشانه احترام ،روحتان را زینت می دهند لذت ببرید. منبع: کتاب برای هر مشکلی راحلی معنوی وجود دارد نوشته وین،دبلیو-دایر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 21:21 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
کرگدن گفت: همة کرگدن ها تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم. دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود. کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار ... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید. کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:50 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدمت همگی دوستان و همراهان انجمن مثنوی پژوهان جوان سلام عرض میکنم . امیدوارم حال همگی خوب باشه .متاسفانه چند وقت اخیر بدلیل مشکلی که از جانب سایت IranBlog بوجود اومده بود پستی نداشتیم و چون این مشکل حل نشد مجبور به تغییر آدرس وبلاگ شدیم. امیدواریم مانند گذشته با اعلام نظر و همراهی گرمتون ما را یاری کنید.
پیروز و موفق باشید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:10 توسط احسان احمدی
|
|
||