تبليغاتX
انجمن مثنوی پژوهان جوان ایران
شرح مثنوی معنوی

تو ای حسین!
با تو چه بگویم؟
"
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل "
و تو ای چراغ راه،
ای کشتی رهایی،
ای خونی که از آن نقطه ی صحرا،
جاودان می تپی و می جوشی،
و در بستر زمان جاری هستی،
و بر همه ی نسل ها می گذری،
و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی،
و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی،
و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی،

ای آموزگار بزرگ شهادت!
برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومیدی ما بیفکن!
قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز!
و شراره ای از آتش آن صحرای آتش خیز را
به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش !
ای که " مرگ سرخ " را برگزیدی
تا عاشقانت را از " مرگ سیاه " برهانی،
تا با هر قطره ی خونت،
ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری
و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی،
و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی !
ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما ،
"
به تو و خون تو محتاج است . "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:32  توسط احسان احمدی  | 

سلام به همه دوستان

يه وبلاگ جالب در زمينه شرح مثنوي معنوي . ميتونيد فايل صوتي جلساتشون را هم دانلود كنيد.

http://masnawi.persianblog.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:20  توسط احسان احمدی  | 

پرواز من به بال پر توست زینهار     مشکن مرا که می شکنی بال خویش را

"صائب تبریزی"

 

افسانه عجیبی وجود دارد که در آن دختر جوانی در چمنزاری قدم می زند و پروانه ای را روی خاری گرفتار می بیند. او با دقت زیاد پروانه را رها می سازد و پروانه پرواز می کند. سپس باز می گردد و تبدیل به یک پری زیبا می شود و به دخترک می گوید: «به خاطر مهربانی ات هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهم کرد.» دخترک لحظاتی فکر می کند و می گوید: «من می خواهم شاد باشم. » پری سرش را جلو می آورد و در گوش او چیزی می گوید و بعد ناگهان ناپدید می شود.

موقعی که دختر بزرگ می شود، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود ندارد. هرگاه کسی از او درباره ی راز شادی اش سوال می کند لبخند می زند و می گوید :« من تنها فقط به حرف یک پری خوب و مهربان گوش دادم.»

موقعی که پیر شد همسایه ها می ترسند او بمیرد و با مرگش آن راز شگفت آور نیز در پرده بماند. آنها به او التماس کردند:« تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟ » پیر زن دوست داشتنی فقط لبخند زد و گفت:

« او به من گفت اصلاً مهم نیست آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آنها هر که باشند به من نیاز دارند!»

 

 

هر یک از ما فرشته هایی هستیم که تنها یک

بال داریم فقط هنگامی قادر به پروازیم که

به یکدیگر بپیوندیم.

 

"لوچیانو دو کرنسترو"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:16  توسط احسان احمدی  | 

با من صنما دل یک دله کن    گر سر ننهم وانگه گله کن

سماع شامل اجرای چندین مرحله جداگانه با معانی مختلف است...

1- سماع با نام و نعت و ستایش حضرت رسول اکرم (ص) پیامبر خدا و مدح تمام پیامبران قبل از او آغاز می گردد.

2- در قسمت دوم قدوم نواخته می شود( قدوم دو طبلک کوچک است که از مس می سازند و بر روی زمین می گذارند و بادوکوبه بر آن می نوازند) و این قدوم نوازی نمادی است از آیه مبارکه " کن فیکون" که مبدا خلقت عالم از طرف ذات لایزال خداوند تبارک و تعالی می باشد.

3- در قسمت سوم  نی نوازی با نی حدیث عشق می گوید ، و این جلوه ای است از "صور اسرافیل" که در روز رستاخیز، جان در کالبد کلیه مردگان می دمد و اولین دمی است که خداوند از روح خودش به انسان می دمد.

4- در قسمت چهارم دراویش به یکدیگر سلام می کنند این دور را " دور ولدی" می گویند و به احترام " سلطان ولد" پسر بزرگ مولانا است که در حقیقت پایه گذار طریقت مولویه بوده است. گردش حلقه وار سماع کنندگان اشارتی است به حلقه وحدت درویشان.

5- پنجمین قسمت سماع شامل سلام است.در آخر هر دور ، درویش با گذاشتن دستها بر شانه هایش، به یگانگی خداوند شهادت میدهد.

سلام اول: با بوسیدن دست شیخ و اخذ رخصت از او برای چرخ زدن آغاز می شود و نمادی است از تولدی دوباره برای درک عظمت پروردگار در مقام خالق هستی و خودش در مقام بنده.

سلام دوم: بیانگر جذبه روحانی کسی است که در مقابل بزرگی و قدرت مطلق خداوند به عظمت آفرینش گواهی می دهد.

سلام سوم: زوال حالت جذبه و رفتن در حالت عشق است و آن از طریق فدا شدن عقل در راه عشق است، این حالت تسلیم کامل است. از بین بردن خودی خود و یکی شدن با محبوب است، این یگانگی و حالت جذبه که بالاترین مرحله در آیین بودا است،"نیروانا " و در اسلام " فنای فی اله" نامیده می شود.

به هر حال ، بالاترین درجه در اسلام ،درجه ای است که به پیامبر داده شده است ، او بهترین بندگان و آخرین پیامبر خداوند نامیده می شود.

هدف از سماع ، وجد و جذبه کامل و بدون انقطاع و از دست دادن ادراک و آگاهی نیست، بلکه هدف درک اطاعت و فرمانبرداری از خداوند است.

سلام چهارم: در آخرین مرحله چرخش،درویش به سیر روحانی و عروجش خاتمه می دهد و به کار و وظیفه اش بر می گردد. درست مانند پیامبر که بعد از مبعوث شدن به معراج رفت و سپس به زمین برگشت و در بین مردم خدمت کرد. ( او به آنچه خدا بر او نازل کرد ایمان آورد و همه مومنان نیز به خدا، کتب و فرشتگان و پیامبران خدا ایمان آوردند و .....)سوره بقره آیه 285.

6- در قسمت ششم سماع ، آیاتی از قرَآن خصوصاً آیه 115 از سوره بقره قرائت می شود( مشرق و مغرب هر دو ملک خداست ،پس به هر طرف روی کنید بسوی خدا روی آورده اید ، خدا به همه جا محیط و به هر چیز داناست).

7- آیین عبادی سماع با نیایش برای آرامش روح همه پیامبران و مومنان خاتمه پیدا می کند.

بعد از انجام مراسم عبادی سماع ،درویشان به آرامی به جایگاهشان برای مراقبه و تفکر بر می گردند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:45  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

به نام خداوند جان و خرد

نويسنده بر اين باور است که مولانا جلال الدين شخصيتی جهانی و فرامرزی است و به بشریّت تعلق دارد، زيرا که او به جايگاه انسان در آفرينش و منزلت والای او آشنائی و ايمان داشت :
«دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مينشود جستهايم ما
گفت آنک يافت مينشود آنم آرزوست»
(ديوان شمس، غزل
۴۴۱)
مولانا جهان آفرينش را قانونمند ميداند و ميگويد:
« اين جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آيد نداها را صدا »
۱/۲۱۵] ]
او چون قرآن شناسی کم نظير، در مقام دريافت محتوا و پيام آنست، و آن قانونمندی را نيز از قرآن الهام گرفته است که جهان را قانونمند آفريديم : «و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الّا بالحق». (
۸۵/۱۵)
مولانا عشق به خدا را بصورت عشق به انسان متجلی ساخته است که به گفته شاعر ديگر ما:
« خلق همه يکسره نهال خدايند
هيچ نه بر کن تو زين نهال و نه بشکن »
(ديوان ناصر خسرو)
آری، مولانا گوهر انسان را بدينگونه به تصوير ميکشد :
« ای برادر تو همان انديشه ای
مابقی تو استخوان و ريشه ای
گر گلست انديشه ی تو، گلشنی
ور بود خاری، چو هيمۀ گلخنی »
[
۲/۲۷۷]
و يا با همين مضمون:
« آدمی ديد است باقی گوشت و خون
هرچه چشمش ديده آن چيز اوست »
[
۶/۸۱۲]
و تأکيد بر اينکه نفس اراده و اختيار داشتن ما، خواست و مشیّت خداست:
« اين که گويی اين کنم يا آن کنم
اين دليل اختيار است اين صنم‏ »
[
۵/۳۰۲۴ ]
مولانا اين انسان شناسی را از قرآن دارد. خداوند با سبک بيان خود در قرآن عقلانيت را در انسان برسميت ميشناسد، آنجا که به انسان خطاب ميکند که: «چرا تعقل نميکنيد؟ چرا تفکر نميکنيد؟ چرا تدبر نمی کنيد؟» و اراده آزاد انسان را همچون مظهری از اراده خود تلقی ميکند، زيرا که اگر در مورد ذات اقدسش در قرآن ميگويد:« خدا اراده کرد يا اراده ميکند»، در مورد انسان عينا همانگونه سخن ميگويد: انسا ن اراده کرد، انسان اراده ميکند (رجوع کنيد به معجم الفاظ قرآن، ريشه واژه «راد»).
مولانا خطاب به انسان ميگويد: انسان مگر تو از زنبور که خداوند او را مورد خطاب قرار ميدهد، کمتری؟: « ما به زنبور عسل وحی کرديم که در شکاف کوه ها برای خود خانه بسازد.» (
۶۸/۱۶) بنابراين مولانا در اينجا نيز به انسان هشدار ميدهد که قدر جايگاه انسانی خود را در آفرينش بداند:
« گيرم اين وحی نبی گنجور نيست
هم کم از وحی دل زنبور نيست‏
چونک اوحی الرب الی النحل آمده‏ست
خانه‏ی وحيش پر از حلوا شده‏ست‏
او به نور وحی حق عز و جل
کرد عالم را پر از شمع و عسل‏
اين که کرمناست و بالا می‏رود
وحيش از زنبور کمتر کی بود
نه تو اعطيناک کوثر خوانده‏ای
پس چرا خشکی و تشنه مانده‏ای‏ »
[
۵/۱۲۲۸-۱۲۳۲]

اين تعبير داستان نيوتون، کاشف قوه جاذبه، را تداعی ميکند که در زير درخت سيبی نشسته بود و سيبی از درخت فرو افتاد و در پاسخ به اين سوال نيروی جاذبه را کشف کرد. و اين سخن آقای خاتمی در دوران رياست جمهوری اش نيز برايم تداعی شد : «انسان يعنی سوال، و تا پاسخ سوال خود را نيابد آرام نميگيرد.»
عشق به انسان نه تنها در گفتار که در کردار خود مولانا عينيت داشت تا آنجا که به ميان جذاميان ميرفت و در جايی که آب تنی ميکردند، در کنار آنان آب تنی ميکرد. همچنين رفتارش حتی باروسپيان شهر دلسوزانه و محترمانه بود نه تحقير آميز و نفرت انگيز و نصيحت و خيرخواهی و ارشاد و کمک خود را از آنان دريغ نميداشت. علاقه اين دو قشر مطرود و بدنام نسبت به مولانا در حدی بود که در تشيع جنازه اش شرکت کردند و بی اختيار اشک ريختند [نقل به مضمون از آثار شادروان ع. زرين کوب درباره مولانا و عرفان، مانند: سرّ نی، نقد و شرح تحليلی و تطبيقی مثنوی معنوی، بحر در کوزه، نقد و تفسير قصّه‌ها و تمثيلات مثنوی، ارزش ميراث صوفيه و تاريخ تصوّف].
و لذا ظلم به انسان را بمنزله اعلام جنگ به آفريننده جهان تلقی ميکند و نيايش انسان را در برابر خدا عين آزادی و رهايی انسان ميداند زيرا که خدا نيازی به آن ندارد و ميگويد:«من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم.»
در زمينه ستيز با ظلم و ظالم ميگويد:
« کشته شد ظالم جهانی زنده شد
هر يکی از نو خدا را بنده شد »
[
۳/۲۵۰۳]
مولانا شيفته و دل باخته «علی بن ابی طالب» بود:
« از علی آموز اخلاص عمل
شير حق را دان مطهر از دغل‏»
واژه دغل در فرهنگ فارسی به فريب کاری، ريا کاری و عوام فريبی اطلاق ميشود و لذا علی، آن بانگ عدالت انسانيت را از دغل کاری مبرّا ميداند («بانگ عدالت انسانی»، عنوان کتاب جرج جرداق مسيحی لبنانی در بارۀ علی)
جايگاه حرمت به انسان در انديشه توحيدی علی در عهدنامه اش به مالک اشتر به اوج ميرسد، آنجا که ميگويد: «مردم يا برادر تنی تو هستند يا در خلقت با تو برابرند، لذا رفتارت با همه عادلانه و دور از تبعيض باشد» (نهج البلاغه).
او حتی همين مفهوم نهفته در عنوان خود، «مولانا» را چنين معنا می کند:
« کيست مولا آنک آزادت کند
بند رقیّت ز پايت بر کند
چون به آزادی نبوت هاديا ست
مؤمنان را ز انبيا آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنيد
هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنيد »
[
۶/۴۵۴۰]
جهان بينی توحيدی انسانی مولانا به دور از شکل گرايی رايج در عصر حاضر، در داستان موسی و شبان به اوج ميرسد و نور افشانی ميکند: « شبان زحمت کش، انسان بی ريا و توقع در خلوت خود با خدا زمزمه ميکند:
«توکجايی تا شوم من چاکرت
جامه ات دوزم کنم شانه سرت و .. »
موسی از شنيدن آن به خشم آمده ميگويد: « کفر گفتی و کافر شدی، اگر توبه نکنی صاعقه ای از آسمان فرود خواهد آمد و همه را ميسوزاند. شبان که اين را شنيد گوسفندان رها کرد و سر به بيابان گذاشت و اشک ميريخت و از خدا پوزش می طلبيد که ناگاه:
« وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را چرا کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
موسيا آداب دانان ديگرند
سوختند جان و روانان ديگرند
گر خطا گويد ورا خاطی مگو
ور بود پر خون شهيدان را مشو
خون شهيدان را ز آب اوليتر است
اين خطا از صد ثواب اوليتر است »
[
۲/۱۷۵۰ به بعد]
مولانا فقيهی بود نه به معنای اصطلاحی رايج که در «استنباط احکام شرعيه» محدود ميشود، بل فقيهی بود به معنای لغوی تفقه که برای رسيدن به محتوا بايد از سطح عبور کرد و به آن رسيد.
سخن را با نقل واقعه ای پس از هجرت پيامبر به پايان ميبرم. عربی از صحرا شنيده بود پيامبری از مکه به مدينه هجرت کرده است. عازم مدينه شد و پرسان پرسان به مسجد آمد تا او را ببيند و با او سخنی بگويد. جمعی حلقه وار نشسته بودند. پرسيد کداميک از شما پيامبر هستيد؟ چون پيامبر واصحاب حلقه وار می نشستند تا صدر و ذيلی در کار نباشد (جلوه ای از مساوات) . خطاب به پيامبر گفت: چه پيامی از سوی خدا برای ما آورده ای؟ پيامبر دو آيه کوتاه از سوره های قرآن را بر او تلاوت کرد: «فمن يعمل مثقال ذرة خيرا بره، و من يعمل مثقال ذره شرا يره.»
[
۸-۷/۹۹]

عرب باديه بفکر فرو رفت و سپس گفت پيام را گرفتم و از مسجد خارج شد. پيامبر با اصحاب گفت: «رجع الرّجل و هو فقيه». آن مرد از مسجد برفت در حالی که فقيه شده بود. يعنی پيام توحيد را گرفت.

طاهر احمد زاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:45  توسط احسان احمدی  | 

 (برگرفته از سخنرانى آقاى بیل گیتس، مدیرعامل شرکت مایکروسافت، در یکى از دبیرستان‏هاى امریکا)

اصل اوّل:

این حقیقت را بپذیرید و با آن کنار بیایید که در زندگى، همه چیز عادلانه نیست.

اصل دوم:

پیش از آن‏که از اعتماد به نفس داشتن خود، دچار غرور گردید، کار مفید و مثبتى انجام دهید؛ زیرا مردم، پیش از آن‏که براى اعتماد به نفس شما ارزش قائل باشند، کار مفید شما برایشان اهمیت دارد.

اصل سوم:

گمان مبرید که بلافاصله پس از فارغ‏التحصیل شدن، رتبه و مقام مناسب، حقوق و مزایاى کافى، اتومبیل، تلفن همراه و... در انتظار شماست؛ بلکه در اندیشه آن باشید که با کار و تلاش خود، به موفّقیت دست یابید.

اصل چهارم:

اگر معلّمتان را سختگیر مى‏پندارید، کاملاً در اشتباهید؛ زیرا پس از استخدام شدن درمى‏یابید که مسئول رده‏بالاى شما، به مراتب، سختگیرتر از معلّمتان است؛ چون او امنیت شغلى معلّمتان را ندارد.

اصل پنجم:

پختن همبرگر در رستوران‏ها را مغایر شأن خود ندانید و از پدربزرگ‏هایمان یاد بگیریم که چگونه این کار را یک فرصت شغلى مى‏دانستند.

اصل ششم:

پدر و مادر خود را مسئول شکست‏هایتان در زندگى ندانید و به جاى گله و شکایت، از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم:

فراموش نکنید که پدر و مادر شما نیز پیش از آن‏که شما به دنیا بیایید، جوانانى پرشور بودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:56  توسط احسان احمدی  | 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

                                          وحدهو لا اله  الا هو

 

سماع چیست؟ زپنهانیان به دل پیغام     دل غریب بیابد ز نامه شان آرام

 

سماع یگانه شدن با خداوند است.سماع پاسخ ذرات روح به پرسش خداوند است. وقتی که از آنها سوال شد آیا من پروردگار شما نیستم؟ وپاسخ دادند آری تو خدای ما هستی؛ و به وجد و نشاط در آمدند.

آن ذرات به دور خورشید می چرخند و مانند صوفیان سماع را به نمایش می گذارند. معذالک هیچ کس نمی داند آن ذرات با چه ضرب آهنگی سماع را انجام می دهند.

 

سماع آرام جان زندگان است  *     کسی داند که او را جان جان است

کسی خواهد که او بیدار گردد *     که او خفته میان بوستان است

و لیک آن کو به زندان خفته باشد *  اگر بیدار گردد در زیانست

 سماع آنجا بکن کانجا عروسی است *  نه در ماتم که آن جای فغانست

کسی کو جوهر خود را ندیدست     *    کسی کان ماه از چشمش نهان است

 چنین کس را سماع و دف چه باید؟ *    سماع از بحر وصل دلستان است

کسانی را که روشان سو به قبله است  *   سماع این جهان و آن جهان است

 

هر گاه سماع کننده ای در مغرب سماع کند و دیگری در مشرق ، ایشان از حال همدیگر با خبر می شوند. سماع برای یگانه شدن با محبوبی است که یادش موجب آرامش قلب است. از دف و تنبور چه کاری ساخته است برای کسی که نمی تواند وجود ماه شفاف را درون خودش ببیند.

خاک بریزید بر سر کسانی که وجودشان یخ بسته است و موسیقی نمی تواند وجود آنها را تسخیر کند، آنها حتی از مردگان هم پست تر هستند.

 

که خاک بر سر جان کسی که افسرده است * اثر نگیرد از آن نفخ و کم بود زاعدام

چو حشر جمله خلایق به نفخ خواهد بود   *ز ذوق زمزمه بجهند مردگان زمنام

 

آسمان هفتم بلند ترین سقف است اما سماع نردبانی است که شما را به بالاتر از آن میرساند، سماع از آن هم عالیتر است.

 

کسانی را که روشان سوی قبله ست       سماع این جهان و آن جهان است

خصوصاً حلقه ای کاندر  سماعند             همی گردند و کعبه  در میانست

 

سماع واردی از مولانا جلال الدین رومی (1207-1273) که بخشی از سنت، تاریخ ، اعتقادات و فرهنگ ترکیه را به زیبایی در هفت مرحله با معانی متفاوت در یک چرخش سمبولیک ، عروج به سوی کمال را به نمایش می گذارد.

امروزه از نظر علمی به اثبات رسیده است که پایه و اساس حیات ما بر حرکت و چرخش  نهاده شده و کلیه کائنات به طور دائم در حرکت و دوران هستند.دوران دائم الکترونها و نوترون ها در هسته اتم  ادامه حیات ماده را میسر می سازنند و دوران خون در بدن جانداران آنها را زنده نگه می دارد و این تسلسل و چرخش تا پایان دنیا ادامه خواهد یافت.

بنابر این انسان هم به حکم خلقتش و هماهنگ با طبیعت، متمایل به حرکت و چرخش است، با این تفاوت  که دوران سایر عناصر ظاهراً به حکم طبیعت، و در ماهیت آنهاست اما انسان که به کسوت عقل آراسته است ، در حرکات و رفتار خود تابع عقل می باشد.

مشوق و محرک اصلی سماع کننده عقل و عشق و جذبه روحانی است و چرخ در سماع، نمادی است از گردش کائنات و یاد آور آهنگ خوش و گوش نوازی که در بهشت برین به گوش آدم می رسید.سماع نمایانگر معراج انسان و سیر معنوی او به اوج بیکران آسمان هاست. سماع کننده بنده ای که خودی خود را زیر پا نهاده و چرخ زنان راه عرش اعلا را در پیش گرفته است و چون به حقیقت کمال واصل و " فنای فی الله" می گردد ، دوباره از این معراج روحانی به زمین باز می گردد تا عبودیت و بندگی را از سر گیرد و با عشق ونهایت توان به همه خلق و آفریده های جهان هستی خدمت کند بدون اینکه نژاد، طبقه و عقاید آنها تاثیری در این خدمت داشته باشد. درویش سماع کننده ، سکه ( کلاه مولویه) را به نشانه سنگ قبرش بر سر می گذارد و تن پوش سفید و بلند(تنوره) را کفن خود می داند و با بر انداختن خرقه سیاه رنگش، کلیه علائق مادی را به دور می اندازد و تولدی تازه می یابد. او با چرخ زدن ، پرواز به سوی حقیقت را آغاز می کند. در شروع هر مرحله از سماع ، دستها را به صورت ضربدر بر شانه هایش می گذارد و با این حالت شهادت به یکتائی خداوند را به نمایش می گذارد. در حال چرخیدن کف دست راست باز است و به سوی آسمان کشیده شده است که نشانی از پذیرا بودن او برای دریافت مواهب و نعمات الهی و کف دست چپ که به سوی زمین است نمادی از نثار آن نعمات و واردات بر کائنات است. هنگامی که از چپ به راست دور محور قلبش چرخ می زند ، گویای این معناست که 72 ملت از چهار گوشه جهان و کلیه مخلوقات روی زمین را در آغوش عشق و محبت خود پذیرا است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:31  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

به عهد خود وفا کنید تا به عهدتان وفا کنم.بقره/4

 

خدایا! من خیلی وقت ها زیر قولم  زده ام . هم زیر قول هائی که به خودم داده ام و هم قول هائی که به تو و دیگران داده ام. خیلی وقتها حرف هایی می زنم که یادم می رود به آن عمل کنم. یا وقتی فکرش را می کنم می بینم انجام دادنشان برایم سخت است. پس بی خیال می شوم. تعجب کردم وقتی دیدم در قرآن این همه آیه درباره قول دادن و وفای به عهد وجود دارد. پس این موضوع برای تو خیلی مهم است .تو آدم هایی را که زیر قولشان می زنند، دوست نداری و می گویی آنها زیان کارانند.مثلاً درسوره توبه آیه 27 همین را گفته ای:

" کسانی که پیمان خدا را پس از بستن آن می شکنند و آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داد میگسلند و در زمین فساد می کنند ،زیانکارانند"

قبل از اینکه ما به دنیا بیائیم ،تو ازما پرسیده بودی:"آیا من پروردگار شما نیستم؟"

و ما همه گفته بودیم: "بله ، هستی."

و آن وقت قول هایی به تو دادیم. قول دادیم که انسان باشیم ؛رشد کنیم و بزرگ شویم. قول دادیم که دوستت داشته باشیم. قول دادیم که جهان را زیبا  کنیم؛ زیبا تر از اینکه هست و کاری نکنیم که به قانون تو بربخورد.

اما وقتی به دنیا آمدیم ، یادمان رفت و همه قول و قراریمان را فراموش کردیم . ما خیلی چیزها را زیر پا گذاشتیم، می دانم.

 خدایا! نمی خواهم من هم جزء آدم هایی باشم که  قول هایشان مثل خانه عنکبوت سست است.کمک کن خدا که قول هایم را سفت و محکم کنم ، تا هیچ کس حتی شیطان هم نتواند ،طناب قولهای مرا پاره کند

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 22:0  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

بر مردم به خاطر نعمتی که خدا از فضل خویش به آنان ارزانی داشته ، حسد می برند.

 نساء / 54

 

همیشه هستند آدم هائی که چیزهائی بیشتر از ما داشته باشند و همیشه دلیلی وجود دارد که باعث حسادت ما بشود.

وقتی حسود می شویم ،بد جنس هم می شویم و دلمان می خواهد چیزهای بهتری را که یک نفر دیگر دارد ، از او بگیرند و به ما بدهند. ولی چون چنین چیزی اصلاً شدنی نیست، ما از آن آدم بدمان می آید . شاید هم متنفر بشویم و دلمان را پر می کنیم از نفرین و دعاهای بد. آن وقت هی لجمان می گیرد ، هی حرص می خوریم و هی عذاب می کشیم. شاید همه این ها کلک های شیطان است که آدم را به جان خودش می اندازد ، انگار آدم با دست خودش ، خودش را آتش می زند.

 وقتی حسودی می کنیم کبریت می زنیم به روحمان . می سوزیم تا همه زحمت هایی را که برای ساختن آن کشیده ایم ، دود بشود و برود هوا. واقعاً که..... مگر ما با خودمان دشمنیم!

مگر همه چیز مال تو نیست؟ مگر همه آدمها بنده های تو نیستند؟ مگر تو همه را دوست نداری و با همه بخشنده نیستی؟ پس چرا ما گاهی به بخشندگیهای تو حسودی می کنیم؟

 این خیلی بد است. اینکه تحمل نداریم هیچ کس ، هیچ چیز بهتر و بیشتری از ما داشته باشد.

خدایا! نگذار این جوری باشد. پاک کنت را بردار وهر جای دلم ذره ای حسودی دیدی،زود پاکش کن.

راستی واقعاً چرا بعضی ها چشم دیدن خوشبختی دیگران را ندارند؛

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 21:55  توسط خانم بهشتی نژاد  |