|
|
|
|
|
مصاحبه با موبد بهزاد نیک دین (موبد نیایش گاه زرتشتیان استان اصفهان) شامل مطالب:
معرّفی نیایش گاه درب مهر گوهر و مهربان جشن های کهن ایرانی شب یلدا در بین ایرانیان جشن سپندارمذگان (اسفندگان) و ولنتاین (Valentine) روزهای پنجه (پنج روز آخر سال) اندیشه ی ایرانیان نام روزهای ایرانی و گاهنامه ی ایرانیان دین مداری ایرانیان و دین از دیدگاه زردشت متون منسوب به زردشت تولّد، مرگ و رازهای آنان از دید زردشت تصوّرات نادرست بعضی در مورد آیین زرتشت جایگاه زنان نزد ایرانیان پوشش و حجاب ایرانیان توصیه هایی به گروه های پژوهشی و ایران شناسی می توانید صدای مصاحبه را مستقیماً از اين وبلاگ گوش کنید يا با راست کلیک روی پیوند زیر و انتخاب گزینه Save Targe As آنر دانلود کنید: http://mehrpajuhan.googlepages.com/2.wma جا داره از دوست خوبم آقاي حامد خدمت كن به خاطر اين كار زيباشون تشكر كنم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:6 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
ابن سينا گفته است عرض زندگى مهم تر از طول زندگى است و مولانا بهترين مصداق اين سخن است. طول زندگى اش كمابيش به اندازه آدم هاى ديگر بود: ۶۸ سال؛ از ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ تا پنجم جمادى الاخر ۶۷۲ هجرى قمرى. (هشتم مهر ۵۸۶ تا بيست و ششم آذر ۶۵۲ خورشيدى) اما چنان زيست كه گويى هرگز نمرد و اينك از پس هشتصد سال زنده و زنده تر است. او در شهر بلخ از خراسان بزرگ زاده شد؛ در سرزمينى كه آن را "خور- آسان"، جاى برآمدن و تابيدن خورشيد، خوانده اند و خود نيز به سان خورشيد بر تارك قرون و اعصار تابيد. پدرش محمد بن حسين خطيبى معروف به بهاء الدين ولد از واعظان و مدرسان صوفى مسلك خراسان بود كه به قول مناقب نويسان "اهل بلخ او را عظيم معتقد بودند" و شايد همين اعتقاد عظيم بود كه سلطان محمد خوارزمشاه را دل نگران كرد و اسباب مهاجرت بهاء ولد از بلخ به جانب غرب را فراهم آورد. اگر چنين باشد، خوارزمشاه ناخواسته همه شيفتگان مولانا را وامدار خويش ساخته است؛ چه آن كه هجرت بهاء ولد و فرزند ده ساله اش، جلال الدين محمد، درست در آستانه يورش مغولان آغاز شد و بسا كه اگر در بلخ مانده بودند، مانند صدها شاعر و فقيه و حكيم و ديوانسالار و دانشمند و هنرمندى كه در اين فتنه جان باختند، جان گرانبهاى خويش را لگدكوب سم ستوران مغول مى يافتند؛ درست مثل عطار كه در نيشابور ماند و در پاى همين سپاه ذبح شد. ديدار با عطار در راه روم مولانا و پدرش اما، چهار سالى پيش از قتل عطار در نيشابور ملاقاتش كردند و اگر در روايت تاريخ مبالغه اى نشده باشد، عطار بهاء الدين را گفت: "زود باشد كه اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند." و نيز نسخه اى از اسرار نامه را به جلال الدين داد. اين داستان چه راست باشد، چه نباشد، شكى نيست كه ملاى روم ارادتى تام و تمام به عطار نيشابورى داشت و مى دانيم كه بسيارى از حكايات مثنوى برگرفته از آثار عطار است و باز مى دانيم كه مريدان مولانا مصيبت نامه و منطق الطير عطار را سخت گرامى مى داشتند. خانواده مولانا از خراسان به بغداد رفتند، از آن جا براى به جاى آوردن حج رهسپار مكه شدند و سپس راه آسياى صغير را كه آن زمان "روم" خوانده مى شد، در پيش گرفتند. اين هنگام، آسياى صغير در قبضه شاخه اى از تركمانان سلجوقى بود كه از ۴۷۰ تا ۷۰۷ هجرى قمرى بر آن نواحى حكم راندند و وقتى سيل بنيان كن مغول در ميانسالى مولانا به آسياى صغير رسيد، فرمانشان را گردن نهادند و خلقى را از غارت و كشتار رهايى بخشيدند. بدين سان جلال الدين محمد نيز سرنوشتى مانند سعدى پيدا كرد كه در ذيل حكومت اتابكان فارس، در شيراز امن و دور از دسترس مغول، غزل عاشقانه مى گفت و حكايات پندآموز روايت مى كرد. منتها جلال الدين به جاى محيط آشوب زده، دلى شوريده و بى قرار داشت. خانواده مولانا ابتدا در ارزنجان و سپس در آقشهر ساكن شدند و آن گاه هفت سالى را در لارنده (karaman امروزى) به سرآوردند. در همه اين شهرها، بهاء الدين ولد به وعظ و تدريس مشغول بود و لابد كه جلال الدين نخستين آموزه هاى خويش را در محضر پدر فرا گرفت. مولانا در لارنده، مادر خويش، مؤمنه خاتون معروف به مامى را از دست داد و بعد در همين شهر با گوهر خاتون، دختر شرف الدين لالا از نزديكان پدر، ازدواج كرد. سفر به قونيه و نخستين تعاليم معنوى بهاء الدين ولد و جلال الدين محمد در سال ۶۲۶ هجرى قمرى به قونيه، بزرگ ترين شهر آسياى صغير و تختگاه سلجوقيان روم كوچيدند و در آن جا با استقبال علاء الدين كيقباد، شاه سلجوقى روم مواجه شدند. دو سال بعد، بهاء ولد بدرود حيات گفت و جلال الدين در بيست و چهار سالگى به اصرار شاگردان پدر، بر مسند وعظ و تدريس او نشست. هنوز يك سالى نگذشته بود كه ميهمانى ديرآشنا از راه رسيد: برهان الدين محقق ترمذى. اين برهان محقق كه مردم بلخ او را به جهت مقامات معنوى "سردان" مى خواندند، از مريدان بهاء الدين ولد بود و گويا در روزگار كودكى مولانا و پيش از بيرون آمدن از بلخ، يكچند به اشاره پدر مربى و لالاى او شده بود. برهان محقق وقتى فتنه مغول در خراسان فروخوابيد و از شهرهاى آباد گذشته چيزى جز ويرانى و تباهى نماند، به صرافت افتاد كه براى ديدار پير و مراد خويش به آسياى صغير بيايد، اما وقتى رسيد كه بهاء ولد روى در نقاب خاك كشيده بود و باز اين جلال الدين محمد بود كه خويشتن را تشنه آموزه هاى لالاى روزگار كودكى مى ديد. گفته اند كه برهان الدين، جلال الدين را براى آموختن بيشتر راهى دمشق و حلب كرد و برخى نيز با كنار هم چيدن شواهد موجود، چنين نتيجه گرفته اند كه سفر به شام پيش از ملاقات با برهان محقق و در زمان حيات پدر انجام شده است. هرچه كه باشد، معلوم مى كند كه مولانا پيش از رسيدن به شوريده حالى، چند سالى را به آموختن علوم رسمى از جمله فقه حنفى مشغول بود. برهان محقق كه تا زمان مرگ در سال ۶۳۸ هجرى قمرى، پير و مراد مولانا بود، او را فراوان به خواندن يادداشت هاى پدرش با عنوان "معارف بهاء ولد" توصيه مى كرد و نيز به سه بار چله نشينى، كه حاصلش كامل شدن مولانا در "علم ظاهر و باطن" بود. آمدن شمس پرنده اكنون مولانا در راه زندگى بى دغدغه اى گام گذارده بود كه مى توانست آرام و پرجاذبه باشد. اما گويى نه خود در طلب چنين چيزى بود ونه زمانه براى او چنين مى خواست. چهار سال بعدى ظاهرا با آرامش سپرى شد و آن گاه كه در آستانه چهل سالگى قرار گرفت "شمس و قمر و سمع و بصرش" پديدار شد. از اين شمس پرنده يا به قول مولانا "سلطان المعشوقين" چيز زيادى نمى دانيم. نه از آغازش نه از انجامش. همين قدر مى دانيم كه نامش "شمس الدين محمد بن على بن ملك داد" و از اهالى تبريز بود. در شهرها مى گشت، خدمت بزرگان مى رسيد و گاه نيز مكتبدارى مى كرد. بر همين سياق بود كه روز شنبه، بيست و ششم جمادى الاخر سال ۶۴۲ هجرى قمرى در هيبت پيرى كمابيش ۶۰ ساله به قونيه آمد. از آن دسته عارفانى بود كه بحث و نظر- حتى در اثبات وجود خدا - را بيهوده مى دانست و نسبتى با علوم رسمى نداشت. مى گفت: حكمت سه گونه است؛ گفتار، كردار و ديدار. حكمت گفتار عالمان راست، حكمت كردار عابدان راست و حكمت ديدار عارفان را. پس عجيب نبود كه پس از نخستين ملاقاتش با مولانا كه گفته اند بسى توفانى بود و مولانا را از هوش برد، او را به دو چيز واداشت: يكى دست كشيدن از معارف بهاء ولد و ديگرى ترك وعظ و تدريس. به قول مولانا "گفت كه شيخى و سرى، پيش رو و راه برى / شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم" و اين بندگى امر شمس، مريدانش را گران آمد. پس از پى آزار و سعايت شمس برآمدند و چنان كردند كه ناگزير شد قونيه و مولانا را بى خبر ترك گويد. غيبت شمس و شوريدگى مولانا مريدان كه مى پنداشتند رفتن شمس مولانا را به مجلس درس و وعظ بازخواهد آورد، او را در تب و تابى فزون تر يافتند؛ اين بار نه از شوق وصل كه از جور فراق. تنها ديدار دوباره شمس بود كه آبى بر آتش دل او مى افشاند و بيهوده نبود كه بر شاگردان نهيب مى زد: "برويد اى حريفان، بكشيد يار ما را / بمن آوريد آخر صنم گريز پا را" مدتى گذشت و نامه صنم گريزپا رسيد. معلوم شد كه در دمشق است. پيغام هاى مكرر مولانا - منظوم و منثور - او را راضى به بازگشت نكرد. پس فرزند بزرگ خويش سلطان ولد را با پيام پشيمانى مريدان به دمشق فرستاد و خبر آمد كه او مى آيد. مولانا ديگر سر از پا نمى شناخت: "آب زنيد راه را، هين كه نگار مى رسد / مژده دهيد باغ را بوى بهار مى رسد" و شمس آمد. در يكى از روزهاى سال ۶۴۴ هجرى قمرى. پيشكش مولانا براى اين عزيز از راه رسيده، دخترى بود "كيميا خاتون" نام ، پرورده حرم مولانا كه به عقدش درآمد. با اين حال، افراط مولانا در گرايش به سماع و اصرار در ترك درس و وعظ به قوت خود باقى بود. او طريق شمس را بيشتر مى پسنديد و زمانى بر ديوار مدرسه اى نوشته بود: "روزه از غذاى روحانى حرام است" پس شاگردان نيز دوباره در دور كردن اين دو از هم به تكاپو افتادند. شمس در سال ۶۴۵ بار ديگر ناپديد شد و اين بار هرگز خبرى از او نرسيد. هرچند كه گفته اند مريدان مولانا او را كشتند، اما ظاهرا اين گونه روايات مأخذ درستى ندارد و شمس خود داوطلبانه قونيه را ترك كرد. بازيابى شمس در وجود زركوب قونيه با غيبت شمس، مولانا دوباره در سوز و گداز افتاد. تا مدت ها از بازگشت شمس قطع اميد نكرد و حتى دو بار در جست و جويش به دمشق رفت، از آن جا كه بازگشت، شمس را در وجود خويش بازيافت و نيز در وجود "صلاح الدين زركوب" كه در ۶۴۷ هجرى قمرى خليفه مولانا شد. اين صلاح الدين كه صفت زركوب را از شغل خويش گرفته بود، مثل مولانا شاگرد برهان الدين محقق بود و برهان يك زمان گفته بود: من قال خود به جلال الدين دادم و حال خود به صلاح الدين. صلاح الدين عامى بود. سواد چندانى نداشت. قفل را قلف مى گفت و مبتلا را مفتلا تلفظ مى كرد! مريدان مولانا از اين كه پير خردمندشان در جذبه عشق چنين معشوقى گرفتار آيد، دل خوشى نداشتند. اما چه كارى از دستشان برمى آمد؟ مولانا آن قدر صلاح الدين را دوست داشت كه يك بار هنگام گذر از بازار زركوبان از صداى تق تق چكش او به رقص و سماع آمد و اين غزل معروف از دل بى قرارش برخاست كه "يكى گنجى پديد آمد از آن دكان زركوبى / زهى صورت، زهى معنى، زهى خوبى، زهى خوبى" او حتى دختر صلاح الدين را براى فرزند محبوبش سلطان ولد به زنى گرفت. عشق به حسام الدين چلبى و آغاز مثنوى زركوب قونيه در ۶۵۷ هجرى قمرى درگذشت و سومين معشوق بزرگ مولانا از راه رسيد: حسام الدين حسن چلبى. اين يكى نه مانند شمس ناشناخته بود و نه همچون صلاح الدين عامى. پشت به اهل فتوت قونيه داشت و از اروميه آمده بود. از خيلى قبل تر در مجلس مولانا شركت مى جست و آرام آرام، روح بى قرار او را مسحور وجود خويش مى كرد. اگر غزليات پرشور مولانا را مديون شمس و زركوب هستيم، مثنوى معنوى را به لطف حسام الدين چلبى داريم. مولانا خود نيز بر اين نكته اعتراف دارد؛ آن گاه كه مى گويد: اى ضياء الحق حسام الدين تويى در واقع، اين حسام الدين بود كه از مولانا خواست، دفترى به شيوه الهى نامه سنايى غزنوى به نظم آورد و در مدت ۱۴ سال نيز گاه از شب تا به صبح بيدار مى ماند و آن چه را از زبان مولانا مى تراويد بر كاغذ مى نوشت. بى خود نبود كه مولانا او را "روشنايى و مونس شب و روز و غمگسار و خويش و قبيله" مى دانست. غزل خداحافظى مثنوى هيچ گاه به پايان نرسيد و پايانش، پايان يك عمر بى قرارى خداوندگار روم بود. حالا ديگر وقت رفتن بود، وقت پيوستن به شمس، وقت يكى شدن با معشوق. آن گاه كه در واپسين دقايق عمر، سلطان ولد به كنارش آمد، در چشمان نگرانش نگريست و غزل خداحافظى را سرود: "رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن / ترك من خراب شبگرد مبتلا كن" گويا مرگش را از پيش نويد داده بودند، زيرا سلطان ولد را گفت: "در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديدم / با دست اشاراتم كرد كه عزم سوى ما كن" آن اواخر كه زلزله شديدى قونيه را لرزاند، مردمان براى تسلى خاطر به نزدش آمدند و پيش گويانه خبر داد كه زمين گرسنه است؛ چون به زودى لقمه چربى بدست آورد، آرام مى گيرد. اما پيش از رفتن مى خواست كه صدباره و هزار باره آدميان را به راه پرتلاطم عاشقى رهنمون شود: "گر اژدهاست در ره، عشق است چون زمرد / از برق اين زمرد، هين دفع اژدها كن" و باز از ياد نمى برد كه بى وفايى معشوق و صبر پيشگى عاشق را گوشزد كند: "برشاه خوبرويان واجب وفا نباشد / اى زرد روى عاشق تو صبر من وفا كن" خود نيز در اواخر عمر زرد رو و نحيف شده بود. يك بار كه طلاب مدرسه اى به كنايه از او پرسيدند: اى شيخ رنگ سگ اصحاب كهف چگونه است، گفت: زرد ، چرا كه رنگ عاشقان زرد است، چنان كه رنگ ما زرد است اين زرد روى عاشق، در شامگاه يكشنبه پنجم جمادى الاخر سال ۶۷۲ هجرى قمرى ديده از دنياى فانى برگرفت و رو به جهان باقى چشم گشود. اگر جز اين بود، چه دليلى داشت كه از پس گذشت قرون و اعصار و در اين زمينه و زمانه، تولدى دوباره بيابد؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:17 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم داستان پیر چنگی را شنیده اید یا نه ، حکایت پیر چنگی یکی از داستانهایی است که در جلد اول مثنوی معنوی آمده است .آن چه می آید خلاصه داستان برای دوست داران این داستان می باشد.
او در نواختن زخمه ها(ضربهها ) غرقه شد و آنقدر چنگ نواخت که رنجه و ناتوان سر بر بالين نهاد و به خوابي ژرف(عميق)فرو رفت . در اين حال حق تعالي اراده فرمود که خليفۀ مسلمين يعني عُمَر نيز به خوابي گران رود. عُمَر پي بُرد که اين خوابِ غير معهود که بر او بي هنگام، عارض شده حتماً پيامي به همراه دارد. سر بر بالين نهاد و به خواب رفت. و در ميان خواب، سروشي غيبي در گوش جان عُمَر طنين انداخت که: هم اينک بر خيز و به گورستان مدينه برو و نياز يکي از بندگان خاصّ مرا بر ا ورده ساز. هفتصد دينار از بيت المال برگير و بدو دِه که اين مقدار، دستمزد سازي است که براي خدا به نوا در آورده است. عُمّر از خواب گران برخاست و راه گورستان در پيش گرفت. وقتي بدانجا رسيد گرد گورستان مي گشت و چشم به هر سو مي افکند تا آن بندۀ مقرّب را پيدا کند. ولي هر چه ژرف تر در مي نگريست و بيشتر مي گشت کسي را نمي يافت مگر، رامشگري گران سال(سالمند)که چنگ زير سر داشت. با خود گفت: آيا اين است آن بندۀ مقرّب؟! آيا رامشگري ژوليده و بر خاک خفته همان بنده اي است که در خواب بدو سفارش شده است؟ قانع نشد و باز هم گردش کرد و بيشتر نگريست ولي هيچکس را نيافت. سر انجام به ف ِ راست دريافت که اين پير چنگي همان کسي است که در خواب بدو سفارش شده است. در اين حال ناگهان عطسه اي بر عمَر افتاد و پير چنگي از صداي آن از خواب پريد و همينکه نگاهش به عُمَر افتاد بيمناک شد، زيرا گمان مي کرد که اين محتسب(مأمور حکومتي شهر) ، قصد تعزير(تأديب کردن) او را دارد. ولي عُمَر به او آرامش داد و پيغام غيبي را براي او بازگو کرد و آن ه َ ميان(کيسه پول ) زر را بدو تحويل داد. پير چنگي، سخت به زاري و فغان افتاد و از اينکه عُمري را به خاطر مجالس طرب ساز زده پشيمان و تائب شد. و در يافت که بايد چنگ و ساز را تنها براي خدا نواخت و بس .
با تشکر از سرکار خانم شهبازی برای ارسال این مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:42 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
همه دانشمندان ميميرند و به بهشت ميروند. آنها تصميم ميگيرند كه قايم باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين اولين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن ميكنند به جز نيوتن . نيوتن فقط يك مربع يک متري روي زمين مي كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي ايستد. اينشتين ميشمرد : |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:30 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت . سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد . این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ." سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ )) مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 9:8 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟ صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است. صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:26 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت. مادر مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود. دست نوازش روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد. زندگي در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند، |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:27 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگي دوستان كتابي كه آقاي قمي نژاد توي جلسه معرفي كردند هك هاي كارايي ذهن تاليف رن هيل . مترجم : اكبر مصطفوي ناشر : انتشارات ناقوس |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:57 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
جايي كه خدا ميخواد من باشم . خيلي خوب ميشه كه اين كليپ را دانلود كنيد و ببينيد. براي ديدنش حتما بايد Power Point روي سيستم نصب باشه http://www.sendmefile.com/e_ahmadi/00609560 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:42 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
هارولد بور از دانشگاه بیل برای اولین بار با انجام یک آزمایش ساده بوجود میدان مغناطیسی در اطراف موجود زنده پی برد. او با توجه به یک مولد الکتریکی که در آهنربا در داخل سیم پیچ دوران می کند و جریان تولید می کند، سمندری را در یک ظرف آب نمک قرار داد و ظرف را به دور سمندر چرخاند، الکترود هائی که در این ظرف وجود داشتند و به یک گالوانومتر حساس متصل شده بودند یک جریان متناوب را نشان میدادند. زمانیکه بور این آزمایش را بدون سمندر انجام داد گالوانومتر هیچ جریانی را نشان نداد و این به آن معنا بود که در اطراف موجود زنده میدانی وجود دارد که مغناطیسی هم دارد. بور این وسیله را بر روی دانشجویان داوطلب خود امتحان کرد و مشاهده نمود که این میدان در بدن انسان هم وجود دارد و کاملاً تابع رویدادهای اساسی زیست شناختی بدن است. او این میدان را حیاتی نامید چون هرگاه حیات از بین برود میدان حیاتی هم از بین میرود. به گونه ای که یک سمندر مرده که در دستگاه بود هیچ پتانسیلی بوجود نمی آورد. تشکیل میدان مغناطیسی بدن همان گونه که میدانید در بدن ما میلیون ها عصب وجود دارد که کار انتقال پیام در بدن ما بوسیله تحریک الکتریکی این عصب ها صورت میگیرد. در اثر شارش بار در اطراف آنها در بدن ما یک میدان تشکیل می شود و میدان بدن ما در فعالیت همزمان میلیون ها عصب بوجود می آید. امواج مغزی دستگاه موج نگار مغز چهار نوع منحنی از امواج مغزی را ارائه میدهندکه عبارتند از: آلفا ، بتا ، دلتا و تتا، ریتم های دلتا کندترین امواج مغزی با تناوب 1 تا 3 دور در ثانیه بوده و اغلب در خواب عمیق ظاهر می شوند. به نظر می رسد ریتم های بتا که دارای تناوب 4 تا 7 دور در ثانیه می باشند به خلق و خوی بستگی داشته باشند، ریتم های آلفا از 8 تا 12 دور در ثانیه در اوقات تفکر ، تامل آزاد رخ داده ودر صورت تمرکز حواس توجه قطع می شوند، و بالاخره ریتم های بتا با تناوب13 الی 22 دور در ثانیه ،ظاهراً منحصر به نواحی جلوئی مغز یعنی جائی که فعالیت های پیچیده مغزی رخ میدهند می باشند. امواج آلفا امواج بسیار مهمی هستند که بوسیله هانسرگر آلمانی کشف شد که موجبات تغییرات مهمی در بدن از جمله تمرکز و یادگیری می شوند. نماز و میدان مغناطیسی آن گونه که از تصاویر بدست آمده از میدان مغناطیسی زمین پیداست بطور شگفت انگیزی اگر انسان در هر نقطه از زمین رو به قبله بایستد میدان مغناطیسی بدنش بر میدان مغناطیسی زمین منطبق می شود و در مدتی که در نماز است میدان بدنش منظم می گردد. یکی از نکات بسیار جالبی که پروفسور بور به آن دست یافت این بودکه در بدن تمام دانشجویان مونث ماهی یک بار تغییر ولتاژ شدید ایجاد می شود و میدان بدن به منظم ترین حالت خود می رسد و به همین دلیل است که زنان نیازی ندارند در این مدت نماز بخوانند اخیراً هم کشف شده که علت اینکه قلب زنان منظم تر و قوی تر از مردان می زند همین تغییر ولتاژ است. نماز و بارهای الکتریکی بارهای زائدی که در اثر تحریکات الکتریکی اعصاب بوجود می آیند هم شبیه میدان بدن و هم بر امواج مغزی اثر سوء دارند و این اثرات در نواحی که اعصاب در آن تحرک بیشتری دارند خطرات جدی تری ایجاد می کنند و باید هر چه سریعتر از آن نواحی دور شوند، جالب این جاست که این نواحی دقیقاً نواحی هستند که در وضو شسته می شوند و بنا بر تحقیقات صورت گرفته بهترین راه دفع این بارهای زائد استفاده از یک ماده رساناست که سریع ترین و بهترین ماده برای این کار آب است و جالب این جاست که آب هر چه خالص تر باشد سریع تر بارهای ساکن را از بدن ما به اطراف گسیل می کند و هیچ مایعی مانند آب خالص که در وضو به انسان سفارش شده این اثر را ندارد. نماز و بارهای الکتریکی با دفع بارهای زائد بدن در وضو امواج مغزی در ایده آل ترین حالت قرار میگیرد و علاوه بر آن حالت تمرکزی که در هنگام نماز در انسان بوجود می آید تشعشع امواج آلغا را به اندازه قابل توجهی بالا می برد و توانائی مغز را در تولید این امواج افزایش می دهد. با تشکر از خانم امین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:53 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بسیاری از مردم در 25 سالگی می میرند اما تا 75سالگی مدفون نمی شوند. "بنجامین فرانکلین" شما چند ساله اید؟ مورخان می نویسند در زمان حمله اسکندر به ایران به یکی از شهرهای خراسان می رسد و با کمال تعجب می بیند، با اینکه خبر آمدن او به شهر پیچیده است، مردم زندگی عادی خود را ادامه داده اند.اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می گذارد و می گوید:" من اسکندر هستم"! مرد با خونسردی می گوید: "من هم این عباس هستم!" اسکندر با خشم فریاد می زند " من اسکندر مقدونی هستم ، کسی که شهرها را به آتش کشیده ، چرا از من نمی ترسی؟ مرد جواب میدهد: من فقط از یکی می ترسم و او خداوند است. اسکندر به ناچار از مرد می پرسد:پادشاه شما کیست؟ مرد می گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می کند. اسکندر با گروهی از سران لشگر خود به طرف جائی که مرد نشانی داده بود حرکت می کنند، در میانه راه ، با حیرت به چاه هایی می نگرد که مانند قبر در جلوی در خانه ها کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان می رسد ، اسکندر با تعجب نگاه می کند و می بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس ، یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد . ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر و همراهانش پس از عبور از گورستان به مقر ریش سفید ده می رسند ، از او می پرسد : تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟ پیرمرد می گوید: آری من خدمت گذار این مردم هستم. اسکندر می گوید : چرا جلوی در خانه ها یک چاله شبیه قبر است؟ پیرمرد می گوید : علتش آن است ، در صبح که هر یک از ما از خانه بیرون بیاید به خود بگوید: فلانی ! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی واین درس بزرگی برای هر روز ما می باشد. اسکندر می پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته شده ، فلانی یک ساعت ، یک ماه ، زندگی کرد و مرد؟! پیرمرد گفت: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می رسد ، به کنار بستر او می رویم و خوب می دانیم که در واپسین دم حیات، پرده هایی از جلوی چشم انسان برداشته می شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست! از او چند سوال می کنیم: چه عملی آموختی؟ و چقدر آموختن آن به طول انجامید؟ چه هنری آموختی؟ و برای آموختن آن چقدر عمر صرف کردی؟ برای بهبود و زندگی مردم چقدر تلاش کردی؟ او که در حال احتضار قرار گرفته ، مثلاً می گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم ، یا برای یاد گیری هنر هر هفته هر روز یک ساعت تلاش می کردم، یا اگر خیر و خوبی کردم ، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمائی! ولی تنها یک شب مقداری نان خریدم و برای همسایه ام که می دانستم گرسنه است ، پنهانی پشت در خانه اش گذاشتم و برگشتم! بعد از آن که شخص می مرد ، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته بود محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می کنیم. مثلاً " ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد" یعنی عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود. بدین سان زندگی ما زمانی نام حقیقی به خود خواهد گرفت که بر سه بستر علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی بر آن نتوان گذاشت. اسکندر با حیرت شمشیر در نیام می کند و به لشکر دستور میدهد : هیچ گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می گذارد و شرمناک از آن شهر بیرون می رود. خب حالا کمی فکر کنیم : اگر چنین قانونی رعایت شود ، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟! لحظاتی فکر کنید.............بعد عمر مفید خود را محاسبه کنید. زندگی کردن من مرگ تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"فرخی یزدی" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:42 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||