تبليغاتX
انجمن مثنوی پژوهان جوان ایران
شرح مثنوی معنوی

 

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

                                  نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد

                                        شقایقها و ریحانها و لاله خوش عذار آمد

دلی آمد دلی آمد که دلها را بخنداند

                                       می ای آمد  می ای آمد که دفع هر خمار آمد

 

سلامی چو بوی خوش آشنائی ، الان داریم ساعتهای آخر سال رو می گذرونیم یه جورائی آخر آخر خط و یه جورائی یک قدم تا آغاز فاصله داریم. امیدوارم که این پایان نه پایان بلکه شروعی باشد برای از نو آغاز کردن در گلزار زیبا و بی انتهای زندگی، برای پر کردن دفتری نا نوشته که تازه می خواهیم بازش کنیم، امیدوارم بتونیم این دفتر جدیده را خوب خوب پر کنیم و جای خالی باقی نگذاریم. انگار همین دیروز بود که سال نو را تبریک می گفتیم چه آرزو ها و دعاها برای هم داشتیم ، چه خوشی ایامی که پشت سر گذاشتیم ، راز دوستی ها و خوشبختی ها  هم به همین تبریک ها و آرزوهاست.

اینک باز هم تبریک می گوئیم و دعا می کنیم که سالی سرشار از آرامش ، شادی و تحقق آرزوهایتان داشته باشید.

 

**هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز**

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:7  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

غمگين باشی يا شاد، چهره در هم کشيده يا خندان،

کسی از جنس سبزينه و ستاره، پشت درهای دلت به کمين ايستاده .

در دستی هزار گل سنبل و نويد بهار و در دستی ديگر هزار ستاره درخشان

و همه و همه فقط برای تو،

هر ستاره و هر سنبل برای يک چين اخمت که باز بشه، آيا حاضری؟

بيا و استواری را از بهار بياموز، که چه طاقتی دارد بهار، که هنوز، هر طور شده می آيد، شاد و سبک، روشن و پاک !

بيا و غصه های زمستونيت را به دست باد بسپار.

شاخه سنبل و درخشانترين ستاره دنيا منتظر تو هستند که آرزوهاتو را به دست بهار برسونند. بهاری که پشت درهای دلت به انتظار نشسته.

طبيعت جان گرفته، و بار ديگر حيات دوباره را زمزمه می کند که در آن قهر، کدورت و زشتی ها جايي ندارند.  سبزه ها قد کشيده اند و ماهی قرمزها همچنان بی قرارند. انگار همه منتظر لحظه ای هستند که بهت بگن:

دلت بهاري و سال نو مبارک

در اين سال نو آرزو می کنم...

                       برای آسمان، که آبی باشد

                       برای باران، که ببارد

                       برای آفتاب، که دلگرممان کند

                       برای زمين، که آرام بماند

                       برای آدم ها، که مهربان باشند

                      و خدا كه به ما نگاه کند

دلتون روشن، دستهاتون گرم، صورتتون از باد نوروزی شاداب، قلبتون با مهربانی تپنده تر و سال نو به کامتان.

موقع تحويل سال ، كنار سفره هفت سين منو از دعاي خيرتون فراموش نكنيد.

                                  احسان احمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:41  توسط احسان احمدی  | 

نه! اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی.

باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:

اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.

در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.

گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...

 

بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد.

تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.  

در یک شب سرد در 26سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد...

کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است!!!

پروتکل نظامی از پیش تعریف‌ شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.

صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند.

ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد.

 

لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شد و همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشک‌های دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند.

پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود.

پتروف کار اول را انجام داد!!!

با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است.همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود.پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند.

ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد ، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه!

تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد.

قرار است در سال 2008 مستندی با عنوان «مردی که دنیا را نجات داد» ساخته شود.

  هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44ساله‌ ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.

شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال خواندن این متن نبودیم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:29  توسط احسان احمدی  | 

 

در عالم خواب و نیمه هوشیاریمان، پندارهای تغزلی نهفته است. ما در این عالم ، خودمان را در سفری طولانی، سفری که تا آن سوی اقلیم امتداد دارد می بینیم. ما با قطار در حال سفر هستیم.  اما همیشه مقصد نهائی در بالاترین نقطه ذهنمان قرار دارد. ما در یک ساعت و روز معین به ایستگاه خواهیم رسید. بسیاری از رویاهای شگفت انگیز ما صورت واقع به خود خواهند گرفت و قطعات زندگیمان همانند قطعات یک پازل کنار هم چیده شده و تکمیل خواهد شد.

 چقدر بی تابانه در راهرو ها گام برمیداریم، دقایق زمان را به خاطر دیرپایی شان نفرین می کنیم و همواره در انتظاریم ، در انتظار رسیدن به ایستگاه.

می گوئیم: " وقتی به ایستگاه رسیدم، همه چیز درست خواهد شد-" وقتی که 18 سالم شد"- وقتی یه مرسدس بنز مدل بالا بخرم"- وقتی آخرین بچه ام را به دانشگاه بفرستم"- وقتی آخرین قسطم را بدم- وقتی که ترفیع گرفتم- وقتی به سن باز نشستگی رسیدم ، و   وقتی ، وقتی های بسیار  دیگر، برای همیشه در سعادت و شادکامی خواهم زیست.

دیر یا زود باید درک کنیم که ایستگاهی وجود نداره، که محلی برای رسیدن به آن برای همیشه و تا آخر عمر وجود ندارد. لذت واقعی زندگی، خود سفر است، ایستگاه فقط یک رویاست و مدام از ما پیشی می گیرد.

"دم را غنیمت شمر" شعار خوبیه ، بار سنگین فردا نیست که انسان را دیوانه می کند، بلکه ، تاسف برای دیروز و ترس از فرداست که او را دیوانه می کند.تاسف وترس دو دزد توامانی هستند که امروزمان را از ما می دزدند.

پس  از قدم زدن در راهروها و پیمودن راههای دور و دراز باز ایستید. به جای آن ، بیشتر از کوه ها بالا روید، بیشتر بستنی بخورید ، اغلب پابرهنه راه بروید، در رودخانه های بیشتری شنا کنید، به تماشای غروب آفتاب بایستید ، بیشتر بخندید و کمتر گریه وناله کنید.

زندگی را در حین سفر باید زندگی کرد. خیلی زودتر از آنچه که فکر می کنیم به ایستگاه خواهیم رسید.

 

دوستی می گفت: اولش می مردم که دبیرستان را تمام کنم و وارد دانشگاه شوم.

و بعدش می مردم که دانشگاه را تمام کنم و شروع به کار کنم.

و بعدش می مردم که ازدواج کنم و صاحب زن و بچه شوم.

و بعدش می مردم که بچه هام به قدری بزرگ شوند که بتوانند به مدرسه بروند و من نیز دوباره به سرکارم باز گردم.

بعدش می مردم که باز نشسته شوم.

و الان دارم می میرم،......و تازه می فهمم که زندگی کردن فراموشم شده.

 

نیکول زابلاکی.

.

منبع: سوپ جو برای روح- نوشته :جک کنفیلد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:36  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد!!!

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند

مرد به آرامي گفت: ؟ مايل هستيم رييس راببينيم .؟ منشي با بي حوصلگي گفت:؟ ايشان تمام روز گرفتارند.؟ خانم جواب داد : ؟ ما منتظر خواهيم شد. ؟

منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.

اما اين طور نشد. منشي خسته شد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت:؟ شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.؟

رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري  خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.

خانم به او گفت: ؟ ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. ؟ رييس تحت تاثير قرار نگرفته شده بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت:؟ خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .؟

خانم به سرعت توضيح داد :؟ آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .؟ رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: ؟ يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.؟

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: ؟ آيا هزينه راه اندازي دانشگاه نيزهمين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟؟ شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي  ساختند که نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد يعني دومين دانشگاه برتر در تمام دنيا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:5  توسط احسان احمدی  | 

-هیچ وقت برای شروع دیر نیست و بهتر است که همیشه جرات آغاز کردن را داشته باشیم
-
آنچه را که مغز می تواند تصور کند و باور داشته باشد، انسان می تواند آن را بدست آورد
-
بزرگترین محدودیت انسان ساخته ذهن اوست
-
تصورات ذهن تعیین کننده هدف هاست
-
اندیشه حقیر انسان را حقیر نگه می دارد
-
زندگی شما جلوه گاه افکار شماست
-
اوضاع و احوال شما زمانی تغییر می کند که برای تغییر آن اقدام کنید
-
ارزش شما بیش از آن است که تصور می کنید
-
کاری را که برای دیگران انجام میدهید برای خود بکنید
-
بیاموزیم که کاملا به خود متکی باشیم
-
سرنوشت هر کسی را شخصیت او تعیین می کند
-
اگر راحت بنشینیم هرگز راه به جایی نخواهیم برد
-
یادداشت هر چیزی نخستین قدم برای به واقعیت درآوردن آن است
-
از کوته نظران چنان بگریزید که گویی از طاعون گریخته اید، آنان با دیدگاه محدودشان همواره انگیزه های شما را سرکوب می کنند
-
رها كردن نفس در ابتدا سخت به نظر ميرسد ، اما اگر رهايش كني خواهي دانست كه اين رها كردن يكي از سرور انگيزترين فعاليتهاست
-
برای رسیدن به هدف باید از مرز توان گذشت باید قوی تر از توان خود بود
-
ناتوانترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان باشد و ناتوان تر از او شخصی است که یار و دوستی را از از دست بدهد.
-عالیترین مرحله قناعت و بی نیازی گذشتن از آرزو ها و امیال است (کایت)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:53  توسط احسان احمدی  | 

 

 

 

حالیا معجزه باران را باور کن

 

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

 

و محبت را در روح نسیم

 

که در این کوچه تنگ

 

با همین دست تهی

 

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد!

 

خاک جان یافته است

 

تو چرا سنگ شدی؟

 

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

 

باز کن پنجره را

 

و بهار را باور کن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:6  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

 

سرکه

نشانه پذیرش ناملایمات حیات

 

سرکه نماد رضا و تسلیم است .باید بپذیریم که زندگی پیوسته توام با رنج و مشقت است و هیچ انسان معتقد و با مسئولیتی نیست که بدون دغدغه بتواند به زندگی ادامه دهد. خداوند در سوره بلد آیه 4 فرموده: یعنی ما انسان را ، برای استواری و استقامت ، در سختی بیافریدیم، لذا خداوند زمین و آسمان ، انسان را آسوده و بی غم نیافریده و سرکه نشان ای  است از تسلیم در برابر رخدادهای ناگوار زندگی. حافظ شیرازی می گوید:

 

رضا به داده بده ، وز جبین گره بگشا

                                        که بر من وتو، در اختیار نگشوده است

 

"سرکه فشاندن" کنایه از بدخلقی و بدگوئی کردن است.قرار دادن سرکه نمادی از پذیرش واقعیت های حیات است .زیرا ترس از شکست معنی ندارد و از رخدادهای ناگوار ، باید به عنوان یک واقعیت هر چند تلخ، یاد کرد و هر شکستی را سرچشمه تجربه ای تازه برای سایر امور انسان قرار داد. ناکامی ها را باید به مثابه سنگی دانست که زیر بنای دنیای پر از موفقیت فردا را تشکیل می دهد. خاقانی می گوید:

 

 گه گهی آن شکر فشان ، سرکه فشان ز لب شدی

                                                        گرم شکر شدم ز لب، سرکه فشان من کجاست؟

و مولوی در دیوان شمس می گوید:

سرکه فشانی چه کنی؟

                               کاتش ما را بکشی؟

 

پس سرکه نشانه رضا و تسلیم است اما هرگز به معنای وادادگی و دلمردگی و پس زدگی نبوده و نیست بلکه نماد انسانی تلاشگر و پی گیر اما صبور است.

 

 

سماق

عدالت، صبر و امید در ساحل زندگی

 

گر صبر کنی به صبر بی شک

دولت به تو آید اندک اندک

دریا که چنین فراخ روی است

                                 پالایش قطره های جوی است

 

آخرین سین، سماق است که سمبل صبر و بردباری و تحمل دیگران است. ضمناً گویای اشاره دقیق است به صبر و حوصله برای خواستها و آرزوها.

 

منشین ترش تر از گردش ایام که صبر

                                     گر چه تلخ است و لیکن بر شیرین دارد

 

خالی از لطف نیست که سایر اشیا را هم معرفی کنیم . دیگری سکه است زیرا که ثروتمندی آرزوی دیرین بشر بوده است. از این رو سعدی در گلستان می گوید: " بزرگی را گفتند  از شجاعت و سخاوت کدام بهتر است؟ گفت کسی را که سخاوت است نیاز به شجاعت نیست. مولفه هفت سین ، که فلسفه یک زندگی خوب را بیان می کند، به ما تذکر می دهد که آن سان باش و آن چنان مباش و به حقیقت انسان باش.

آنچنان که جلال الدین محمد در دفتر ششم مثنوی می فرماید:

 

ذکر آرد فکر را در اهتزاز            فکر را خورشید این افسرده ساز

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:10  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

 

سمنو

نیایش قدرت و مبارزه با ضعف

 

پس از سبزه ، سمنو را به سفره می آورند. سمنو علامت قدرت است. آدمی در کشاکش زندگی خود می بایست نیرومند و قوی باشد. سمنو که آن را غذای " مرد آفرین" نیز گفته اند، بدون آن که هیچ شیرینی مضاعفی به آن افزوده شود، با جوانه گندم تهیه  می شود و غذائی بسیار مقوی است که سرشار از ویتامین مختلف است. ایرج میرزا در قصه ابوالعلای معری گوید:

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

                                       که در نظام طبیعت، ضعیف پا مال است

 

و این سین نماد خدائی، هدیه ای است به جامعه تا قدرت و صلابت خویش را فراموش نکند.

 

 

سیر

موعظه نگه داشتن حد و حقوق دیگران و عدم تجاوز به حقوق آنان

 

این جهان دام است و دانه ش آرزو

                                        در گریز از دام ها رو ای آرزو

این جهان زندان و ما زندانیان

                           حفر کن زندان و خود را وارهان

 

سفره هفت سین به موعظه یادآور می شود که خود را بهتر و شایسته تر بساز. بدین معنا که نشستن در پای سفره هفت سین در ابتدای سال ، به انسان می آموزد که گستاخ و بی آزرم و ناآرام و کم مایه نباش. و سیر به نشانه دست نگه داشتن از تجاوز به سفره هفت سین راه یافته تا پای از گلیم خویش بیرون ننهیم. سیر در ادب پارسی به معنای رای، خشنود ، کامل، کافی، تمام و پر و انباشته نیز به کار رفته است. سیر نماد و نشانه مناعت طبع است. یعنی بایسته است که انسان همواره با قناعت بر جهان بنگرد که" انسان قانع از نفس کریمش ، برتر از انسان قانع به دارندگی ثروت  است.

 

تو را ملک سلیمان چشم مور است

                                       اگر ملک قناعت دیده باشی

حافظ می گوید:

در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است

                                            خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

 

بی گمان سیر استغنا و بی نیازی از متاع دنیا را به یاد می آورد و نماد بی توجهی به مادیات جهان گذرا است تا انسان بدان دل نبندد و کرامت و حیثیت و شخصیت خود را درمعامله با آن به مقابله ننهد.

 

عالمی چون سیر چشمی نیست در ملک وجود

                                        هست هر موری در این وادی سلیمان دگر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:48  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

 

سنجد

نماد خرد گرائی و دعوت به عقل

 

اکنون سفره آماده چیدن است، دختری نابالغ با ظرفی پر از سنجد وارد می شود. سنجد ، نماد سنجیده اقدام کردن است. گذشته از خواص گیاهی که بر آن مرتبت است، و آن را جهت درمان آرتروز به کار می برند. سنجد را بر این باور بر سفره می نهند تا هرکس با خویشتن عهد کند که در آغاز سال، هر کاری را سنجیده انجام دهد. قرار دادن سنجد بر سفره هفت سین، نشانه گرایش به عقل است و احترام به تفکر و ترویج خردمندی.

بدین علت ، اولین سین سفره هفت سین است، در این باره حدیثی نبوی آمده است که : " اول ما خلق الله العقل" اولین چیزی که خداوند آفرید ، عقل بود.

 

کل عالم صورت عقل کل است

                               این جهان یک فکرت است از عقل کل

 

پس به سبب عظمت عقل و تاثیر آن در زندگی انسان ها و به نشانه دل سپردن به رهنمودهای عقل، نخستین سین سفره هفت سین، نمادی از عقل است.

 

فکر و اندیشه است مثل ناودان

                                   وحی و مکشوف است ابر و آسمان

 

و دخترک به مثابه آن است که سالی بکر و دفتری نانوشته در پیش روی ماست. یعنی سال نو را معقول در نوردید.

 

سیب

نماد صحت و سلامت شخص و جامعه

 

دومین سین که بر سفره نهاده می شود سیب است که آن را مادر یا بزرگ خانواده، در کنار سنجد قرار میدهد. سیب نماد سلامتی است. جمله معروفی است که می گوید: هر کس روزانه یک سیب بخورد، وی را به طبیب نیازی نیست.

مصرف یک سیب در روز موجب دفع سم ،تقویت دستگاه گوارش ، تامین ویتامین ها و املاح لازم جهت حفظ سلامتی و شادابی است  و در منقولات اسلامی آمده که نگاه کردن به سیب،عبادت است و خوردن آن ثوابی بالا دارد. اکنون ما با انسانی عاقل و سالم در اولین روز سال روبه رو هستیم. ویادمان باشد که عقل سالم در بدن سالم است.

 

سبزه

صلای خوش خلقی و ایثار

 

سومین سین سبزه است که پس از سنجد و سیب، بر سفره قرار میگیرد. سبزه نشانه خوش اخلاقی و خرمی و شادابی است.پیامبر اکرم میفرماید: شما با ثروت و بخشش آن به دیگران نمی توانید نسبت به همه انسانها سودمند باشید ، اما با حسن خلق ، میتوان به همه ایثار کرد و برعکس چه بسیار اشخاصی که به علت ابروان گره کرده ، سخت منفور جامعه بوده اند.

 

از بهاران کی شود سر سبز سنگ

                                   خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ

سالها تو سنگ بودی دلخراش

                                    آزمودی یک زمانی خاک باش

مهر ورافت وصف انسانی بود

                                 خشم و شهوت وصف حیوانی بود

 

 بنابر این فلسفه قرار دادن سبزه بر سر سفره ، اعلام خرمی ، خوش اخلاقی در سال نو است واین که یادمان باشد که درمعاشرت با دیگران سخت گیر نباشیم.خواجه شیراز ، خالق اعجاز نیز می فرماید:

 

به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر

                                     به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را

 

ایرانیان در پایان روز نوروزی یعنی سیزده به در ، سبزه ها را به آب روان می سپارند و آرزوی سالی پر برکت را دارند. مشابه این مراسم را میتوان در جشن های مربوط به آدونیس که در یونان و سراسر مدیترانه و آسیای صغیر رواج دارد پیدا کرد. آدونیس نیمه خدائی بسیار زیبا بود که آفرودیت الهه عشق و زیبائی ، به او دل می بندد.آدونیس از درختی تولد یافته است و تمثیلی از مرگ و رستاخیز طبیعت محسوب می شود. وی در جریان شکار کشته می شود. در اواخر هر سال مردم چند روزی را برای وی سوگواری می کردند و به فغان می پرداختند. سوگواری در پایان زمستان به اخر می رسید و در آغاز بهار آنها به جشن و شادی می پرداختند. آنان پیش از جشن بهاری، بعضی دانه های گیاهی را در ظروف سفالی سبز می کردند، دوشیزگان از آنها مراقبت کرده و به آنها آب میدادند.آن گاه در پایان جشن بهاری یا جشنهای مربوط به آدونیس، آن سبزه ها را در آب می افکندند.

 

منبع:نوروز وفلسفه هفت سین

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:20  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

 

 

به نام آن خداوندی که هستی

 

از او دارد نشاط و شور و مستی

 

برخی معتقدند که حرف سین و شین قبلاً یک حرف بوده است. بنا بر این برخی از دانش پژوهان عقیده دارند هفت سین در دوران پیش از اسلام هفت شین بوده است. یعنی مردمان هفت چیز را که نام آنها با حرف شین آغاز می شده است بر سر سفره می نهاده اند. یکی از آن ها شیرینی است که بیشتر عسل به عنوان شهد بر سر سفره قرار میدادند. شیر و شکر دو دیگر آنها است. گویند در زمان جمشید نیشکر شناخته شده و به عنوان گیاهی گران بها ، به سفره اضافه شد. شین دیگر شمشاد است. نماد سبزی و پاکیزگی ، که در بهار و تابستان و پائیز و زمستان پیوسته سبز و خرم است.

 

روی گشاده که دلی واشود از او

                               صائب به صد هزار گلستان برابر است

 

شمع نیز نمایش ایثار و بردباری است. "شایه" به معنای میوه خصوصاً سیب از دیگر شین های سفره مذکور بوده است. هفتمین شین شراب بوده است.رودکی سمرقندی ، این هفت شین را ؛ چنین توصیف می کند:

عید نوروزی ، مردم ایران                می نهادند از زمان کیان

شهد و شیرو شراب و شکر ناب      شمع و شمشاد و شایه اندر خوان

 

گمان میرود یکی از مهم ترین دلائل تبدیل هفت شین به هفت سین مغایر بودن شراب با معتقدات اسلامی است بنا بر این با توجه به قدمت و قداست عدد هفت و خوش آوا بودن حرف سین ، هفت شین به زودی جای خود را به هفت سین داد.

عده ای نیز بر این باورند که این گفته را نمی توان پذیرفت ؛ چرا که کلمه شراب مشتق از زبان عربی است و نمی توانسته در زبان ایرانیان باستان جائی داشته باشد. اگر قرار بوده ایرانیان شراب را بر سر سفره نوروزی گذارند، بایست " هفت میم" میداشتند تا " می" بر سر سفره جای گیرد.

عده ای نیز بر این باورند که ایرانیان باستان از هفت گونه میوه خشک شده یا تر و تازه برای خوان نوروزی خود استفاده می کردند و "هفت چین" می نامیدند. اما طرفداران این نظریه خود دچار تعارض شده اند. عده ای از آنان فلسفه هفت چین را چنین می دانند که احتمالاً این اقلام نوروزی بر روی هفت ظرف چینی چیده شده و از این رو به هفت چین موسوم گشته است. اما گویا اینان فراموش کرده اند ایرانیان باستان تماس مستقیم چندانی با چین نداشتند و حتی در برخی منابع قدیمی، واژه کینیان برای چینیان به کار رفته است که بیشتر اهالی سمرقند را شامل می شده است و اگر به راستی هفت چینی بوده است ، چرا از اجزای این هفت چین چیزی گفته نشده؟ گروهی دیگر هفت چین را هفت چیدنی می دانند که عبارت بود از سنجد، سمنو، سماق، سیب، سیر، سرکه و  سبزی. امروزه هم آن هفت چین را چون در عربی "چ" نبود- به هفت سین تبدیل کردند و بر سر سفره گذاردند و این کاری بسیار بخردانه و پسندیده است. چون این هفت چین ، هم مورد نیاز انسان است و هم احترام به کشاورزی و باغبانی است که میوه آنها گل سر سبد سفره نوروزی است.

اما با اندک تاملی در میان این اقوال می توان به خوبی دریافت که گستردن سفره هفت سین توسط ایرانیان نه تنها با فلسفه ان سازگارتر است بلکه شک وتردید هائی را هم که در سایر اقوال از جمله هفت شین یا هفت چین وجود دارد، در آن نمی توان دید.

راستی شما سفره هفت سینتون را چیدید؟ اگر نچیدید از فردا دونه به دونه با هم می چینیم!

منبع:نوروز و فلسفه هفت سین نگارش:سید محمد علی دادخواه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:25  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

 

 

با سلام به همه دوستان، خانم امین سایتی را به وبلاگ معرفی کرده اند برای کسانی که علاقه مند به سیرو سلوک هستند.پس  از وارد شدن روی گزینه پاسخ به سوالات کلیک کنید. با تشکر از خانم امین

 

www.abtahi.com

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:50  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

گر هزاران دام باشد در قدم     چون تو با مائی نباشد هیچ غم

"مولوی"

 

بازرگان موفقی بود که کالاها و وسائل تزئینی و گران قیمت بسیاری داشت.یک روز که از مسافرت باز گشته بود متوجه شد خانه ومغازه و تمام دار و ندارش در غیاب او آتش گرفته و سوخته است.

در این حادثه تمامی دار و ندار مرد بازرگان سوخت و خاکستر شد و خسارت هنگفتی بر او وارد شد.

فکر می کنید مرد بازرگان چه کرد ؟ خدا را مقصر دانست و ملامت کرد یا اشک ریخت؟ او با لبخندی بر لبان و نوری در دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

خدایا !می خواهی اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود تابلوئی بر ویرانه خانه و مغازه اش آویخت:

مغازه ام سوخت!

خانه ام سوخت!

کالاهایم سوخت!

اما ایمانم نسوخته است!

فردا شروع به کار خواهم کرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:23  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

خدمت تمامي دوستان و همراهان انجمن سلام عرض ميكنم .

پيشاپيش آغاز سال جديد را تبريك عرض ميكنم .

برنامه مباحث فرورين 87  بشرح زير ميباشد :

ابيات 1760 به بعد از دفتر پنجم مثنوي معنوي با ارائه موضوعات

- ويژگيهاي جهان آخرت (صفات و خصوصياتي كه در قرآن ذكر شده است)

- خلقت انسان و مقايسه انسان با ابليس و بررسي تكبر

- اوصاف امير المومنين

- راز اناالحق گفتن عرفا

- تفاوت عرفان و زهد

- حقوق زن و مرد

 

همچنين زمان برگزاري جلسات در سال جديد 18 الي 19:30 ميباشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9:20  توسط احسان احمدی  | 

نجات بشر زمانی که مرگ نزدیک است و همه فرصت ها رو به پایان است کاری بس دشوار است،درست مانند زمانی که خانه آتش گرفته و صاحبش برای خاموش کردن آن تازه شروع به کندن چاه آب می کند." سوامی موکتاناندا"

 

سه کارورز شیطان در دوزخ قرار بود که به همراه استاد خود جهت کارورزی و کسب تجربه عملی به روی زمین بیایند. استاد دوره کارآموزی از آنها سوال کرد که برای فریب و اغفال مردم از چه فنونی استفاده خواهند کرد؟

شیطانک اول گفت: " من فکر می کنم از شیوه کلاسیکی بهره خواهم جست، به این معنی که به مردم خواهم گفت: خدائی در کار نیست، پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید.

شیطانک دومی گفت: " من فکر می کنم که به مردم خواهم گفت که جهنمی در کار نیست ،پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید.

 شیطانک سوم گفت: نه من از شیوه عوامانه تری استفاده می کنم ، من به مردم خواهم گفت که جای عجله و شتاب نیست ، فرصت برای توبه و آنچه مایلید به دست آورید بسیار است پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید.

سوال مهم: شما اخیراً به کدامین شیطانک گوش سپرده اید؟ انجام چه کاری را در زندگی به تعویق انداخته اید؟ قدر فرصت های امروزه تان را بدانید و  یادتان باشد که امروز  همان فردائی است که دیروز منتظرش بودید.

 

قیاس امروز گیر از کار فردا            که هست امروز تو فردای دیروز

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:24  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران

                                        از تزلزل بیش محکم می شود بنیان ما

 

امتحانات میان دوره ای تازه تمام شده بود که دانشجویی در محوطه دانشگاه جلویم را گرفت. از او درباره امتحانات سوال کردم و او ابراز داشت: هیچ کدام مشکل نبود. به جز امتحان یکی از استادان که قبول شدن در آن کار حضرت فیل است. باور کنید استاد ، مجبورم یه عالمه مطالعه کنم تا فقط نمره قبولی بگیرم و رفوزه نشوم.

پرسیدم : از این همه مطالعه ای که به خاطر استاد سخت گیر می کنید بیشتر یاد می گیرید یا از مطالعه به خاطر استادان دیگری که زیاد هم سختگیر نیستند؟

" راستش بله ... فکر می کنم درس این استاد را بیشتر از درس استادان دیگر درک می کنم.اما نمی دانم آیا این همه سختگیری واقعاً لازم است؟"

پرسیدم : آیا تا به حال چاقو تیز کرده ای؟ پاسخ داد : بله استاد .تیز کرده ام......موقعی که به گردش دسته جمعی رفته بودیم پدرم این کار را به من یاد داده است.

پرسیدم : برای تیز کردن چاقو از سنگ استفاده کرده ای یا حوله؟

حوله؟؟؟ چاقو را که نمی شود با حوله تیز کرد ، استاد.

"دقیقاً همین طور است . چاقو را نمی توان با حوله تیز کرد . چاقو را می توان با مالیدن به یک سطح سخت تیز کرد ، طوری که به اندازه کافی برنده شود تا بتواند به هدف اصلی خود که بریدن است، جامه عمل بپوشاند.

انسانها را نمی توان به کمک سطوح نرم تیز کرد. آنها را فقط با سطوح سخت مسائل و مشکلات می توان به اندازه ای تیز کرد که در زندگی از " برش" لازم برخوردار شوند. و بتوانند وظایف خود را در زندگی جامه عمل بپوشانند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:7  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

مشکلات فرصت هائی هستند که به ما داده شده تا بتوانیم جوهر وجود خود را آشکار کنیم.

 

زن جوانی پیش مادر خود می رود و از مشکلات زندگی خود برای او می گوید و اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل مشکلاتش خسته شده است. مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزیی بگوید سه کتری را آب کرد و گذاشت تا بجوشد. سپس توی اولی هویج ریخت در دومی تخم مرغ و در سومی دانه های قهوه. بعد از بیست دقیقه که آب کاملاً جوشیده بود گازها را خاموش کرد و اول هویج ها را در ظرفی گذاشت و قهوه را هم در ظرفی ریخت و تخم مرغ را هم در ظرفی جداگانه قرار داد سپس  از دخترش پرسید چه می بینی؟ او پاسخ داد: هویج، تخم مرغ، قهوه . مادر از او خواست که هویج ها را لمس کند و بگوید چگونه اند؟ او این کار را کرد و گفت نرمند. بعد از او خواست تخم مرغ ها را بشکند، بعد از اینکه پوسته آن را جدا کرد ، تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد.

دختر از مادر پرسید مفهوم اینها چیست؟

مادر پاسخ داد: هر سه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده اند، آب جوشان ، اما هر کدام عکس العمل متفاوتی نشان دادند. هویج در ابتدا بسیار سخت و محکم به نظر می رسید اما وقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضفیف شد. تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت می کرد، وقتی در آب جوش قرار گرفت مایه درونی آن سفت و محکم شد. دانه های قهوه که یکتا بودند ، بعد از قرار گرفتن در آب جوشان ، آب را تغییر دادند.

 مادر از دخترش پرسید: تو کدامیک از این مواد هستی ؟ وقتی شرایط بد و سختی پیش می آید تو چگونه عمل می کنی؟ تو هویج ،تخم مرغ، یا دانه های قهوه هستی؟

به این فکر کن که آیا من چه هستم آیا هویج هستم که به نظر محکم می آیم، اما در سختی ها خم می شوم و مقاومت خود را از دست میدهم؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قالب نرم شروع میکند اما با حرارت سفت و محکم میشود؟

یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟ وقتی آب داغ شد آن دانه بوی خوش و طعم دلپذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هر چه شرایط بدتر می شوند تو بهتر می شوی و شرایط را به نفع خودت تغییر میدهی.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:13  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

موفقیت یعنی رفتن از  شکستی به شکستی دیگر بدون از دست دادن ذوق و شوق.

"وینستون چرچیل"

 

*قوانین جهانی موفقیت*

 

* قانون علت و معلول:هر چیزی به دلیلی رخ می دهد. برای هر علتی ، معلولی هست و برای هر معلولی ، علتی ، چیزی به اسم شانس وجود ندارد.

 

*قانون ذهن: همه علت و معلول ها ذهنی اند. افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند، افکار شما آفریننده اند. شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره آن فکر می کنید. همیشه درباره چیزهایی فکر کنید که واقعاً طالب آن هستید و از فکر کردن درباره چیزهائی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید.

 

* قانون تمرکز: هر چیزی که ذهن خود را به آن مشغول سازید در زندگی واقعیت پیدا می کند.

 

* قانون انتخاب: زندگی شما نتیجه انتخاب های شما تا این لحظه است. چون همیشه در انتخاب افکار خود آزادید ، کنترل تمام زندگیتان و تمامی آنچه برایتان اتقاق می افتد در دست شماست.

 

*قانون تغییر: تغییر غیر قابل اجتناب است و چون با دانش روز افزون و تکنولوژی رو به پیشرفت هدایت می شود با سرعتی غیر قابل قیاس با گذشته در حال حرکت است. کار شما این است  که استاد تغییر باشید نه قربانی آن.

 

*قانون مسولیت: هر جا که هستید و هر چه هستید به خاطر آن است که خودتان اینطور خواسته اید. مسولیت کامل آنچه هستید ، آنچه بدست آورده اید و آنچه خواهید شد بر عهده  خود شماست.

 

*قانون تلاش: همه امیدها ، رویاها و هدفها و آرمانهای شما در گرو سخت کوشی شماست. هر چه بیشتر تلاش کنید ، بخت و اقبال بهتری پیدا خواهید کرد.

 

*قانون آمادگی:  شانس در واقع تلاش، موقعیت و آمادگی است. عملکرد خوب نتیجه آمادگی کامل است که مراحل کسب آن از هفته ها ، ماه ها و سال ها قبل آغاز می شود. در هر حوزه ای موفق ترین آدمها آنهایی هستند که همواره در مقایسه با افراد ناموفق وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کار می کنند.

 

* قانون تصمیم: مصمم بودن از ویژگی های اساسی افراد موفق است. در زندگی شما هر جهشی در جهت پیشرفت هنگامی حاصل می شود که در موردی تصمیم روشنی گرفته باشید.

 

*قانون استقامت: معیار ایمان به خود ، توانائی استقامت در برابر سختی ها، شکست ها و ناامیدیهاست. استقامت ویژگی اساسی موفقیت است . اگر شما به اندازه کافی استقامت کنید ، طبیعتاً سرانجام موفق می شوید.

 

* قانون رشد: اگر در حال رشد فکر نیستید پس دارید درجا می زنید، اگر روز به روز بهتر نمی شوید پس دارید بدتر می شوید . یادگیری دائم و رشد مداوم فکری را جزئی از برنامه روزانه زندگی خود قرار دهید.

 

*قانون خوشبختی: کیفیت زندگیتان را احساس شما در هر لحظه تعیین می کند و احساس شما را تفسیر شما از وقایع پیرامونتان تعیین می کند نه خود وقایع.

 

*قانون وفور نعمت: ما در جهانی سرشار از نعمت زندگی می کنیم . جهانی که در آن گنجینه های عظیمی از ثروت  برای تمام کسانی که طالب آن هستند وجود دارد. برای دستیابی یه استقلال مالی و افزایش ثروت همین امروز تصمیم بگیرید و سپس همان کاری را انجام دهید که دیگران پیش از شما برای رسیدن به چنین هدفی انجام داده اند.

 

* قانون اشتیاق: برای ثروتمند شدن باید اشتیاق شدیدی برای این کار داشته باشید . اشتیاقی اندک یا علاقه ای مختصر کافی نیست.شدت علاقه خود را می توانید با مشاهده فعالیت های روزانه خود بسنجید.

 

* قانون شکست: آمادگی شما برای تحمل شکست تنها معیار واقعی شما برای موفقیت است ، شکست پیشنیاز موفقیت های بزرگ است.

 

* قانون موقعیت : مشکلات مانع کار نیستند بلکه معلممان هستند . در درون هر مشکلی بذر سودی نهفته است برابر یا بیشتر از خود مشکل . در راه موفقیت مشکلات را تبدیل به پله های صعود کنید.

 

* قانون سخت کوشی: موفقیت ها و دستیابی به اهداف با سخت کوشی به دست می آید. پس هنگامی که شک دارید که موفق می شوید ، سختتر تلاش کنید و اگر به نتیجه نرسیدید باز هم بیشتر تلاش کنید.

 

تعداد کسانی که در کارها شکست می خورند با تعداد کسانی که کار را نیمه رها می کنند رابطه مستقیمی دارد.

"برایان تریسی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:38  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: ؟ من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم؟
آنها پرسيدند:؟ آيا شوهرتان خانه است؟
زن گفت: ؟ نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.؟
آنها گفتند: ؟ پس ما نمي توانيم وارد شويم.؟
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: ؟ برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.؟
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ؟ ما با هم داخل خانه نمي شويم.؟
زن با تعجب پرسيد: ؟ چرا!؟؟ يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:؟ نام او ثروت است.؟ و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:؟ نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.؟
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:؟ چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! ؟ ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:؟ چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟؟
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:؟ بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.؟
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:؟ کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.؟
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:؟ شما ديگر چرا مي آييد؟؟
پيرمردها با هم گفتند:؟ اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:15  توسط احسان احمدی  | 

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:? آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟?
ثروت گفت:? نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.?
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:? نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.?
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:? اجازه بده تا من باتو بيايم.?
غم با صداي حزن آلود گفت:? آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.?
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:? بيا عشق، من تو را خواهم برد.?
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: ? آن پيرمرد که بود؟?
علم پاسخ داد: ? زمان?
عشق با تعجب گفت:? زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟?
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: ? زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.?

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:4  توسط احسان احمدی  | 

در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد

 و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط احسان احمدی  | 

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: ? پس گياه تو کو؟? پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:? اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.?
پادشاه ادامه داد: ? مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.?

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:5  توسط احسان احمدی  | 


ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری ، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند.
ماهی گیران هر چه مسافت طولانی تری را طی میکردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید .
اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.
برای حل این مسئله ، شرکتهای ماهی گیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.
آنها ماهی ها را میگرفتند آنها را روی در یا منجمد میکردند.
فریزرها این امکان را برای قایقها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابر این شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی را در قایقها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری میکردند.
ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند.
زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.
باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. پس شرکتهای ماهیگیری بگونه ای باید این مسئله را حل میکردند.
آنها چطور می توانستند ماهی تازه بکیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید ، چه پیشنهادی می دادید؟
پول زیاد
به محض اینکه شما به اهدافتان می رسید مثلا (( یافتن یک همراه فوق العاده خوب ، تاسیس یک شرکت موفق ، پرداخت بدهی هایتان یا هر چیز دیگر ))
ممکن است شور و احساساتتان را از دست بدهید و دیگر به سخت کار کردن تمایل نداشته باشید ، لذا سست می شوید.
شما همین موضوع را در مورد برندگان بخت آزمائی که پولشان را به راحتی از دست می دهند، کسانی که ثروت زیادی برایشان به ارث می رسد و هرگز موفق نمی شوند وملاکین و اجاره داران خسته ای که تسلیم مواد مخدر شده اند، شنیده و تجربه کرده اید.
این مسئله را رون هوبارد در اوایل سالهای ۱۹۵۰دریافت:
" بشر تنها در مواجهه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می کند "
منافع و مزیتهای رقابت
  •  شما هر چه با هوش تر ، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می برید .
  •  اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالشها پیروز شوید ، خوشبخت و خوشحال خواهید بود.
چطور ژاپنی ها ماهیها را تازه نگه میدارند؟
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکتهای ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایقها استفاده می کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.
کوسه جندتائی ماهی میخورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد میرسند. زیرا ماهیها تلاش کردند.
توصیه :
به جای دوری جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید .
  • از بازی لذت ببرید.
  • اگر مشکلات و تلاشهایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید .
  • عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید .
  " اگر به اهدافتان دست یافتید ، اهداف بزرگتری را برای خود تعیین کنید "
  •  زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را برطرف کردید برای حل اهداف گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنید .
  •   پس از کسب موفقیت آرام نگیرید ، شما مهارتهایی را دارید که می توانید با آن تغییرات و تفاوتهایی را در دنیا ایجاد کنید .
" در مخزن زندگیتان کوسه ای  بیندازید و ببینید که واقعاْ چقدر می توانید دورتر بروید "
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:35  توسط احسان احمدی  | 

 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است


وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما


سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد


اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید


افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند


پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر


كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم


کارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید


انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند


همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد


تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است


دشوارترین قدم، همان قدم اول است


عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید


آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد


وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید


در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش


امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست


برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست


امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم


بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید


آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند


 •
هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود


اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید


صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست


وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند


كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد


كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند


بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی


آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید


اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید


خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید


خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد


درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش


انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است


كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند


هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد


كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است


اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت


اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:48  توسط احسان احمدی  | 

 پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
....
و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:55  توسط احسان احمدی  | 

١- خواب ديدن
اگر از ١٠ نفر بپرسيد که خواب‌ها و روياهاى انسان از چه تشکيل شده‌اند، احتمالاً ١٠ پاسخ متفاوت دريافت می‌کنيد. علتش اين است که دانشمندان هنوز سرگرم کشف اين معما هستند. يک احتمال: خواب ديدن از طريق تحريک حرکت سناپس‌ها بين سلول‌هاى مغز، به تمرين دادن مغز می‌پردازد. يک نظريه ديگر اين است که خواب‌هاى افراد درباره وظايف و هيجاناتى است که در طول روز به آن پرداخته و اين فرايند می‌تواند به استحکام افکار و خاطرات کمک کند. به طول کلّى، دانشمندان توافق دارند که خواب ديدن در خلال عميق‌ترين بخش خواب که حرکات سريع چشم (
REM) خوانده می‌شود اتفاق می‌افتد.

٢- خوابيدن
می‌خواهيم درباره چيزى صحبت کنيم که بيش از يک چهارم عمر هر انسان صرف آن می‌شود. هنوز دليل به خواب رفتن به صورت معما باقى مانده است. چيزى که دانشمندان می‌دانند اين است که: خوابيدن براى بقاى پستانداران جنبه حياتى دارد. بی‌خوابى فزاينده می‌تواند به تغيير خلق و خو، توهّم‌زدگى و در حالت‌هاى خاص، حتى به مرگ منجر شود. خواب داراى دو وضعيت است: حرکات غيرسيريع چشم (
NREM) که در خلال آن، مغز فعاليت کم سوخت و سازى انجام می‌دهد و حرکات سريع چشم (REM) که در خلال آن، مغز بسيار فعّال است. برخى دانشمندان فکر می‌کنند که خواب NREM به بدن استراحت می‌دهد و شبيه خواب زمستانى باعث ذخيره انرژى می‌گردد و خواب REM می‌تواند به سازماندهى خاطرات کمک کند. البته اين ايده هنوز اثبات نشده است و روياهايى که در خلال خواب REM به وقوع می‌پيوندد هميشه ارتباطى به خاطرات ندارد.

٣- احساسات خيالى
تخيمن زده می‌شود که در حدود ٨٠ درصد حس‌هايى که در ناحيه اندام‌هاى قطع شده بدن وجود دارد مانند گرما، خارش، فشار و درد، برآمده از «اندام‌هاى گمشده» هستند. افرادى که اين پديده «اندام خيالی» را تجربه می‌کنند، حسى که دارند درست مانند اين است که آن اندام جزئى از بدن آن‌هاست. يک توضيحى که در اين مورد وجود دارد اين است که عصب‌هاى ناحيه عضو قطع شده، ارتباط جديدى با نخاع برقرار می‌کنند و به فرستادن علائم (سيگنال) به مغز ادامه می‌دهند، درست مانند هنگامى که عضو قطع شده سرجايش وجود داشت. احتمال ديگرى که داده می‌شود اين است که مغز طورى برنامه‌ريزى شده است با بدن کامل کار کند. به عبارت ديگر، احتمال داده می‌شود که مغز، الگويى از يک بدن کامل با تمام اجزاء و اندام‌ها را در خود نگهدارى می‌کند.

٤- کنترل مأموريت
ساعت بيولوژيک بدن که در هيپوتالاموس مغز قرار دارد، برنامه‌ريزى فعاليت‌هاى بدن براى يک ريتم ٢٤ ساعته را بر عهده دارد. واضح‌ترين اثر اين ريتم، چرخه خواب- بيدارى است امّا ساعت بيولوژيک بر روى دستگاه گوارش، دماى بدن، فشار خون و توليد هورمون‌هاى نيز تأثير دارد. پژوهشگران دريافته‌اند که شدّت نور می‌تواند از طريق تنظيم هورمون ملاتونين، اين ساعت را عق يا جلو ببرد. تحقيقات بر روى اين که آيا مکمل‌هاى غذايى حاوى ملاتونين می‌توانند از خستگى پرواز ناشى از اختلاف ساعت جلوگيرى کنند يا نه ادامه دارد.

٥- خاطرات
انسان‌ها معمولاً برخى اتفاقات را به سختى فراموش می‌کنند، مثل اولين روز مدرسه يا نخستين ملاقات با همسر. سوال اين است که اين فيلم‌هاى سينمايى چگونه در ذهن انسان نگهدارى می‌شود؟ دانشمندان با استفاده از تکنيک‌هاى تصويربردارى از مغز در حال کشف سازو کار مسئول ايجاد و ذخيره‌سازى خاطرات هستند. يافته‌هاى کنونى نشان می‌دهد که ناحيه هيپوکامپوس که درون غشاء خاکسترى مغز قرار دارد می‌تواند به صورت جعبه خاطرات عمل کند.

٦- معما
خنده يکى از رفتارهاى انسان است که درک بسيار اندکى از آن وجود دارد. دانشمندان دريافته‌اند که در خلال يک خنده از ته دل، سه قسمت از مغز فعّال می‌شود: بخش تفکّر که به شما کمک می‌کند معنى شوخى يا جوک را درک کنيد، بخش حرکت که به عضلاتتان دستور حرکت می‌دهد و ناحيه هيجانات که حس «شادی» را بيرون می‌کشد. امّا چيزى که هنوز ناشناخته مانده اين است که چرا يک نفر به يک جوک احمقانه می‌خندد در حالى که فرد ديگرى موقع تماشاى يک فيلم ترسناک خنده‌اش می‌گيرد. به گفته يکى از پژوهشگران، خنده واکنشی است به ناهمخوانى و ناسازگارى (داستان‌هايى که از انتظارات متعارف پيروى نمی‌کنند). تنها چيزى که مشخص است اين است که خنده حال ما را بهتر می‌کند.

٧- طبيعت درمقابل تربيت
در جدال ديرپاى مربوط به اين که آيا افکار و شخصيت، توسط ژن‌ها کنترل می‌شود يا محيط، دانشمندان به شواهدى دست يافته‌اند که نشان می‌دهد پاسخ اين سوال يکى يا هر دوى آن‌هاست! قابليت مطالعه ژن‌هاى يک فرد، بسيارى از خصوصيات و ويژگی‌هاى انسان را نشان داده است که ما کنترل اندکى بر روى آن‌ها داريم و در عين حال، در بسيارى از زمينه‌ها، نشان داده شده است که تربيت، تأثيرى قوى بر اين که ما که هستيم و چه می‌کنيم داشته است.

٨- ميرائى
زندگى جاويد فقط در هاليوود وجود دارد ! امّا سوال اين است که چرا انسان پير می‌شود؟ همه ما با يک جعبه ابزار عالى به دنيا می‌آئيم که پر است از سازوکارهاى مقابله با بيماری‌ها، به نحوى که ممکن است فکر کنيم می‌تواند ما را در مقابل انواع بيماري‌ها محافظت کند. امّا با افزايش سن، سازوکار ترميمى بدن از فرم خارج مي‌شود. در واقع، مقاومت ما در برابر صدمات جسمى و استرس کاهش می‌يابد. نظريه‌هايى که در مورد علّت سالخوردگى انسان وجود دارد را می‌توان به دو دسته تقسيم کرد: ١) پا به سن گذاشتن مانند ساير ويژگی‌هاى انسان، ممکن است بخشى از ژنتيک انسان باشد که طبق برنامه‌ريزى خاصى اتفاق می‌افتد و ٢) در يک ديدگاه کمتر خوش‌بينانه، پا به سن گذاشتن، علّت خاصى ندارد و در نتيجه صدمات سلّولى که در طول زندگى به وقوع می‌پيوندد، پيش می‌آيد. تعداد زيادى از دانشمندان فکر می‌کنند که علم نهايتاً پا به سن گذاشتن را به تأخير خواهد انداخت و حداقل طول عمر را به دو برابر طول عمر فعلى خواهد رساند.

٩- انجماد
زندگى جاويد ممکن است واقعيت نداشته باشد امّا يک رشته جديد به نام کرايونيکس (
Cryonics) می‌تواند به برخى از انسان‌ها دو بار حيات اعطاء کند. در مراکز کرايونيکس، بدن انسان‌ها را پس از مرگ در خمره‌هايى پر از نيتروژن مايع در دماى منهاى ٧٨ درجه سانتيگراد قرار می‌دهند. ايده‌اى که وجود دارد اين است که فردى که بر اثر يک بيمارى که فعلاً لاعلاج است فوت شده می‌تواند در آينده هنگامى که درمان آن بيمارى کشف شد، يخ‌گشايى و احياء شود. هم اکنون بدن تد ويليامز، بازيکن شاخص و معروف بيس‌بال در يکى از مراکز کرايونيکس در آريزونا منجمد شده است. البته فعلاً هيچيک از بدن‌هايى که بدين ترتيب منجمد شده‌اند احياء نشده‌اند زيرا اين فناورى هنوز به وجود نيامده است ولى دانشمندانى که در اين زمينه کار می‌کنند اميدوارند در آينده به اين فناورى دست يابند.

١٠- هشيارى و آگاهى
هنگامى که صبح از خواب برمی‌خيزيد، متوجه می‌شويد که خورشيد طلوع کرده است، صداى پرندگان را می‌شنويد و هواى تازه را برروى پوست صورت خود حس می‌کنيد. به عبارت ديگر، هوشيار هستيد. اين موضوع پيچيده از ديرباز در جوامع علمى مطرح بوده است. اخيراً دانشمندان علم اعصاب، هشيارى را به عنوان يک موضوع پژوهشى واقعى مورد توجه قرار داده‌اند. بزرگترين معما در اين حوزه توضيح اين مسأله بوده است که چگونه فرايندها در مغز به تجربيات ذهنى می‌انجامند. تا کنون دانشمندان توانسته‌اند ليست بالا بلندى از سؤالات را تهيه کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:25  توسط احسان احمدی  | 

...هنوز دقایقی بیش از طلوع خورشید نگذشته بود که فریاد دهشتناکی در قصر ابلیس پیچید و شیاطین در هر کجا که بودند به سمت صدا دویده و به سرعت خود را به تخت ابلیس رساندند و او ازهمان بالای تخت به آینه ی جادویی اشاره کرد و با خشم گفتند: بیایید خودتان ببینید، این مرد چگونه به بندگی مشغول است، به من گفته اند او لحظه ای خدا را معصیت نکرده.

همهمه ای در قصر می پیچید: چطور؟ چگونه تاکنون متوجه او نشده بودیم؟

نهیب شیطان بزرگ افکار شیاطین را هم از هم پاره می کند: کدامیک از شما می تواند او را گمراه کند؟

یکی از شیاطین قدمی پیش نهاد تعظیم کنان می گوید: من.

- از چه راهی؟

- از راه زنان

- نه ! نه! او تاکنون زنی ندیده و لذتی از آن نبرده، چنین وسوسه ای در او کارگر نخواهد افتاد.

شیطان دیگری تعظیم کنان می گوید: من سرورم.

- تو از چه راهی او را خواهی فریفت؟

- می گساری سرورم! باده و مستی را به او خواهم چشاند.

- تو هم مرد این کار نیستی او به چنین دامی نخواهد افتاد زیرا ...

ناگهان شیطانک ریزنقشی با چابکی خود را مقابل ابلیس رسانید و به تندی گفت: من او را در چشم به هم زدنی گمراه خواهم کرد سپس تعظیم کرد و ادامه داد البته اگر شما اجازه دهید.

شیطان بزرگ به سمت او نگریست و پرسید: و تو چگونه؟

شیطانک با چابکی خم و راست شد و دست های خود را بالا و پایین برد و زیر لب زمزمه ای کرد و گفت: این گونه!

ابلیس خنده شیطنت آمیزی سرداد و سر تکان داد و تأیید کرد: آفرین می بینم که درست را خوب آموخته ای، برو تا دیر نشده.

و شیطانک، تعظیمی دیگر کرد و زمزمه نمود: هم اکنون به سراغش خواهم رفت.

... در اتاقی ساده و نیمه تاریک در گوشه ای از یک دیر دور افتاده، زاهد بنی اسرائیل به عبادت خدا مشغول بود و یاد خدا او را از همه چیز و همه کس باز داشته بود.

در به صدای ضعیفی بازشد و مردی ریز نقش با لباس ژنده و چهره ای ژولیده وارد شده و بی آنکه سخنی بگوید بغچه و پلاس خود را در گوشه ای نهاد و به عبادت ایستاد.

زاهد بنی اسرائیلی، مدت ها بود که متوجه این تازه وارد شده و عبادت کردن او را تماشا می کرد، لیکن مجالی برای هم صحبتی با وی پیدا نمی کرد چرا که روزها از پی هم می گذشت و نماز اين غریبه همچنان ادامه داشت.

زاهد شبها اغلب از عبادت خسته می شد و به کناری رفته و می خوابید اما این غریبه هیچگاه نمی خوابید و عبادت او قطع نمی شد و این اخلاص و عبودیت او زاهد را تحت تأثیر قرار داده، وی را به حسرت و افسوس وا داشته بود پس مدتی کنار او به انتظار نشست تا مجال گفتگویی پیدا کرد.

- ای بنده ی خدا چگونه چنین قوتی بدست آورده ای؟ چطور می توانی شب ها و روزهای پی در پی به نماز بایستی بی آنکه خسته شوی یا به آب و طعامی نیاز پیدا کنی؟

غریبه بی توجه به سؤال مرد به عبادت ادامه می داد تو گویی اخلاص و فروتنی او مانع از این می شد که با گفتگو درباره عبادتهایش آن ها را به زنگار ریا آلوده نماید اما زاهد بنی اسرائیلی دست بردار نبود هر چه می گذشت بیش از پیش شیفته این عابد ریز نقش متواضع می شد و در آرزوی کلامی و ارشادی از جانب او می سوخت.

سرانجام روزی غریبه زبان به سخن گشود راز این عبودیت بی پایان را فاش نمود او ابتدا سرش را با شرمساری به زیر انداخت و از به یاد آوردن خاطره ای تلخ و آزاردهنده به خود پیچید سپس گفت: راستش سخن گفتن در این باره برایم آسان نیست لیکن چون تو اصرار می کنی می گویم، شاید که تو نیز از آن پند گیری! حقیقت این است که من روزی به زنی رسیدم و گناهی مرتکب شدم، بعد از آن گناه توبه نمودم لیکن هنوز هر گاه به یاد گناه خود می افتم شرمسار شده می کوشم با عبادت زیاد آن را جبران نمایم.

عابد گفت: یعنی تو فکر می کنی اگر من هم مرتکب چنین گناهی شوم، به جبران آن همواره شب و روز به عبادت خواهم پرداخت؟

غریبه گفت: آری! خاصیت گناهی که بعد از آن توبه کنی همین است؟

عابد با افسوس گفت: کاش من نیز به آن زن دسترسی داشتم!

- من نشانی آن را به تو خواهم داد، همین امروز به نزد او برو، چند درهم به او بده و ...

عابد به میان حرف او پرید که: ...اما من درهمی ندارم، و نمی دانم درهم چیست.

غریبه دست در جیب برده و سکه ای بیرون آورد و به سمت عابد گرفت و گفت: این هم درهم ... بهتر است وقت را تلف نکنی!

ساعتی بعد عابد بنی اسرائیلی در شهر بود و او در حالی که درهمی در مشت می فشرد از همه سراغ خانه زنی را می گرفت.

مردم که عابد را با لباس روحانی دیر در مقابل خود می دیدند، با خود می اندیشیدند که این مرد خدا، از صومعه تا به اینجا راه پیموده تا زنی بدکار را موعظه نماید پس هر یک بر دیگری پیشی گرفته و نشانی خانه زن را به او می داد و او را به آن سو راهنمایی می کرد.

سرانجام مرد به منزل مورد نظر رسید و در زد، و چون آن زن در را گشود بی معطلی پای به درون نهاد و در را بست.

زن حیران و متعجب سر تاپای عابد را ورانداز می کرد، هر چه بیشتر می نگریست سر از کار او در نمی آورد. ناگزیر راه اتاق خود را پیش گرفت عابد به دنبال او روان شد و سکه را پیش روی او نهاد. زن تا سکه را دید با بهت و حیرت گفت: تو با این لباس و چنین ظاهری به سراغ من آمده ای؟! بگو بدانم حقیقت چیست؟!

عابد قصه آمدن غریبه به صومعه و پند و اندرز او راجع به گناه، توبه و عبادت همیشگی اش را باز گفت ...

زن بی اختیار قهقهه ای زد و گفت: گناه و توبه؟! بی شک آن غریبه شیطانی بوده و قصد فریب تو را داشته و گرنه چنین نیست که توبه بعد از گناه چنین آسان باشد و یا هر توبه ای به درگاه خدا پذیرفته گردد ... لااقل ترک گناه آسان تر است و عاقلانه تر ...!

مرد عابد لحظه ای با خود اندیشید و به سمت دیر روانه شد و چون به آنجا رسید کسی را آنجا ندید.

و آن زن همان شب چشم از جهان فروبست و مردم دیدند که بر در خانه او نوشته که:

اینجا زنی از اهل بهشت مرده برای دفن او حاضر شوید ...

بعد از سه روز حضرت موسی (ع) به آنجا رسید و مردم را بر سر جنازه جمع کرد و فرمود خداوند به ما فرمان داده بر جنازه این زن نماز بگذاریم زیرا که او بنده ای را از نافرمانی و گناه باز داشته و بهشت بر او واجب گشته است.

... قصر ابلیس آن روز پر از هیاهو بود او بر سر خود می زد و فریاد می کرد که ای بی عرضه! بی وجود! تو را فرستادم عابدی را به گناه بکشانی ... تو رفتی و فاجری را توبه دادی و به بهشت رساندی ... وای بر من از این یاران بی عرضه!! امان از این باب توبه!! امان از رحمت خدا!!

برگرفته از حدیث عابد بنی اسرائیل، روضه کافی، ج۲، ص ۲۴۲

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:26  توسط احسان احمدی  | 

در  1910  در اسكويچ  يوگسلاوي به دنيا آمد ، او يك كودك روستايي بود ، در 18 سالگي اولين الهامات آسماني را حس كرد . به دوبلين نزد خواهران لورتو رفت و از آنجا  به عنوان مبلغ ديني به هند فرستاده شد ، در 20 سالگي در كلكته به تدريس پرداخت ، در 1946  براي دومين بار نداي الهي را شنيد :  خداوند او را براي خدمت به بيچارگان دنيا فراخواند . پس از تحصيل در رشته پرستاري يك مدرسه غيرمذهبي تأسيس كرد ، پس از دو سال با 30 همكار وظايف دشوار اجتماعي را به عهده گرفت .

          در 1960  فرقه  « خواهران مرسلين محبت » را در سراسر دنيا دايركرد . در 1971  مادرترزا جايزه صلح پاپ ، در 1972  جايزه نهرو در امر تبليغات جهاني ، در 1973  جايزه تمپلتون براي پيشرفت‌هاي مذهبي ،  در 1979  جايزه صلح نوبل را در اسلو  از آن خود كرد . او در 29 اوت  1997  در كلكته دارفاني را وداع گفت .

 

 

طريق حكمت مادر ترزا را دانلود کنید.

http://www.sendmefile.com/e_ahmadi/00613106

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:32  توسط احسان احمدی  | 

هفت درس از اوشو...

 

هرکسی به گونه ای درک می کند

شیوه های مختلف دردیدن

برداشتهای گوناگون

وطبیعی است که باید درچنین دیدنی آزاد باشد.

 

آزادی  هدف زندگی است

بدون آزادی زندگی بی معناست

منظورازآزادی تنها آزادی سیاسی- اجتماعی- اقتصادی نیست

آزادی یعنی آزادی اززما ن – آزادی ازذهنیت وآزادی از آرزو

 

زیبا شناختی ربطی به اشیا وتابلو های نقاشی- موسیقی وشعرندارد

زیبایی شناختی درپیونداست با وجود تو

نوعی حساسیت- عشق به زیبایی

حساسیت نسبت به بافت ها ومزه ها

حساسیت نسبت به پایکوبی نامیرایی که درهرسو برپاست.

 

زندگی هرگزباباورکنارنمی آید

واگرتلاش کنی  زندگی را به زورباباورهایت آشتی دهی

به غیرممکن دست یازیده ای

هرگزچنین چیزی اتفاق نیافتاده

ذات پدیده ها حکمی غیرا ز این می کند

باورهاراکناربگذر وچگونه تجربه کردن را بیاموز

 

انسا ن هوشمند نخست راهی وادی درون خودمی شود

بیش از آنکه رهسپارگردد.. درون وجود خودرا غواصی می کند

درون نخستین خوان است.... هنگامی که خودراشناختی

به هرکجای دیگر می توا نی سفرکنی

آنگاه سعادتمندی وآرامش درکنارتوست.

 

پیش از آنکه مرگ بردر بکوبد

هرآنچه داری تقسیم کن

می توانی..... ترانه ای زیبا بخوان وآنرا تقسیم کن

می توانی تصویری زیبانقاشی کنی...... ترسیم وتقدیم کن

هرآ نچه درکف داری

هرگزندیده ام کسی راکه چیزی برای تقسیم کردن نداشته باشد.

 

هرگز معتقد نشو

هرگزپیرو نشو

هرگزبخشی ازسازما ن نشو

راست باش وصادق باخود

به خود خیانت نکن....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:36  توسط احسان احمدی  |