تبليغاتX
انجمن مثنوی پژوهان جوان ایران
شرح مثنوی معنوی

اگر به شرایط بد عادت کنید دیگر نمی توانید آن را تغییر دهید." هلن کلر"

تربیت کنندگان کک به هنگام تربیت حشره متوجه عادت عجیب و قابل پیش بینی آن شده اند. هنگامی که ککی را برای نخستین بار در ته یک ظرف شیشه ای قرار دادند، بلافاصله از آن به بیرون می جهد، چون همگان می دانند که میزان جهش کک واقعاً غیر قابل باور است.

تربیت ککها از لحظه ای آغاز می شود که سرپوش ظرف شیشه ای را می گذارند. در این حالت ، باز هم کک ها شروع به جست وخیز می کنند، و ناگفته پیداست که کله آنها بارها و بارها به سرپوش برمی خورد. هنگامی که انسان جهش و تصادف کله کک ها با سرپوش ظرف شیشه ای را تماشا می کند، اتفاق بسیار جالبی روی میدهد، کک ها اگر چه به جهیدن ادامه میدهند، اما دیگر به قدری نمی جهند که کله شان با سرپوش برخورد کند.

در این لحظه سرپوش برداشته می شود و کک ها به جهیدن ادامه میدهند اما هرگز از درون ظرف شیشه ای به بیرون نمی جهند.

علت این امر ساده است و آن این است که ککها به این میزان از جهش عادت کرده اند و با خو گرفتن به آن دیگر نمی توانند بیش از آن جهش کنند.

آیا ما هم همانند یک کک عمل می کنیم؟؟؟ ما نیز خود را به میزان معینی از جهش در زندگی عادت میدهیم.؟؟!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:3  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

جزخضوع و بندگی و اضطرار

اندر این حضرت ندارد اعتبار"مولوی"

روزی دو مرد جوان نزد استاد خردمندشان آمدند و از او پرسیدند؟" فاصله دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن چقدر است؟"

استاد تامل کرد و گفت: " فاصله مشکل این فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است."

آن دو مرد گیج و آشفته از نزد استادشان بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصاً برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشستن و زانوی غم بغل گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود.

دومی کمی فکر کرد و گفت: اما اندرزهای پیران معرفت معمولاً بار معنائی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آن چه تو می گوئی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را میدانند، استاد منظور دیگری داشت.

آنها برگشتند و از پیر خردمند توضیح خواستند . او لبخندی زد و گفت: وقتی یک انسان دچار مشکل می شود باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو بزند و از او مدد بجوید . بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند به پا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل بزند.

بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه حل آن فاصله بین زانوی او و زمینی است که بر آن ایستاده است.

تسلیم او باش تا تمام جهان تسلیم تو باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:22  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

پائیز آینده ، هنگامی که غازها برای گذراندن زمستان به سوی جنوب پرواز می کنند ،به پرواز جناقی (/\ شکل) آنها بنگرید و به یاد بیاورید که علم در مورد فرم پرواز آنها چه کشف کرده است. هر غاز در حال پرواز یک نیروی بالا برنده در محیط غازی که بلافاصله در پشت او پرواز می کند، ایجاد می نماید. بدین سان ، دسته غازها با پرواز جناقی خود حداقل 71 درصد بر میزان پروازی که به صورت انفرادی صورت پذیرد، می افزایند.

مردمانی که اهداف و عقاید مشترکی دارند بسیار سهل تر و سریع تر می توانند به مقصد برسند، چون تحت فشار همدیگر حرکت می کنند.

هنگامی که غازی از آرایش جناقی شکل خارج شود ، بناگاه کشش و مقاومت ناشی از پرواز انفرادی را احساس می کند و با سرعت به آرایش جناقی می پیوندد تا از مزیت نیروی بالا برنده غاز جلوئی خود بهره مند شود.

اگر ما به اندازه غازها از این احساس برخوردار باشیم، همگی در صف آن مردمانی قرار خواهیم گرفت که همان راه و طریق ما را می پیمایند.

مواقعی که غاز جلوئی خسته می شود ، به عقب پرواز کرده و به صف جناقی می پیوندد و غاز دیگر بلافاصله جای او را می گیرد.

از اینرو بهتر است که در انجام کارهای طاقت فرسا چه در مورد انسانها و چه در مورد غازهائی که به طرف جنوب پرواز می کنند، نوبت را رعایت کنیم.

غازهائی که در ردیف های عقبی پرواز می کنند برای تشویق و حفظ سرعت غازهایی که در ردیف های جلو پرواز می کنند، سرو صدا و هیاهوی تشویق بلند می کنند.

* حالا کمی در مورد خودمان فکر کنیم مواقعی که ما در ردیف های عقب سروصدا ایجاد می کنیم حامل چه پیام یا پیام هائی هستیم؟؟

خلاصه ، و مهم تر از همه اینکه ، وقتی غازی مریض می شود و یا در اثر اصابت گلوله ای زخمی می شود و ازصف خارج می گردد، دو غاز دیگر به همراه او از صف خارج شده و تا سطح زمین تعقیبش می کنند تا شاید کمک و حمایتش کنند. این دو غاز تا بهبودی غاز زخمی و پرواز او ویا تا لحظه مرگ در کنارش می مانند. و فقط پس از این لحظه است که این دو غاز با پرواز دوتائی خود و یا با پیوستن به صف دیگری از غازهای وحشی ، خود را به گروه می رسانند.

اگر ما از هم از این حس غازها برخوردار باشیم، همانند آنها دوش به دوش هم کنار هم می ایستیم و این راز پرواز است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:37  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:33  توسط احسان احمدی  | 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک درراه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعاکنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم بادوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی دربرنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در موردگفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره. اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و ازخداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است.

پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکه شک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!!

خنده داره؟ . . .نه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:10  توسط احسان احمدی  | 

سوال :اگر تلقين اينقدر موثره پس چرا مي گن كه اگه مشكلي داشتيم به درگاه خدا دعا كنيم؟
 "تلقين به نفس" مي كنيم ولي واژه هايي كه در خلوت خودمون تكرار مي كنيم روي نفس خودمون تاثير مي گذارند نه ديگري، شما اختيار خودتون رو داريد نه ديگران، البته بعدا مي گم كه روي ديگران هم تاثير داريد ولي نه اينطور كه الان فكر مي كنيد.

مي دونيد مشكل اكثر ما كجاست؟ چرا چيزهايي كه مي خواهيم يا بدست نمي آريم يا خيلي دير بدست مي آريم؟

حاشيه نمي رم و مستقيم اصل مطلب رو براتون مي گم. اشكال كار اينجاست كه شك داريم، ايمانمون سسته و اعتماد نمي كنيم و طبعا صبر هم نداريم. حالا چرا اينارو كه گفتم نداريم؟ چون يك صفت اصلي خدا رو باور نداريم كه خـــــــــــــدا حكيم و داناست، حكيم يعني اينكه مي دونه چيكار داره مي كنه و ميدونه صلاح ما در چيه. ولي ما مي گيم نه همون كه من مي گم برام بهترينه، اصلا همه چيزش رو قبول دارم و هر اتفاقي هم بيفته پاش مي ايستم. خب اين يعني ما بهتر از خدا مي دونيم كه چي به صلاح ماست.
حتما اين سوال شماست كه اگه هر چي به صلاح ما باشه خدا مي ده و اگه نباشه
نمي ده پس چرا ديگه اينهمه تلقين و تقلا براي زندگي بهتر.

دوستان عزيز خدا آفريننده ما هست و مي خواد كه ازش درخواست كنيم تا بما ببخشه، اين راهيه كه خدا بيشتر بما مي ده البته اگه به صلاح ما باشه. اصلا مگه نه اينه كه خدا آسمان و زمين و موجوداتش را بخاطر ما آفريده كه از آنها بهره مند بشيم حالا به كسي كه همه چيز را براي ما آفريده و فقط منتظر خواست درست ما هست چيزي نگيم، گرسنه ايم ولي چيزي نگيم و درخواستي نكنيم يا بدتر از اون براي ناز درستمون كم بخواهيم، بگيم خدا اگر يك آپارتمان چهل متري هم بدي واسه من و همسرم بسه. خدايي اين توهين به خداي بخشنده نيست.

اما اگر ما اصرار زياد به چيزي كه خدا راضي نيست كنيم بدست مي آريم ولي به چه قيمتي؟ به قيمت اينكه از خدا دور بشيم. قربون خدا برم، خدا نكنه خدا به من چيزي كه مي خوام بده ولي منو از خدا دور كنه، حالا هر چي مي خواد باشه. كي حاضره شيريني و گوارايي يه زندگي رو كه خدا بهش داده با تلخي و ناگواري عوض كنه؟ ولي خيلي از ما عملا حاضريم اينكار رو انجام بديم. لذتهايي رو مي پذيريم كه برامون مهلك و كشنده است. ببينيد كسي مثل آنتوني رابينز با روشهايي كه در اختيار ما
مي گذاره كمك مي كنه به هـــــــــر خواسته اي كه داريم برسيم اما هيچ تضميني
نمي ده كه هر چه بدست مي آريم ما رو شاد كنه و به صلاح مون هم باشه. واسه همين در تلقين هامون هميشه اول عبارتهاي تاكيدي يك "به لطف الهي" قرار ميديم تا اگه در اون خواسته لطف و صلاحي بود به ما عطا بشه.

اما قرار بود فرق تلقين و دعا رو بگم، در زندگي روزمره هر چقدر هم كه ما مثبت باشيم ممكنه تحت تاثير صحبت ديگران يا اتفاقهاي ديگه به حكيم بودن خدا شك كنيم و دچار ترديد بشيم؛ تلقين كمك مي كنه كه اين اعتماد كه كم شده با تكرار كلمات مثبت دوباره به ذهن ما نفوذ كنه، وقتي خواسته خودمون رو تصور مي كنيم در واقع داريم مي گيم ما اونو الان داريم، يعني ما اعتماد داريم و مطمئن هستيم كه اين موهبت براي ما آفريده شده و خدا هم مي خواهد كه اونو به ما عطا كنه. اين همون لازمه برآورده شدن خواسته هامون هم هست. اما دعا هم همون تلقين در مرتبه بالاتره، اينجا ديگه ما همه چيز رو وابسته به خدا و بدست تواناي خدا ممكن ميدونيم، براي همين از اون مستقيما درخواست مي كنيم. البته بماند كه اكثرا از سر ناتواني و درماندگي به اينكار رو مي آريم اما باز اگه اعتماد داشته باشيم خواسته ما محقق مي شه.

فلورانس اسكاول شين ميگه: "شك ايمان وارونه است". به اين قسمت خوب دقت كنيد.
آلان 2600 سال از عمر دين زرتشت مي گذره، زرتشت به دو خدا، خداي خوبي و خداي بدي اعتقاد دارد. ما مسلمانهاي ايران همگي زرتشتي هستيم فقط لباس اسلام به تن كرديم و ادعا مي كنيم فقط به يك خدا اعتقاد داريم و ميگيم: اشهدان لااله الا الله. اگر واقعا اينطوره چرا تا يك اتفاق بد برامون مي افته مي گيم: لعنتي، همش بدشانسي ميارم، اصلا شانس ندارم، فقط من بد مي آرم، زمونه با من لج كرده. واقعا اينجا ما چه كسي رو مقصر ميدونيم، نكنه خدا با شما لج كرده، ولي نه، همه ميدونيم كه خدا چقدر با محبته و براي كسي بد نمي خواد، گاهي هم ميگيم خدا با من لج كرده ولي واقعا منظور ما خود خدا نيست. اعتقاد به وجودي بنام شر داريم ولي فقط از كلمات ديگه استفاده مي كنيم. اگر اتفاق بدي برامون بيفته و اعتقاد ما فقط به خدا باشه ميگيم اين هم از لطف خداست، شايد الان دليلش رو ندونيم ولي حتما براي ما خيري در پيش داره ولي انصافا چند نفر ما اينجوري باور داريم و از كنار اتفاقات ناگوار ميتونيم با آرامش عبور كنيم؟؟؟ به خدا با اين اوضاع همگي كساني كه به شر اعتقاد داريم مشرك هستيم. حضرت محمد (ص) مي فرمايد: برخي از انواع شرك از راه رفتن مورچه اي در شب تاريك بر روي تخته سنگي صاف هم مخفي ترند. پس حواسمون رو جمع كنيم، اگر همه چيز رو از لطف خدا بدونيم ديگه هيچ وقت آرامش خودمون رو از دست نمي دهيم و دچار بيماريهاي عصبي نمي شويم كه تقريبا دكترها به اين نتيجه رسيده اند كه تمام بيماريها از اعصاب پريشان نتيجه مي شود.

ممكنه سوال ديگري براتون پيش بياد، كه پس اين همه مشكلات در زندگي ما از كجا مياد؟

جواب: تمام كائنات از قوانيني پيروي مي كنند كه سنن الهي نام دارند. بنا براين قانون هر انديشه اي و يا هر عملي، موجي به عالم ارسال مي كند كه اثر آن در زماني ديگر و در محلي ديگر به ما بازميگردد. اين قانون را قانون كـــــــــارما (واكنش، عقوبت) ناميده اند. طبق اين قانون حتي نيت ما هم در آينده ما تاثير گذار است. حالا شايد بهتر بتونيم علت بعضي از اتفاقات رو در زندگي خودمون شناسايي كنيم. شك نكنيم، اگر زماني به پدرمون بد نگاه كرديم يا سر مادرمون داد كشيديم، امروز يا فردا بصورت مشكلي در زندگي ما پديدار ميشه. خدا به همه ما رحم كنه. تنها راه هم همينه كه فقط از خدا بخواهيم كه كارماي عمل ما رو برگردونه، ما رو ببخشه و به ما رحم كنه. خدا اين قانون رو تعيين كرده پس فقط خودش مي تونه كه اونو برگردونه. اينم بگم گاهي اتفاقات در زندگي ما علت ديگري هم داره، اون هم امتحان الهيه. واسه اين امتحان ميكنه كه بدونيم نمره ما در زندگي چند شده تا فردا نگيم كه اگه امتحان ميگرفتي من بيست ميشدم و ما بدونيم كجاي كاريم. تازه اختيار رو به ما عطا مي كنه كه از اساسي ترين اختلافات انسان با ساير موجودات ديگره.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:43  توسط احسان احمدی  | 

۲۵ فروردين روز بزرگداشت عطار نيشابوري گرامي باد

شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري، از بزرگان مشايخ تصوف ايران در قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجري است. وي در سال 537 هجري در قريه (کدکن) نيشابور به دنيا آمد؛ و چون در آن شهر به دارو فروشي و عطاري اشتغال داشت، بدين لقب معروف شد.

عطار در دکان دارو فروشي به درمان بيماران مي پرداخت و به کسب علوم و درک صحبت مشايخ و بزرگان اهل تصوف مانند: شيخ نجم الدين کبري و ديگران نيز روزگار مي گذراند. در اين راه آنقدر پيش رفت که خود از پيشوايان اين طريقت گشت و مقامش بجائي رسيد که مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي) درباره او گفت

هفت شهر عشق را عطار گشت                           ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم

عطار در سال 627 هجري در فتنه مغولان در نيشابور به قتل رسيد. درباره کشته شدن او بدست مغولان داستانهائي نقل کرده اند

عطار در داستان سرائي به مراتب چيره دست تر از سنائي است، در آثار عطار ميتوان يک نوع سير تکاملي دروني را به وضوح مشاهده کرد که در مورد شاعران ديگر نادر است

تأليف ها و تصنيف هاي عطار را در نظم و نثر به عدد سوره هاي قرآن 114 دانسته اند و معروفترين آنها عبارتست از

ديوان قصيده ها و غزل هاي او که در حدود ده هزار بيت است. ديگر الهي نامه، خسرو نامه، پندار نامه، اسرار نامه، مصيبت نامه، و از مثنويهاي بسيار مشهور او منطق الطير است که نزديک به هفت هزار بيت دارد و مراتب سير و سلوک و رسيدن بحق و توحيد را از زبان مرغان که در طلب سيمرغ حرکت مي کنند، بيان ميدارد و هفت منزل، طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فنا را در آن شرح ميدهد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:7  توسط احسان احمدی  | 

كارما يك كلمه سانسكريت مي باشد يعني رشد نباتات كه منظور ازين كلمه فعل و نتيجه فعل است  يا همان عمل و عكس العمل. و عده اي عقيده دارند كه اگر انسان رنجي را در زندگي كنونيش متحمل ميشود و يا بعد از مرگ همه بر طبق اين قانون و نه از جهت كفاره داشتن گناهان هست و در واقع اين قانون طبيعي و فطري جهان هستيست و عقيده بر اين است كه خود انسان بر اساس تفكراتش اين كارما را خلق مي كند
و اگر رنجي مي كشد كاملا حق او مي باشد و قانوني. كارما يك قانون وضعي و عملي است و اين نيست كه انرا نيرويي انتقام گيرنده يا پاداش دهنده بدانيم بلكه نتيجه لاينفك اعمال خود ماست.پس حتي در فكر خود نيز نبايد خود را بدبخت تصور كنيم . پس هر كس كه غمناك شود مستحق غم و اندوه است و البته طبق اين قانون اعمال ديگران در ما و اعمال ما در جامعه تاثير مي گذارد. بنابراين ما و ساير موجودات يك كاروان بيشماري از راهيان ابديت هستيم  كه با قدمهايي كند بسوي حقيقت مقدسي در حركت هستيم و در عين كه فرديت خود را حفظ مي كنيم در يك كل قرار مي گيريم.پس وقتي كه انسان از قانون كارما اطلاع پيدا كرد و جزييات انرا درك كرد مي تواند براي ساختن شخصيت و ذات خودش اقدام كند. در غير اين صورت وقتي كه روح در روي زمين در استفاده از نيروهايش براي كاشتن دانه هاي رغبت و اگاهي سستي كند چنين شخصي در جهان ديگر در سطح عالي قرار نمي گيردو وقتي بميرد اين بذرهاي عقلي رشد نيافته تبديل به صورتهاي عقلي در زندگي بعدي خواهد شد كه بالطبع چون رشد نيافته اند اثرات بدي بر زندگي خواهد گذاشت مثلاما اغلب كساني را مشاهئه مي كنيم كه مرتكب جنايت ميشوند و مي گويند كه ما بطور غير ارادي ان عمل را انجام داديم و اين نتيجه اثر اين افكار است كه در زندگي قبلي شكل نيافته اند و روح فرد را به انجام اعمال بد عادت داده اند  تا اينكه ان عمل كاملا بطور غير ارادي و از روي قانون كارما انجام ميشود و روح بايد كه اعمال خود را با قوانين تطبيق بدهد تا ازين چرخه خارج شود. وقتي كه روح در حيات جديد خود شروع به اعمال غرايز خود مي كند در ان هنگام حافظه درونيش ضمير باطن وي را به حركت در اورده و اورا ازين عمل باز مي دارد و زشتي ان را نهيب مي زند. نمونه اي از عقابهاي روي زمين و از بدترين انها ناتواني عقلي و جسمي است و از شديد ترين ان هست و بيشتر اوقات كساني متحمل و داوطلب اين عقاب مي شوند كه قبلا رنج زيادي متحمل شده اند و كارماي كمتري دارند و توبه كرده اند و مي دانند كه اين رنج موقتي بيش نيست زيرا روح هميشه در ان جسد فيزيكي نمي ماند.به حكم قانون عمومي در جهان هستي هيچ پديده اي بدون علت ظاهر نمشود.البته در قران هم به اين قانون كاملا اشاره شده كه هر كس به اندازه يك مثقال كار بد بكند نتيجه انرا خواهد ديد و اگر به همان اندازه كار خوب كند نتيجه انرا خواهد ديد. پس ما خود بهشت و جهنم خود هستيم و بايد بدانيم كه ناموس الهي كامل است ولي اين مردم هستند كه به اين قانون نا اگاهند و از بخت بد خويش شكوه دارند نه ازخويش. پس ما بايد اگر مي خواهيم ديگران ما را دوست بدارند ابتدا خود انها را دوست بداريم و اگر مي خواهيم خدا ما را ببخشد بايد كه ديگران را ببخشيم چون در اين قانون عمل و نتيجه عمل هر دو از يك جنسند. انسان ازاد است كه سرنوشت خود را تعيين كندو الن كارداك مي گويد خداوند روح انسان را بسيط و جاهل افريده يعني روح نه پاك است و نه شرور و اين بسته به خود او ست  و در مورد كفاره گناهان قصاص و مدت ان معلوم نيست
كه چقدر و كجا بايد ان كيفر را ببيند بلكه قانون كلي اين هست كه خود عمل قصاص خود را خود بخود ظاهر مي كند.و تنها خداست كه مي داند كه يك روح با چه ميزان از عقاب پاك ميشود و لا غير.البته اواح در جهان اخرت به علت اينكه نمي تواند نهايت و مدت رنجهاي خود را تشخيص دهد انرا ابدي مي داند و اين خود تحمل عذاب را مشكلتر مي نمايدالبته هر انساني نتيجه همه كارماهاي خود را در يك زندگي دريافت نمي كند  و روح هر بار بايد مقداري ازين كارها را اصلاح كند و اينها زمان مي خواهد. البته بايد بدانيم كه خدا در هر حال به ما عشق مي ورزد و منتظر ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:8  توسط احسان احمدی  | 

هروقت دلت گرفت ؛ هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛ هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛ هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛

هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی ،

هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ،

 

به اون بالا نگاه کن .

 

 ته دلت با اون خلوت کن . اونی که همیشه همراهته ، ولی تو نمی بینیش .

اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری .

اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی .

اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست .

به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی .

به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض میکنه تا برات یکنواخت نباشه

به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی .

از اون بخواه . فقط از اون کمک بگیر .

به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن .

به پدر و مادر و دوستای خوبت .

 

ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خیره نشدی ؟

چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟

چند وقته که صداشون نکردی ؟

چند وقته که تنهایی  رو خودت برای خودت ساختی ؟

 

بی حرکت نشستی !!

 

 که چی بشه ؟

تا کی؟

تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی

تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمیتونه کمکت کنه .

پاشو .

یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن .

پاشو به دورو برت خوب نگاه کن .

اینهمه قشنگی .

اینهمه زیبایی .

اینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت کنی . اما تو نمی خوای .

تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت منه ؟

سرنوشت توی دستای من و توست .

سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه .

پاشو . وقت داره میگذره .

عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ وقت بر نمیگرده .

به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش اسیر بشی .

دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره بزن .

نترس

برو جلو

هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش .

برو توی دلش . ایتطوری دیگه ترس برات معنی نداره .

فقط بجنب .

 

وقت کمه .

  

 اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری .

فقط پاشو .

زودتر .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:44  توسط احسان احمدی  | 

سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين
برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.

سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.

هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته
هااست.

موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.

سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،
در پيش از اين.

سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.

سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.

سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.

بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق
السکوت، مي فروشانند.

سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.

سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.

بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي شکنند.

سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.

آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.

ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.

آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر
اميدواري مي دهند.

وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.

سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.

سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.

سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.

خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.

زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير،
انار خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.

بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش،
غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.

سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.

غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را
در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلوزيون مي بيند.

آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين،فقط نگاه مي کند.

در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند، سکوت
برقرار است.

بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را
به باد مي دهد.

آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.

تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را
راهنمائي مي کنند.

تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان
از هم فاصله مي گيرند.

کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.

سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.

بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در
قبالش گرفته باشند.

در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ
بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.

سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.

دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.

تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر
ترجمه کند.

قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.

هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ،
نگاهت مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد.

آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.

خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.

آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.

درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد، در عوض زبان ِ
سرخ، سرِ سبز را به باد مي دهد، بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.

مارک تواين مي گويد:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز
کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:3  توسط احسان احمدی  | 

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما
زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص
کمتر داریم

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می
کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته
از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه
می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت
می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی
سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما
دیدگاه های باریکتر

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان
از یک سوی خیابان به آن سو برویم

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم
اما نه تعصب خود را

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به
انجام می رسانیم

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول
اخلاقی پایین تر

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت
های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما
کیفیت کمتری داریم

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت
های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد
بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای
موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین
کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را
بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه
ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج
کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین
امروز بنویسیم

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ
چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند
آخرین لحظه باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:24  توسط احسان احمدی  | 

خوابي ديدم ...

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزدم

بر پهناي آسمان صحنه هايي

از زندگيم برق ميزد

در هر صحنه , دو جفت پا روي شن ديدم

يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد

به پشت سر و به جاي پاهاي

روي شن نگاه كردم .

متوجه شدم كه چندين بار طول

مسير زندگيم

فقط يك جفت جاي پا روي شن بوده است

همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين

و غمگين ترين دوران زندگيم بوده است

اين واقعا برايم ناراحت كننده بود

و درباره اش از خدا سوال كردم  ,

خدايا , تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم ,

درتمام راه با من خواهي بود .

ولي ديدم كه در سخت ترين دوران زندگيم

فقط يك جفت جاي پا وجود داشت .

نميدانم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر

به تو نياز داشتم , مرا تنها گذاشتي

  خدا پاسخ داد , بنده بسيار عزيزم ,

من در كنارت هستم

و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت .

اگر در آزمونها و رنجها , فقط

يك جفت جاي پا ديدي

زماني بود كه تو را در آغوشم حمل ميكردم .

 

 

 

 

 

امیدوارم همیشه خدا رو در کنار خودتون حس کنید و جای پاهاتون رو در مسیر زندگی با اعتماد نفس بیشتری بردارید و بدونید که هیچ وقت تنها نیستید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:26  توسط احسان احمدی  | 

اگر يک قورباغه تيزهوش وشاد را برداريد وداخل يک ظرف آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟

بيرون مي پرد!درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کار نيست وبايد برود!

حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبتدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟

استراحت ميکند...چند دقيقه بعد به خودش مي گويد:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است.

نتيجه اخلاقي داستان!

زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستانمان ابلهي کنيم و وقت را از دست بدهيم وناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است .

همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه وبيدار باشيم.

سوال؟

اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟

البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و...آيا بازهم همين عکس العمل را نشان مي دهيد؟

نه!با بي خيالي از کنارش مي گذريد.

براي کساني که ورشکسته مي شوند ،اضافه وزن مي آورند يا طلاق ميگيرند يا آخر ترم مشروط مي شوند!

اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟

زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد.

اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب تمايلات خود باشيد!

ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم :به کجا دارم مي روم؟آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟

واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم.

برگرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن - نوشته اندرو متيوس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:54  توسط احسان احمدی  | 

 

يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود. در همان موقع يك قايق كوچك ماهيگيري رد شد كه داخلش چند تا ماهي بود.

از ماهي گير پرسيد: چقدر طول كشيد تااين چند تا ماهي رو گرفتي؟

ماهي گير: مدت خيلي كمي

تاجر: پس چرابيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟

ماهي گير: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است.

تاجر: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني؟

ماهي گير: تا ديروقت ميخوابم . يه كم ماهي گيري ميكنم. با بچه ها بازي ميكنم بعد ميرم توي دهكده و با دوستان شروع ميكنيم به گيتار زدن ، خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي!

تاجر:من توهاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم ، تو بايد بيشتر ماهي گيري كني، اون وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني ،اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري!

ماهي گير: خوب بعدش چي ؟

تاجر: به جاي اينكه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونارو مستقيما به مشتري هاميدي و براي خودت كارو باردرست مي كني ... بعدش كارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت ميكني .... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري مي زني...

ماهي گير: اين كار چقدر طول ميكشه!؟

تاجر: پانزده تا بيست سال !

ماهي گير: اما بعدش چي آقا ؟

تاجر:بهترين قسمت همينه ، در يك موقعيت مناسب كه گير اومدميري سهام شركت رو به قيمت خيلي بالا ميفروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .

ماهي گير : ميليون ها دلار! خوب بعدش چي ؟

تاجر: اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ي ساحلي كوچيك !جايي كه مي توني تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهي گيري كني با بچه هات بازي كني! بري دهكده و تادير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 12:7  توسط احسان احمدی  | 

 راهب پیر با چشمانی بسته ، و سر در جیب تفکر فرو برده ، کنار جاده نشست.

به ناگاه رشته افکارش با صدای خشن و مصرانه یک سلحشور سامورائی پاره شد." ای مرد پیر! رمز و راز جهنم چیست و بهشت کدام است؟" نخست ، گوئی که راهب چیزی نشنیده، پاسخ قابل درکی از او استنباط نشد، اما به تدریج که چشم هایش را باز کرد، با دیدن سلحشور سامورائی، سلحشوری که بی صبرانه منتظر جواب بود و لحظه به لحظه بیش از پیش تحریک می شد، تبسم ملایمی در گوشه دهانش پدیدار شد و سرانجام جواب داد:

"تو گفتی که می خواهی از رمز و راز جهنم و بهشت سر در بیاوری نه؟

سراپا ژولیده ای چون تو؟ توئی که دستان و پاهایت از چرک و کثافت آغشته است؟ توئی که موهایت شانه نخورده ، نفست بوی گند می دهد و شمشیرت زنگ زده است؟ بد ترکیبی چون تو که مادرش لباس های مسخره به تنش کرده؟ تو می پرسی که جهنم و بهشت کدامست؟

سامورائی دشنامی شرم آور بر زبان راند. سپس شمشیرش را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد. رخسار سامورائی به رنگ خون در آمد و رگ هایش ورم کرده خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب میداد.

"این جهنم است" راهب پیر این را به نرمی گفت و شمشیر ساموائی به آرامی فرود آمد.

لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامورائی به خاطر جرات این موجود عجیب، موجودی که حیات خود را به خاطر آموختن درسی به او به مخاطره انداخته بود، سرشار از حیرت، بیم، شفقت و عشق شد.او شمشیرش را در نیمه راه نگهداشت و چشمانش مملو از اشک حق شناسی شد.

راهب گفت:" واین بهشت است"

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 21:12  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

الف

اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب

بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ

پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت

تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث

ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها

ج

جسارت برای ادامه زیستن

چ

چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح

حق شناسی برای تزکیه نفس

خ

خود داری برای تمرین استقامت

د

دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ

ذکر گوئی برای اخلاص عمل

ر

رضایت مندی برای احساس شعف

ز

زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ

ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها

س

سخاوت برای گشایش کارها

ش

شایستگی برای لبریز شدن در اوج.... 

ص

صداقت برای بقای دوستی

ض

ضمانت برای پایبندی به عهد

ط

طاقت برای تحمل شکست

ظ

ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع

عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ

غیرت برای بقای انسانیت

ف

فداکاری برای قلبهای دردمند

ق

قدرشناسی برای گفتن نا گفته های دل

ک

کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ

گذشت برای پالایش احساس

ل

لیاقت برای تحقق امید ها

م

محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن

نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و

واقع گرایی برای دست یابی به کنه هستی

ه

هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی

یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:30  توسط احسان احمدی  | 

بهار جشن طبیعت است، و طبیعت در جشن بهاری خویش آنقدر زیباست که آدمی را مسحور خویش می کند، آن چنان که  از سخن گفتن باز می ماند و حرف هایش ناگفته، در ژرفای جانش انبار می شود. به جای او گنجشگان پرگو سخن می گویند. زبان گنجشگان یعنی:  بهار، برگ، نسیم، عطر.

دلتون بهاری و سال نو به کامتان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:25  توسط احسان احمدی  |