تبليغاتX
انجمن مثنوی پژوهان جوان ایران
شرح مثنوی معنوی

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...

مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

------------ --------- --------- --------- ----

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه  : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط احسان احمدی  | 

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده    سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم "حافظ"

مهمترین چیزی که در زندگی باید به خاطر داشته باشی این است که خدا به تو عشق می ورزد و تو را به حال خود رها نمی کند. خدا نسبت به تو بی تفاوت نیست. همواره به فکر تو و مراقب توست. این باور هر قدر در قلبت ژرفتر باشد بهتر است، زیرا اگر توعشق خدا را بیشتر احساس کنی قادر خواهی شد به دیگران عشق بورزی ،این گونه است که ما قادر خواهیم شد عشق بورزیم . در دنیای امروز ، عشق در حال رنگ باختن است ، زیرا خدا رنگ باخته است. آسمان خالی است، در حالی که در گذشته از عشق اکنده بود. مردم قرن ها با چشم دوختن بر آسمان دعا میکردند. وجودشان تعالی یافته بود. عشق همچون باران می بارید و شست و شویشان می داد. عشق آنان را به حرکت وا میداشت، نوازش می کرد و دگرگون می ساخت وبعد از آن بود که آنان قادر شدند به دیگران عشق بورزند.

اگر از عشق سرشار باشی میتوانی آن را به دیگران نثار کنی. اما اگر از عشق بهره مند نباشی چگونه می توانی آن را به دیگران ببخشی؟؟ وتنها منبع بهره مند شدن از عشق، خداست، زیرا او تنها منبع فناناپذیر عشق است.

خود را به هستی واگذار. واگذار کردن خود بسیار زیباست، زیرا تو را زیبا و برازنده می کند و خدا خیر و رحمتش را در حجمی وسیع بر تو جاری می سازد.

کسی که همواره در حال ستیز است، بسته و دور از دسترس خداوند می ماند. و کسی که رها و در ِآرامش است، کسی که با هستی دشمنی ندارد و به هیچ طریقی در صدد غلبه بر کسی یا چیزی نیست، در دسترس خداوند است. تمام درها و پنجره های او باز است. باد می تواند براو وارد شود وبر او بوزد. باران می تواند براو ببارد و خورشید میتواند بر او بتابد. پس خدا می تواند در او وارد شود، خدا گاهی در شکل باد وارد می شود، گاهی در شکل باران و گاهی در شکل خورشید. او هرگز در شکل خدا وارد نمی شود ، خدا یک شخص نیست. تو خدا را هرگز در شکل یک شخص ملاقات نخواهی کرد. همیشه با او در شکل انرژی طبیعی تماس خواهی یافت. گلی که شکوفه زده خدائی است که برتو سلام می کند آسمان پر ستاره.....

خدا بازوانش را به روی تو گشوده و آماده در آغوش گرفتن توست اما خدا تنها زمانی می تواند تو را در آغوش بگیرد و بر تو بوسه زند که دست از ستیزبرداری وگرنه چنان مشغول و درگیر خواهی بود که هیچ فرصتی برای عشق بازی با خدا نخواهی یافت. خدا را با ذهن و فکرنمی توانی بیابی ، خدا را باید با عشق یافت . جای خدا در سر نیست ، در جائی که پای خدا مطرح است بی سر باش!!

مجموعه مراقبه های اشو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:12  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است  همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

------------ --------- --------- --------- ----

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا

تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !

تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .

مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط احسان احمدی  | 

 در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.

با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره  شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.

برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.

ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

الهام صائمی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:35  توسط احسان احمدی  | 

*بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت را داشتی.

* ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی درعین حال تا وقتی که چیزی را دوباره بدست نیاریم نمیدونیم چی رو از دست دادیم.

*اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.

*دنبال نگاه ها نرو چون میتونن گولت بزنن. دنبال دارائی نرو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه..

*دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی.

*رویائی را ببین که میخوای، جائی برو که دوست داری، چیزی باش که میخوای باشی، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هرچی دوست داری انجام بدی.

* آرزو می کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی. به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمانی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.

*شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها را ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

*شادی برای اونائی که گریه میکنن ویا صدمه می بینن زنده است. برای اونائی که دنبالش می گردن و اونائیکه امتحانش کردن، چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن.

*روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، باید اول خالی خالی بشی ؛ باید اول یه خلاً تو خودت ایجاد کنی تا بعد بتونی جذب کنی ، تا وقتی دردها و رنجها و کینه ها رو دور نریختی توی زندگی نمی تونی به درستی پیش بری.

* وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدند سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:20  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.

رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.

رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.

در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.

گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.

و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.

خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.

  

نويسنده: عرفان نظرآهاري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:28  توسط احسان احمدی  | 

شايد براي گفتن جمله دوستت دارم دير بشه !

جلسه بزرگداشت مقام استاد را يادتون هست ؟

اين كليپ پاورپوينت را دانلود كنيد

http://www.sendmefile.com/e_ahmadi/00628589

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:37  توسط احسان احمدی  | 

کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.

يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید...

پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند.

فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد...

 

روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید.

مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.

 اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادی".

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم".

در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.

اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"

كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"

با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.

چه چيزي نجاتش داد؟  پنسيلين !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:7  توسط احسان احمدی  | 

یک لحظه داغم میکشی یکدم به باغم میکشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من "مولوی"

چند شب پیش عنکبوتی را که در گوشه اتاق تار تنیده بود دیدم. خیلی آرام حرکت می کرد ، گوئی مدت ها بود آنجا گیر کرده بود و نمی توانست برای خودش غذائی پیدا کند.

با لحنی آرام و مهربان به او گفتم: نگران نباش کوچولو الان از اینجا نجاتت میدهم" یک دستمال کاغذی برداشتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کنم و در باغچه خانه بگذارمش. اما مطمئنم که ان عنکبوت بیچاره خیال می کرد که میخواهم به او حمله کنم چون فرار کرد و لابلای تارهایش پنهان شد.

به او گفتم :"قول میدهم به تو آسیبی نرسانم." سپس سعی کردم او را بلند کنم. عنکبوت دوباره از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل یک توپ جمع شد وسعی کرد لابلای تارها پنهان شود.

ناگهان متوجه شدم که عنکبوت دیگر هیچ حرکتی ندارد. از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آنقدر از خودش مقاومت نشان داد که خودش را کشته است. خیلی ناراحت شدم عنکبوت را بیرون بردم و کنار یک بوته گل سرخ گذاشتم ، به نرمی زیر لب زمزمه کردم: من نمیخواستم به تو صدمه بزنم ، میخواستم نجاتت دهم متاسفم که این را نفهمیدی!!

درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد . از خودم پرسیدم آیا این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟!! از این که شاهد دست وپا زدن و دردها و رنج های ماست آزرده می شود و می خواهد مداخله کند و به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما ما مقاومت می کنیم و دست و پا می زنیم و داد و فریاد سر میدهیم که : چرا اینقدر ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟

شاید هر کدام از ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی می کنیم و متوجه نیستیم که اگر تسلیم شده بودیم و اینقدر دست وپا نمی زدیم تا چند لحظه دیگر خود را در باغچه ای زیبا می دیدیم.

باربارا دو آنجلیس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:42  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

نويسنده: عرفان نظرآهاري

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:23  توسط احسان احمدی  | 

فقط در ناملایمات است که فضائل انسان به اوج می رسد ، درغیاب باد یک توده پنبه مانند یک کوه استوار است."مثل هندی"

روزی یک مبلغ مذهبی که در یکی از روستاهای برزیل کار می کرد هنگام اتمام تعطیلاتش و بازگشت به روستا با خود یک ساعت آفتابی نیز آورد.

او می خواست با کمک این ساعت تعیین زمان و ساعت دقیق شبانه روز را به روستائیان یاد دهد. ساعت خریداری شده را پیش کدخدا برد و پیشنهاد کرد که آن را در مرکز روستا نصب کند.

روستائیان با دیدن ساعت آفتابی به وجد و سرور می آیند . هیچ یک از آنان پیش از آن در عمر خود چنین ساعتی را ندیده بودند.

دفعه بعد او هنگام بازگشت به روستا با منظره عجیبی روبرو می شود . اهالی روستا دور هم جمع شده بودند و برای حفظ ساعت از گزند آفتاب برروی آن یک سقف محکم ساخته بودند.

نکته: شاید به روستائیان بخندید، اما بسیاری از ما همان کاری را با خود می کنیم که روستائیان با ساعت آفتابی می کنند. برای حفاظت از خود از گزند حوادث ترجیح میدهیم درمنطقه راحتی و آسایش خود بمانیم و آن را ترک نکنیم، اما متوجه نیستیم با این کار علت وجودی خود را از دست می دهیم، به جای رشد و بالندگی، امنیت را انتخاب می کنیم و با این کار از رسالت واقعی خود دور می شویم.

می گویند: کشتی ها در بندر از امنیت خاص برخوردارند اما کشتی ها برای آن ساخته نشده اند که در بندر بمانند..!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:44  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

 ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.
 ------------ --------- ---------
 شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند
.
«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:52  توسط احسان احمدی  | 

دان هرالد (Don Herald)  كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

  بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى  كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى  شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى  رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه  هاى بيشترى شنا مى  كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى  داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى  داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى  روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك  تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى  دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى  شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم  هايم پرتاب مى  كردم . سگ  هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابيدم. بيشتر عاشق مى  شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى  رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى  رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  كنند، من بر پا مى  شدم و به ستايش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد "شادى از خرد عاقل   تر است" 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:48  توسط احسان احمدی  | 

1- یک جسم دریافت خواهید کرد.

ممکن است در تمام طول زندگی ، این جسم را دوست بدارید یا از آن متنفر باشید، ولی این بدن برای همه عمر متعلق به شماست.

2- درسهائی خواهید آموخت.

شما در یک دوره تمام وقت غیر رسمی به نام زندگی ثبت نام کرده اید. در این مدرسه هر روز فرصت دارید که درسهائی بیاموزید. ممکن است این درسها را دوست داشته باشید یا تصور کنید که بی ربط و احمقانه هستند.

3- اشتباهی وجود ندارد ، هر چه هست درس گرفتن است.

رشد ، روندی است پر از ِآزمایش و خطا و به عبارت دیگر پر از تجربه اندوختن. تجارب حاصل از شکست بخش مهم این روند هستند و نهایتاً همان ها هم به "کار" می آیند.

4- یک درس آنقدر تکرار می شود تا زمانی که آن را یاد بگیرید.

یک درس به اشکال مختلف به شما عرضه می شود تا وقتی که آن را یاد بگیرید و تجارب تکراری تنها یک هدف دارند اینکه به ما بیاموزند که هنوز یاد نگرفته ایم.

5- یادگیری هرگز پایانی ندارد.

در زندگی بخشی نیست که دروس خودش را نداشته باشد. اگر زنده هستید باید بدانید دروسی هست که باید یاد بگیرید.

6-"آنجا " ابداً بهتر از "اینجا" نیست.

وقتی که "آنجا" برایتان " اینجا" می شود، یعنی که بار دیگر "آنجائی" بدست آورده اید که باز هم بهتر از "اینجا" به نظر می رسد.

7- دیگران فقط آئینه خود شما هستند.

شما نمی توانید خصلتی را دردیگری دوست داشته باشید یا از آن متنفر باشید مگر آن که آن خصلت شما را به یاد خصلتی در خودتان بیندازد که آن را دوست دارید یا از آن متنفر هستید.

8- زندگی شما همان چیزی است که شما از زندگی ساخته اید.

همه ابزار و منابع لازم در اختیار شماست. این که شما با آنها چه می کنید دقیقاً به خودتان بستگی دارد. انتخاب با شماست.

9- پاسخ شما در درون خودتان نهفته است.

پاسخ هائی که به سوالات زندگیتان میدهید در درون شما نهفته است. تنها چیزی که به آن نیاز دارید آن است که ببینید ، گوش دهید و اعتماد کنید.

10- شما همه اینها را فراموش خواهید کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:56  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود، و به قدر دل امیدواران گرم می شود...... پدر می شودیتیمان را و مادر. برادر می شود محتاجان برادری را. همسر می شود بی همسر ماندگان را. طفل می شود عقیمان را. امید می شود ناامیدان را. راه می شود راه گم گشتگان را. نور می شود در تاریکی ماندگان را. شمشیر می شود رزمندگان را. عصا می شود پیران را. عشق می شود ..محتاجان به عشق را..

خداوند همه چیز می شود همه کس را. به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب قلب هایتان را از هر احساس ناروا. و مغزهایتان را از هر اندیشۀ خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار... و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سر سفرۀ شما، با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند و بربند تاب، با کودکانتان تاب می خورد، و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند....مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟ که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه می-برید؟ که در سلامت یافت می شود که به خلاف پناه می برید؟ قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید. زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می پرد و دور...بی اعتنا به حقیران در روح. کینه چون لاشخور و کر کس است. کوتاه می پرد و سنگین...و جز مردار به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:2  توسط احسان احمدی  | 

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند :

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد .
- سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوري قربان!
- پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
- چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند .
براي چه اين قدر كار كردند؟
- براي اينكه آب بياورند قربان !
- گفتي آب آب براي چه؟
- براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان !
- كدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد .
- پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
- فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان !
- گفتي شمع؟ كدام شمع؟
- شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان .!
- كدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان !
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت .
- كدام خبر را؟
- خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:5  توسط احسان احمدی  | 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:44  توسط احسان احمدی  | 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 

 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»


در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

 
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

 

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

 

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

 

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

 

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

 

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط احسان احمدی  | 

تن به محنت ده اگر خواهی بگردی سر بلند

گر نیفتادی به آتش اوج نگرفتی سپند

دریک موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود، مجسمه بسیار زیبائی مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند، کسی نبود که مجسمه زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند.

شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد : این منصفانه نیست، چرا همه پا روی من میگذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست، ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟ من خیلی شاکیم !!

مجسمه لبخندی زد و آرام گفت: " یادت هست، روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند ، چقدر سرسختی ومقاومت کردی؟"

سنگ پاسخ داد :"آری ، آخر ابزارش به من آسیب می رساند، گمان کردم میخواهد آزارم دهد، من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم"

و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد:

"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم. به طور حتم در پی این رنج، گنجی نهفته است. پس به او گفتم هر چه می خواهی ضربه بزن، بتراش و صیقل بده!

لذا درد کارهایش و لطمه هایش را که ابزارش به من میزدند را به جان خریدم و هرچه بیشتر می شدند، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم.

امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند.

ای خدای گیتی

مرا به عنوان یک موجود زنده به حساب نمی آوری و به من اعتماد نداری؟

اگر غیر از این است

مرا در معرض مشکلات و سختی ها قرار بده.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:50  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

بدترین ورشکستگی در جهان از دست دادن اشتیاق است. اگر فردی تمام هستی خود را بجز اشتیاق از دست بدهد می تواند دوباره به موفقیت دست یابد.(ه.و .آرنولد)

فردی گفت: وقتی خودم را از بالای ساختمان پرتاب کردم.......

در طبقه دهم زن وشوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

درطبقه نهم " پیتر" قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد.

در طبقه هشتم" می " گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود.

در طبقه هفتم "دن" را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!

درطبقه ششم "وانگ" را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!

در طبقه پنجم "هنگ" به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاریهایش را می رسید.

در طبقه چهارم "رز" را دیدم که باز با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم "لی لی" را دیدم که به عکس شوهرش که از سه ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است.

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم . اما حالا می دانم که هرکسی گرفتاری های خودش را دارد. بعد از دیدن همه فهمیدم که وضع من آنقدر ها هم بد نبود!!

حالا به کسانی که همین الان دارند به من نگاه می کنند ، فکر می کنم ، آنها بعد ازدیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان ، آن قدرها هم بد نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:51  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

روزی مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آنها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهایی را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست. او برای پیدا کردن کرم و حشره، روی زمین را با ناخن می کند، قدقد میکرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را برهم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.

سال ها بدین سان گذشت و عقاب بسیار پیر شد .روزی عقاب بالای سر خود ، در گودی آسمان بی ابر، پرنده با شکوهی دید که با وقار هر چه تمامتر در میان جریان پرتلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بالهای طلائیش بدهد ، در حال پرواز است.

او با بیم و وحشت به آن نگریست واز مرغ کنار دستی اش پرسید؟ " اون کیه؟" همسایه اش پاسخ داد:" اون یه عقابه ، پادشاه پرندگان ، او به آسمان تعلق دارد و ما به زمین تعلق داریم- ما جوجه ایم."

و بدین سان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد. چون فکر می کرد که جوجه است.!!!

**پرندگان به این دلیل که بال دارند پرواز نمی کنند ،بلکه چون آرزوی پرواز دارند صاحب بال می شوند.**

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

بزرگترین لذت زندگی انجام دادن کارهائی است که دیگران معتقدند از عهده ما بر نمی آید. "والتر باگمات"

نخستین فرق میان افراد موفق و ناموفق چیست؟ موضوع ساده است : افراد موفق سوالات بهتری از خود پرسیده اند و در نتیجه پاسخ های بهتری نیز گرفته اند.

هنگامی که اتومبیل متولد شد ،صدها نفر دست به ساختن آن زدند، اما "هنری فورد" با دیگران فرق داشت و از خود پرسید: چگونه می توانم این ماشین را به تولید انبوه برسانم؟"

پس اگر می خواهیم کیفیت زندگی خود را تغییر دهیم، باید تغیییری در سوالاتی که از خود یا دیگران می پرسیم بوجود آوریم.سوالاتی از قبیل : چرا این مشکل برای من به وجود آمده؟ چرا این همه مشکل دارم ؟ چرا چنین شد؟ از همان سوالات بی انتهائی هستند که هیچ جوابی ندارند و هرگز کمکی به شما نخواهند کرد ، بلکه فقط احساسات منفی را در شما رشد می دهند.

کامپیوتر مغز همیشه آماده خدمتگذاری به شماست و هر سوالی را که به آن بدهید مطمئناً پاسخی برایش خواهد یافت. اگر سوال شما یاوه باشد( مثلاً چرا من همیشه بدبخت و گرفتارم؟) طبعاً جوابی یاوه هم خواهید گرفت.

از سوی دیگر،اگر سوال شما ثمربخش باشد ( مثلاً چگونه می توانم از این موقعیت استفاده کنم؟) خود به خود ، خود را به راه حل های مناسب هدایت خواهید کرد.

-تمرکز یعنی واقعیت و رمزش این است: اگر می خواهی واقعیت را عوض کنی تمرکزت را عوض کن واگر می خواهی تمرکزت عوض شود، سوالی را که از خودت می کنی تغییر بده. پس اگر می خواهیم زندگی مان را کنترل کنیم باید سوالاتمان را کنترل کنیم.

-اگر می خواهی آدم بزرگی باشی، سوالات بزرگ کن، تفاوت میان اشخاص مربوط به پرسش های متفاوتی است که دائماً از خود می کنند.

-پرسش ها بلافاصله باعث انحراف فکر ودر نتیجه موجب تغییر احساسات ما می شوند. در زندگی هر کسی ، لحظات و خاطرات زیبائی وجود دارد که یادآوری آنها احساسی دلپذیر به وجود می آورد.

مثلاً اولین روزی که به تنهائی از منزل خارج شدید، یا تولد اولین فرزند شما یا صحبت با دوستی که باعث تقویت اعتماد به نفس در شما شده است. پرسش هائی از این قبیل که "در حال حاضر چه چیزهای عالی در زندگی دارم؟" باعث می شود که این لحظات را به خاطر بسپاریم.

- این که چه کاری ممکن و چه کاری را غیر ممکن بدانیم بسته به سوالاتی است که از خود می کنیم. مثلاً وقتی میپرسید چرا من همیشه کارها را خراب می کنم؟ به طور ناخواسته فرضیه ای را قبول کرده اید و آن این است که واقعاً کارها را خراب می کنید، در حالی که ممکن است واقعاً چنین نباشد.

موفقیت نتیجه من می توانم هاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:32  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

یک رودخانه بزرگ بی هدف نیست بلکه جهت و مقصد دارد . پس یک زندگی خوب هم باید هدف معینی داشته باشد. همه نیرو و غنای آن باید در یک سمت وسو سوق داده شود. "گرنویل کلینرر"

پیرمرد میلیونر به طرف استخر رفت، تکه نانی را از جیب بزرگ کت کهنه خود در آورد و آن را ریز ریز کرد تا جائی که می توانست آن را دورتر از خود روی آب ریخت.

"غازها " همه جمع شدند و سر تکه های نان به جان هم افتادند. اما "قو" به دلیلی، اعتنائی نکرد، گوئی غذا را ندیده است و انگار غذا خوردن با دیگر پرنده ها را کسر شان خود می دانست.

میلیونرگفت: " زندگی مردم عادی مانند زندگی غازهاست. حواس آدمهای عادی را هر روز دوستان، فامیل و حتی خودشان پرت می کنند، و تا حواسشان پرت می شود فراموشی سراغشان می آید.یادشان میرود که هدفی دارند.

امروز اینرا میخواهند، فردا چیز دیگررا ، دنبال کارهای ریز و بازی های خرد که سر راهشان ریخته می روند.

اما آدمهای فوق العاده که انسانهای آگاهی اند، مانند قو هستند که می شود گفت نماد فرزانگی است. آنها "تمرکز" دارند . قرص ومحکم در مرکز هستی خود مستقرند و چیزی نمی تواند حواسشان را پرت کند.

اراده آدمهای عادی ضعیف است چون چیزی نیستند جز رشته ای از خودهای کوچک متفاوت و اغلب در تضاد با هم.

"منبع : حکایت آن که دلسرد نشد، مارک فیشر"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:22  توسط خانم بهشتی نژاد  |