|
|
|
|
|
مادر مهربان
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:13 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:8 توسط احسان احمدی
|
|
||||||
|
|
|
|
|
آدمها اغلب نامعقول، غیر منطقی و خود خواهند *به هر حال آنها را ببخش* اگر مهربانی کنی شاید تو را متهم به اهداف پنهانی یا سود شخصی کنند *به هر حال تو مهربان باش* اگر موفق شوی دشمنان سرسخت خواهی داشت *به هر حال موفق باش* اگر درستکار و راستگو باشی ممکن است ضرر کنی *به هر حال راستگو و درستکار باش* آنچه را که سالها زحمت کشیدی و ساختی ممکن است دیگری به ناگهان از بین ببرد *به هر حال سازنده باش* اگر به دیگران آموختی ممکن است قدردانت نباشند *به هر حال آموزنده باش* اگر به آرامش و شادی دست یافتی ممکن است به تو حسادت کنند * به هر حال آرام و شاد باش* اگر به دیگران خوبی کنی ممکن است فردا همه فراموش کنند *به هر حال نیکوکار باش* اگر جانت را در راه آرمانت فدا کنی ممکن است کافی نباشد *به هر حال فداکار باش* * برای اینکه آسوده باشی بدان که همه چیز بین تو و خداست پس همیشه به همین فکر کن و آسوده باش* |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:1 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
قطعه گم شده تنها نشست در انتظار کسی که پیش او آید و او را با خود ببرد. بعضی ها با او جفت و جور بودند. اما با آن ها نمی توانست غلت بزند. با بعضی ها می توانست غلت بزند اما با او جفت و جور نبودند. بعضی ها هم اصلاًً نمی دانستند جفت و جور بودن یعنی چه. و بعضی ها نمی دانستند اصلا چیزی درباره چیزی. بعضی ها خیلی نازک نارنجی بودند. یکی او را روی پایه ستونی گذاشت... و همان جا به حال خودش رها کرد. بعضی ها قطعه های بسیاری گم کرده بودند. بعضی ها کلی قطعه اضافی داشتند. یاد گرفت از گرسنه ها که دنبال قطعه گم شده خود بودند، خود را پنهان کند. باز هم با قطعاتی دیگر برخورد کرد. بعضی ها خیلی بیش از حد نزدیک بودند. بعضی ها هم بی آنکه به او اعتنا کنند از کنارش می گذشتند. خود را آراست بسیار جذاب تر شد... فایده ای نکرد. سعی کرد به چشم بیاید. اما فقط خجالتی ها را ترساند. دست آخر یکی سر رسید . کاملاً با او جفت و جور بود. اما به طور ناگهانی... قطعه گم شده بزرگ و بزرگ تر شد! و باز هم بزرگتر "نمی دونستم داری رشد می کنی و بزرگ تر می شوی" قطعه گم شده گفت: من هم نمی دونستم "من دنبال قطعه گم شده خودم هستم. قطعه ای که بزرگ و بزرگ تر نشود." قطعه گم شده گفت: خداحافظ آن وقت یک روز یکی آمد که با همه فرق داشت قطعه گم شده از او پرسید: از من چه می خواهی؟ "هیچ" کاری داری برایت انجام دهم؟ "نه" قطعه گم شده پرسید: تو کی هستی؟ دایره کله گنده گفت: من یک دایره کله گنده هستم. قطعه گم شده گفت: فکر می کنم تو همونی که دنبالش می گردم. ممکنه قطعه گم شده تو باشم. دایره کله گنده گفت: اما من قطعه یی را گم نکرده ام. قطعه گم شده گفت: تو جای خالی نداری که بخواهی با من جفت و جور بشی. چه بد! فکر می کردم بتونم با تو غلت بزنم... دایره کله گنده گفت: تو نمی تونی با من غلت بزنی. اما شاید بتونی با خودت غلت بزنی. با خودم؟ یک قطعه گم شده نمی تونه با خودش غلت بزنه. دایره کله گنده گفت: تا حالا سعی کردی؟ قطعه گم شده گفت: اما من گوشه های تیزی دارم. به درد غلتیدن نمی خورم. دایره کله گنده گفت: گوشه های تیز ساییده می شن. در هر حال باید با تو خداحافظی کنم. شاید باز هم یکدیگر را ببینیم. و غلت زنان دور شد. قطعه گم شده باز هم تنها ماند. مدت درازی همان جا ماند. آن وقت آرام آرام خودش را از یک طرف بلند کرد. تالاپ افتاد. باز هم بلند شد... خودش را کشید... تالاپ و تالاپ تالاپ افتاد. شروع کرد به پیش رفتن و مدتی نگذشت که تیزی هایش کند و صاف شد. افتان و خیزان ، افتان و خیزان ، افتان و خیزان... و آرام آرام شکلش عوض شد... و آن وقت به جای تالاپی افتادن بامبی می افتاد و بعد به جای بامبی افتادن دارام دارام می لغزید و بعد به جای دارام دارام لغزیدن، قل قل می خورد و نمی دانست به کجا می رود و اهمیتی نمی داد. و آن وقت واقعاً می غلتید و پیش می رفت! نویسنده : شل سیلور استاین |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:29 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده بود. پس عزم جست و جو کرد ، برای یافتن قسمت گم شده اش. و همانطور که می غلتید و پیش می رفت آوازی این چنین می خواند: گم شده ام را می جویم گم شده ام را می جویم به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم. گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت اما بعد باران خنک می بارید. و گاه از سرمای برف یخ می زد اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید. و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد. برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند. یا گلی را بو کند. و گاه از کنار خاله سوسکه می گذشت و گاه خاله سوسکه از کنار او می گذشت. و این بهترین لحظه های زندگی اش بود. و همین طور رفت و رفت ، از فراز اقیانوسها آوازخوانان: " در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. " از فراز خشکی ها و دریاها آوازخوانان: " زانوهایم را قوت بخش و بال هایم را قدرت، در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. " گذشت از میان باتلاق ها و بیشه ها از فراز کوهساران و از دامنه کوهستان ها تا این که یک روز، "خدای بزرگ! این جا رو باش" آوازخوانان: " یافتم قطعه گم شده ام را یافتم قطعه گم شده ام را زانوهایم پرتوان، بالهایم پرکشان یافتم قطعه گم... " آن وقت قطعه پیدا شده گفت: "یک کمی صبر کن قبل از آن که خستگی را از زانوانت بیرون کنی و بالهایت را قوت بخشی من کجا و قطعه گم شده تو کجا من قطعه گم شده هیچ کس نیستم و تازه اگر هم قطعه گم شده کسی باشم فکر نمی کنم قطعه گم شده تو باشم!" غمگین و آزرده گفت: "آه می بخشید که مزاحم شما شدم." و غلت زنان به راه افتاد. قطعه دیگر یافت اما آن قطعه بسیار کوچک بود. و این قطعه دیگر خیلی خیلی بزرگ بود. آن سومی یک کمی تیز بود. و چهارمی زیادی چهارگوش بود. یک بار خیال کرد پیدا کرده است قطعه ای را که دنبالش می گشت اما درست و حسابی جا نیفتاد. و آن را به کناری انداخت. بار دیگر که با قطعه ای برخورد کرد و او خود به خود شکست باز هم غلتید و رفت و رفت ماجراهایی داشت در حفره ای افتاد و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد آن وقت یک روز رسید به یک قطعه دیگر که به نظرش رسید حسابی جفت و جور اوست. به او گفت: سلام قطعه گفت: سلام "تو قطعه گم شده کسی هستی؟" "تا آن جا که می دانم ، نه" "خوب، می خواهی برای خودت باشی..." "بدم نمی آید با کسی باشم ولی هنوز مال خودم هستم." "دوست داری مال من باشی." "بدم نمی آید." "شاید با هم جفت و جور نشویم." "امتحان می کنیم." آهان؟ سرانجام و سرانجام جفت و جور شد چه خوب هم غلت زنان پیش رفت و چون حالا دیگر کامل کامل بود تندتر می غلتید و پرشتاب تر و پر شتاب تر از گذشته و پرشتاب تر از هر زمان دیگری بود آن قدر تند و با شتاب که نمی توانست بایستد بایستد و با کرم گپی بزند. یا بایستد و گلی را بو کند و پرشتاب تر از آن بود که پروانه بر رویش بنشیند نمی توانست ترانه شاد خود را بخواند پی....دا کرد....ه ام ق...طع...ه.... یافت...م ق...طع...ه.... حالا که کامل شده بود دیگر ترانه یی سر نمی داد با خودش فکر می کرد: آها، چه شد که اینجوری شد و از غلتیدن و چرخیدن باز ماند. و آن وقت قطعه پیدا شده را به کناری گذاشت و آرام و آرام غلتید و دور شد و همان طور که می غلتید ترانه اش را خواند "می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را آی آی آی ، می رم این جا ، می رم آن جا می جویم قطعه گم شده ام را. " نویسنده : شل سیلور استاین |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:21 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
من با خدا غذا خوردم! پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرنـدگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنـه به نظـر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم! شمع فرشته مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم. پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:38 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
گریه کن تا تمام شود مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:36 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم... درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه... پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:45 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
اين چند مورد را که در زير مشاهده مي کنيد، از مهم ترين ويژگي هاي مشترک و متداول رفتار انسان ها هستند که در اغلب موارد، در زندگي همه ما جريان دارند. با دانستن اين موارد، شايد بهتر بتوانيم نوع برخورد خود را با ديگران مديريت و از موقعيت هاي مختلف به سود خود استفاده کنیم بزرگ ترین نگرانی مردم این است که مورد بی اعتنایی قرار گیرند بزرگ ترین نیاز مردم این است که پذیرفته شوند برای برخورد موثر با اشخاص باید عزت نفس آ ن ها را بالا ببرید " همه مردم در برخورد با مسایل زندگی از خود می پرسند : " برای من چه سودی دارد؟ مردم به موضوعاتی علاقه مند هستند که برایشان اهمیت دارد اشخاص آن چه را می فهمند، می شنوند و درباره آن بحث می کنند مردم کسانی را دوست دارند و به کسانی اعتماد می کنند که متقابلاً با آن ها این گونه برخورد کنند اغلب مردم به دلایلی خلاف آن چه در ظاهر مشهود است، کاری را انجام می دهند حتی اشخاص به ظاهر مقبول هم ممکن است فاقد کیفیت لازم باشند هر کس نقابی بر چهره دارد. برای این که دیگران را بشناسید، باید زیر نقاب آن ها را ببینید Dr. Phillip Mc Graw Life strategies : doing what works, doing what matters با تشکر از خانوم لیلا اکبری به خاطر ارسال این مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:6 توسط احسان احمدی
|
|
||