|
|
|
|
|
در دنیای مهر و محبت جائی بنام" فراتر از اینجا" نیست. بلکه همه به عنوان یک خانواده بزرگ انسانی در کنار هم هستیم. " سوزان جفرز" تصور کنید زندگیتان به پایان رسیده و در عالم برزخ در اتاقی بزرگ منتظرید تا با شما مصاحبه شود و به نامه اعمالتان رسیدگی کنند. برگ کاغذی به شما داده اند که روی آن پرسشی است که می بایست به آن پاسخ دهید، پاسخی که به این پرسش مهم و اساسی خواهید داد، چگونگی زندگی شما در جهان آخرت را رقم خواهد زد. فکر می کنید این پرسش چه خواهد بود؟ لحظه ای به آن فکر کنید ، آیا فکر می کنید خداوند از شما خواهد پرسید؟ در فلان سال چه قدر مالیات پرداخت کردی؟ یا چقدر پول خرج خودت کردی؟ معتقدم آن پرسش مهم و اساسی هیچ یک از این ها نخواهد بود ، بعد از مرگ فقط خواهند پرسید" چقدر خوب عشق ورزیدی؟ زندگی چه تعداد از انسان ها را به گونه ای مثبت از خود متاثر ساختی؟ قلب چند نفر را شاد کردی؟ خودت را چقدر دوست داشتی؟ آیا دانستی برای چه به دنیا آمده بودی؟ چنانچه ما هم در یک یک روزهای زندگیمان این پرسش ها را از خود بپرسیم، و بدنبال آن باشیم که پاسخ مناسبی برای آنها داشته باشیم و خود را معتقد سازیم که الگوی مناسبی از ارزش هائی که تبلیغ و تجویز می کنیم باشیم و خود تبلور تغییراتی باشیم که دوست داریم در دنیا شاهد و نظاره گر آن باشیم، آنوقت است که جهان دستخوش تغییرو تحولی بسیار شگفت ، عظیم و زیر بنائی خواهد شد. قلب ما فقط از طریق عشق ورزیدن، محبت کردن، خشنود شدن ، سهیم شدن ، کمک کردن، بخشیدن، در آغوش کشیدن و گرمی بخشیدن به دنیا از راه عشق می تواند به درد و رنج خویش خاتمه دهد. " اندیشه عشق و توانمندی" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:30 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها برای مادرم فنون دوست یابی را بکار نبردم اما او بیش از همه به من محبت ورزید. "دیل کارنگی"
شبی ، پسری نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود، رفت و یک برگ کاغذ را به او داد. مادر دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند .پسرش با خط بچه گانه نوشته بود: - کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار - مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار - مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار - بیرون بردن سطل زباله 2 دلار - نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار جمع بدهی شما به من: ۱۷ دلار
مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب فرزندش این عبارت را نوشت: - بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی. هیچ - بابت تمام شبهائی که بر بالینت نشستم و دعا کردم . هیچ - بابت تمام زحماتی که در این سالها کشیدم تا تو بزرگ شوی. هیچ - بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت. هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق من به تو هیچ است. وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمانش مادرش نگاه می کرد، گفت : مامان دوستت دارم. آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت: قبلاً به طور کامل پرداخت شده!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:56 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتارها مسری هستند... .... آیا رفتار شما ارزش سرایت دارد؟! مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود وهق هق گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: "دختر خوب چرا گریه می کنی؟" دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم، در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز زیبا می خرم. وقتی از گل فروشی خارج شدند ، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: " آنجا" و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد. مرد را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت طاقت نیاورد ، به گل فروشی برگشت ، دسته گلی گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد....... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:29 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
من فکر می کنم ارزشی مهمتر از پشتکار در راه رسیدن به موفقیت وجود نداشته باشد." جان راکفلر" در روزگاران قدیم تکه آهنی بود که بسیار سخت و محکم بود. تبر ، اره ، چکش و شعله یکی پس از دیگری تصمیم می گیرند ، که به حسابش رسیده و آن را از وسط دو نیمه کنند. تبرمی گوید من می دانم چه جوری به حسابش برسم ، پس ضربات پیاپی و سنگین خود را بر آهن فرود می آورد. اما با هر ضربه، لبه ی آن بیشتر از پیش کند می شود. پس خسته و کوفته به کناری می افتد، اره می گوید این کار تو نیست ، کار خود من است. سپس روی آهن به قدری این ور و آن ور می لغزد که دندانهایش یکی پس از دیگری کند شده و پشت سر هم میشکند. چکش به حرف آمده و می گوید: می دانستم که موفق نخواهید شد. حالا بهتون یاد میدهم چطوری دخلشو در می آرن. اما چکش نیز با نخستین ضربه ی سنگین خود از دسته کنده می شود و به کناری می افتد. شعله ی نرم و کوچک می پرسد : اجازه میدید من هم امتحان کنم؟ چکش ، اره و تبر یکصدا می گویند: تو دیگه چی میگی؟ از دست تو که کاری بر نمی یاد؟!! شعله دور تا دور آهن حلقه میزند، آن را در بر می گیرد واصلاً دست از او نمیکشد تا اینکه بالاخره با تاثیر مداوم و یکنواخت خود آهن را ذوب می کند. شما چی؟ آیا شما هم برای عبور از مانعی به نواختن ضربه های سنگین و مکرر تکیه می کنید یا اینکه همواره مانند شعله ، مداوم و یکنواخت بر مانع رخنه می کنید و آن را از میان برمیدارید؟!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:16 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
دریائی بیکران یا گودالی کوچک فرقی نمی کند زلال که باشی آسمان از آن توست. روزی پدر ثروتمندی ، پسر و خانواده اش را برای گردش به یک دهکده برد تا به پسرش نشان دهد مردم فقیر و زحمتکش چگونه زندگی می کنند. آنها یک روز و یک شب در مزرعه خانواده ای بسیار فقیر زندگی کردند، زمانی که از مسافرت برمی گشتند پدر از پسر پرسید: " سفر چگونه بود؟" "خیلی خوب بود پدر" آیا دیدی مردم فقیر چگونه اند؟ بله و چه آموختی؟ پسر پاسخ داد: آموختم ، ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا ، ما استخری بزرگ داریم که تنها در وسط حیاط است و آنها مردابی دارند که پایانی ندارد . ما در باغمان چراغ داریم آنها ستاره ها را دارند. حیاط خانه ما تا حیاط خانه روبه رو ادامه دارد و آنها تمام افق را دارند. زمانی که حرف پسر به پایان رسید ،پدر دیگر حرفی برای گفتن نداشت و پسر با این جمله حرفهایش را خاتمه داد: متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر و زحمتکش هستیم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:52 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
می
گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و
فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده
اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست
یافته اند اما زارع جدیدی که مزرعه
را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به
تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر
سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی
توان قیمتی بر آن نهاد مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 10:15 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سر
و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین
افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !! صدایی
از دوردست آمد: آآآی ی ی!! پسرک
با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ
شنید: کی هستی؟ پسرک
خشمگین شد و فریاد زد: ترسو! باز
پاسخ شنید: ترسو! پسرک
با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر
لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی! صدا
پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی! پسرک
باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در
حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب
می دهد. اگر
عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن
را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد
داد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 10:58 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||
|
||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:3 توسط احسان احمدی
|
|
||||||||||||||||
|
|
|
|
|
شيوانا
را به دهکده اي دور دست دعوت کردند تا براي آنها دعاي باران بخواند.
همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا
آسمان بر ايشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه سرازير
نمايد . اما ساعت ها گذشت و باراني نيامد. کم کم جمعيت از شيوانا و
دعاي او نااميد شدند و لب به شکايت گشودند. يکي از جوانان از لابلاي
جمعيت با تمسخر گفت: " آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل
مي کني! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم
نتيجه اي حاصل نمي شود." |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:1 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
مي گويند که جواني کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت:" اي سقراط بزرگ
آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه اي برگيرم." فيلسوف يوناني جوان را به دريا برد، او را به درون آب کشانيد و سرش را 30 ثانيه زير آب کرد. وقتي که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار کند. جوان نفس زنان گفت:" دانش، اي مرد بزرگ". سقراط دوباره سرش را زير آب کرد و اين بار چند ثاينه بيشتـر. بعد از چند بار تکرار اين عمل، سقراط پرسيد: " چه مي خواهي" جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت: "هـوا. هـوا مـي خواهم" سقراط گفت: " بسيار خوب، هر وقت که نياز به دانش را به قدر نياز به هوا احساس کردي ، آن را به دست خواهي آورد." هيچ چيز جاي عشق و علاقه را نمي گيرد. شور و شوق يا عشق و علاقه نيروي اراده را بر مي انگيزد. اگر چيزي را از ته دل بخواهيد نيروي اراده دستيابي به آن را پيدا خواهيد کرد. تنها راه ايجاد چنان خواست هايي تقويت عشق و علاقه است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:49 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
شيوانا استاد معرفت بود.اما بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت که از زندگي زناشويي اش راضي نيست و فقط به خاطر مشکلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد. مرد از شيوانا پرسيد که آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين که او مي تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانکاه پيدا کند؟! در دست مرد قفسي بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداري مي شدند. شيوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. يکي از پرنده ها پر کشيد و مانند تيري که از چله کمان رها مي شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشيد و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت! شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت. مرد درحالي که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخي گفت:" پرنده اي که پريد و رفت ساکت ترين و زيباترين بود. در حالي که پرنده اي که برگشت بيشتر از همه آواز مي خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي زد. هميشه فکر مي کردم اين که آواز غمگين مي خواند بيشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حکايتي است نمي دانم!" شيوانا لبخندي زد و گفت:" هر دو پرنده چيزي را تحمل مي کردند. آن که رفت دوري از آزادي را تحمل مي کرد و وقتش که رسيد به سمت چيزي پر کشيد که آرزويش را داشت! اما اين دومي که آواز مي خواند و از ميله هاي قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل مي کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل کردن" را از دست بدهد! مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي که به آسمان خيره شده بود گفت:" يعني مي گوييد من شبيه اين پرنده اي هستم که قفس را انتخاب کرد؟!" شيوانا سري تکان داد و گفت:" تو از تحمل براي خود قفسي ساخته اي و در اين قفس شروع کرده اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد کنند. حال آنکه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي. پرنده اي که بخواهد برود راهش را مي کشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فکر نمي کند! تو همه اين سال ها قفس زندگي ات را مي پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي کردي. به همين سادگي! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:1 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
پسري جوان که يکي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت. شيوانا نام او را "ابر نيمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي زدند. روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شيوانا از "ابر نيمه تمام" پرسيد:" چطور فهميدي که عاشق شده اي؟!" پسر گفت:" هرجا مي روم به ياد او هستم. وقتي مي بينمش نفسم مي گيرد و ضربان قلبم تند مي شود. در مجموع احساس خوبي نسبت به او دارم و بر اين باورم که مي توانم بقيه عمرم را در کنار او زندگي کنم!" شيوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نيز مجبور است به پدرش در کار آشپزي کمک کند. آيا تصور مي کني مي تواني با کسي ازدواج کني که براي بقيـه همکلاسي هايت غذا مي پزد و ظرف هاي غذاي آنها را تميز مي کند." "ابرنيمه تمام" کمي در خود فرو رفت و بعد گفت:" به اين موضوع فکر نکرده بودم. خوب اين نقطه ضعف مهمي است که بايد در نظر مي گرفتم." شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!" دو هفته بعد "ابر نيمه تمام" نزد شيوانا آمد و گفت که نمي تواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند. هر جا مي رود او را مي بيند و به هر چه فکر مي کند اول و آخر فکرش به او ختم مي شود." شيوانا تبسمي کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخيم و کلفت شده است. به راستي بد نيست که همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. آيا به زيبايي نه چندان زياد او فکر کرده اي! شايد علت اين که تا الان ترديد کرده اي و قدم پيش نگذاشته اي همين کم بودن زيبايي او باشد؟!" پسر کمي در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! اين دخترک کمي هم پير است و چند سال ديگر شکسته مي شود. آن وقت من بايد با يک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر است و التهابي گذرا بيش نيست پس بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!" پسرک راهش را کشيد و رفت. يکي از شاگردان خطاب به شيوانا گفت که چرا بين عشق دو جوان شک و ترديد مي اندازيد و مانع از جفت شدن آنها مي شويد. شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست. عشق لازم است و "ابر نيمه تمام" هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر آشپز دوست دارد." يک ماه بعد خبر رسيد که "ابر نيمه تمام" بي اعتنا به شيوانا و اندرزهاي او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسري خود انتخاب کرده است و چون شغلي نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است. يکي از شاگردان نزد شيوانا آمد و در مقابل جمع به بدگويي "ابر نيمه تمام" پرداخت و گفت: " اين پسر حرمت استاد و مدرسه را زير پا گذاشته است و به جاي آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزي رفته است. جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيد؟!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:"ديگر کسي حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه "ابر نيمه تمام" بگويد. از اين پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسيد. او اکنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است." |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:40 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:11 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرنـدگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنـه به نظـر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:51 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:44 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان فراوان نشان دهنده کاميابي در زندگي نيست بلکه نشان نابودي زمان به گونه اي گسترده است. بياموزيم كه: ۱- با احمق بحث نكنم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند. ۲- با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه ميكند. ۳- از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد. ۴- تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم. ۵- از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است. ۶- بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است. ۷- کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن. ۸- از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند. ۹- ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم. ۱۰- از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:10 توسط احسان احمدی
|
|
||