|
|
|
|
|
دانی که تو را خدا چرا داده دو دست من معتقدم که اندر آن سری هست یک دست به کار خویشتن پردازی با دست دگر ز دیگران گیری دست خدایا راهی نمی بینم و آینده پنهان است. اما مهم نیست، همین کافی است. که تو همه چیز را می بینی و من تو را؛ خدایا در این دنیا پیوسته در معرض نابودی و هلاک و مرگ هستم، دردل می گویم: خدایا به خاطر بندگانت معجزات بیشماری می کنی پس به نجات من هم بیا مرا آن موهبت بخش که در تو زندگی کنم. پیش بروم و نفس گسیخته را بکشم مبادا که از یاد ببرم تو پناه و آسایش من هستی با دستی دامن تو را میگیرم و با دست دیگر به تهی دستان و دردمندان یاری می رسانم مرا در اوقات تنهائی و نیازمندی تنها مگذار، ای رحیم بخشنده مرا دریاب.
در فلسطین دو دریاچه هست یکی از آنها تمیز و تازه است، ماهی ها در آن جست و خیز می کنند، سواحلش سبز و اطرافش پر از درخت است، ریشه های این درختان را به سمت آب امتداد داده اند تا از آب دریا بهره ای بگیرند. رودخانه اردن آب تمیز تپه های اطراف را به درون این دریاچه می ریزد. دریا زیر نور آفتاب برق می زند، مردم خانه هایشان را نزدیک دریاچه بنا کرده اند، پرنده ها هم در همان حول و حوش لانه هایشان را ساخته اند. رود اردن به دریاچه دیگری هم میریزد، اما در این دریاچه نشانی از ماهی ها نمی بینید، نه پرندگانی که در اطراف آن لانه بسازند، و نه گل و گیاهی که اطراف آن بروید، رودی که به این دو دریاچه می ریزد یکی است، رود اردن. اما دریاچه اول در ازای هر قطره ای که دریافت می کند ، قطره ای از خود بیرون می ریزد ، اما دریاچه دوم همه آب های دریافتی را در خود نگه میدارد. دریاچه اولی در خدمت دیگران است و زنده می ماند و دریاچه دومی که همه چیز را در خود نگه میدارد ، راکد و مرده است. شما دوست دارید جزو کدام یک از دریاچه ها باشید؟!!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 10:54 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
در دنیای مهر و محبت جائی بنام" فراتر از اینجا" نیست. بلکه همه به عنوان یک خانواده بزرگ انسانی در کنار هم هستیم. " سوزان جفرز" تصور کنید زندگیتان به پایان رسیده و در عالم برزخ در اتاقی بزرگ منتظرید تا با شما مصاحبه شود و به نامه اعمالتان رسیدگی کنند. برگ کاغذی به شما داده اند که روی آن پرسشی است که می بایست به آن پاسخ دهید، پاسخی که به این پرسش مهم و اساسی خواهید داد، چگونگی زندگی شما در جهان آخرت را رقم خواهد زد. فکر می کنید این پرسش چه خواهد بود؟ لحظه ای به آن فکر کنید ، آیا فکر می کنید خداوند از شما خواهد پرسید؟ در فلان سال چه قدر مالیات پرداخت کردی؟ یا چقدر پول خرج خودت کردی؟ معتقدم آن پرسش مهم و اساسی هیچ یک از این ها نخواهد بود ، بعد از مرگ فقط خواهند پرسید" چقدر خوب عشق ورزیدی؟ زندگی چه تعداد از انسان ها را به گونه ای مثبت از خود متاثر ساختی؟ قلب چند نفر را شاد کردی؟ خودت را چقدر دوست داشتی؟ آیا دانستی برای چه به دنیا آمده بودی؟ چنانچه ما هم در یک یک روزهای زندگیمان این پرسش ها را از خود بپرسیم، و بدنبال آن باشیم که پاسخ مناسبی برای آنها داشته باشیم و خود را معتقد سازیم که الگوی مناسبی از ارزش هائی که تبلیغ و تجویز می کنیم باشیم و خود تبلور تغییراتی باشیم که دوست داریم در دنیا شاهد و نظاره گر آن باشیم، آنوقت است که جهان دستخوش تغییرو تحولی بسیار شگفت ، عظیم و زیر بنائی خواهد شد. قلب ما فقط از طریق عشق ورزیدن، محبت کردن، خشنود شدن ، سهیم شدن ، کمک کردن، بخشیدن، در آغوش کشیدن و گرمی بخشیدن به دنیا از راه عشق می تواند به درد و رنج خویش خاتمه دهد. " اندیشه عشق و توانمندی" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:30 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها برای مادرم فنون دوست یابی را بکار نبردم اما او بیش از همه به من محبت ورزید. "دیل کارنگی"
شبی ، پسری نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود، رفت و یک برگ کاغذ را به او داد. مادر دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند .پسرش با خط بچه گانه نوشته بود: - کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار - مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار - مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار - بیرون بردن سطل زباله 2 دلار - نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار جمع بدهی شما به من: ۱۷ دلار
مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب فرزندش این عبارت را نوشت: - بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی. هیچ - بابت تمام شبهائی که بر بالینت نشستم و دعا کردم . هیچ - بابت تمام زحماتی که در این سالها کشیدم تا تو بزرگ شوی. هیچ - بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت. هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق من به تو هیچ است. وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمانش مادرش نگاه می کرد، گفت : مامان دوستت دارم. آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت: قبلاً به طور کامل پرداخت شده!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:56 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتارها مسری هستند... .... آیا رفتار شما ارزش سرایت دارد؟! مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود وهق هق گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: "دختر خوب چرا گریه می کنی؟" دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم، در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز زیبا می خرم. وقتی از گل فروشی خارج شدند ، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: " آنجا" و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد. مرد را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت طاقت نیاورد ، به گل فروشی برگشت ، دسته گلی گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد....... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:29 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
من فکر می کنم ارزشی مهمتر از پشتکار در راه رسیدن به موفقیت وجود نداشته باشد." جان راکفلر" در روزگاران قدیم تکه آهنی بود که بسیار سخت و محکم بود. تبر ، اره ، چکش و شعله یکی پس از دیگری تصمیم می گیرند ، که به حسابش رسیده و آن را از وسط دو نیمه کنند. تبرمی گوید من می دانم چه جوری به حسابش برسم ، پس ضربات پیاپی و سنگین خود را بر آهن فرود می آورد. اما با هر ضربه، لبه ی آن بیشتر از پیش کند می شود. پس خسته و کوفته به کناری می افتد، اره می گوید این کار تو نیست ، کار خود من است. سپس روی آهن به قدری این ور و آن ور می لغزد که دندانهایش یکی پس از دیگری کند شده و پشت سر هم میشکند. چکش به حرف آمده و می گوید: می دانستم که موفق نخواهید شد. حالا بهتون یاد میدهم چطوری دخلشو در می آرن. اما چکش نیز با نخستین ضربه ی سنگین خود از دسته کنده می شود و به کناری می افتد. شعله ی نرم و کوچک می پرسد : اجازه میدید من هم امتحان کنم؟ چکش ، اره و تبر یکصدا می گویند: تو دیگه چی میگی؟ از دست تو که کاری بر نمی یاد؟!! شعله دور تا دور آهن حلقه میزند، آن را در بر می گیرد واصلاً دست از او نمیکشد تا اینکه بالاخره با تاثیر مداوم و یکنواخت خود آهن را ذوب می کند. شما چی؟ آیا شما هم برای عبور از مانعی به نواختن ضربه های سنگین و مکرر تکیه می کنید یا اینکه همواره مانند شعله ، مداوم و یکنواخت بر مانع رخنه می کنید و آن را از میان برمیدارید؟!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:16 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
دریائی بیکران یا گودالی کوچک فرقی نمی کند زلال که باشی آسمان از آن توست. روزی پدر ثروتمندی ، پسر و خانواده اش را برای گردش به یک دهکده برد تا به پسرش نشان دهد مردم فقیر و زحمتکش چگونه زندگی می کنند. آنها یک روز و یک شب در مزرعه خانواده ای بسیار فقیر زندگی کردند، زمانی که از مسافرت برمی گشتند پدر از پسر پرسید: " سفر چگونه بود؟" "خیلی خوب بود پدر" آیا دیدی مردم فقیر چگونه اند؟ بله و چه آموختی؟ پسر پاسخ داد: آموختم ، ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا ، ما استخری بزرگ داریم که تنها در وسط حیاط است و آنها مردابی دارند که پایانی ندارد . ما در باغمان چراغ داریم آنها ستاره ها را دارند. حیاط خانه ما تا حیاط خانه روبه رو ادامه دارد و آنها تمام افق را دارند. زمانی که حرف پسر به پایان رسید ،پدر دیگر حرفی برای گفتن نداشت و پسر با این جمله حرفهایش را خاتمه داد: متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر و زحمتکش هستیم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:52 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:11 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر مهربان
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:13 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمها اغلب نامعقول، غیر منطقی و خود خواهند *به هر حال آنها را ببخش* اگر مهربانی کنی شاید تو را متهم به اهداف پنهانی یا سود شخصی کنند *به هر حال تو مهربان باش* اگر موفق شوی دشمنان سرسخت خواهی داشت *به هر حال موفق باش* اگر درستکار و راستگو باشی ممکن است ضرر کنی *به هر حال راستگو و درستکار باش* آنچه را که سالها زحمت کشیدی و ساختی ممکن است دیگری به ناگهان از بین ببرد *به هر حال سازنده باش* اگر به دیگران آموختی ممکن است قدردانت نباشند *به هر حال آموزنده باش* اگر به آرامش و شادی دست یافتی ممکن است به تو حسادت کنند * به هر حال آرام و شاد باش* اگر به دیگران خوبی کنی ممکن است فردا همه فراموش کنند *به هر حال نیکوکار باش* اگر جانت را در راه آرمانت فدا کنی ممکن است کافی نباشد *به هر حال فداکار باش* * برای اینکه آسوده باشی بدان که همه چیز بین تو و خداست پس همیشه به همین فکر کن و آسوده باش* |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:1 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
مر تو را هر زخم کاید زآسمان منتظرمی باشی خلقت بعد از آن "مولوی" روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفان شد ، از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختی خود را به جزیره ای رساندند، یکی از آنان فرد با ایمانی بود و دیگری ایمانی نداشت. یک روز بعد از دعاهای زیاد، توسط فرد با ایمان - از کنار دریا به طرف کلبه آمدند، ناگهان دیدند که کلبه شان آتش گرفته ، مرد بی ایمان گفت: لعنت به این شانس که این همه نتیجه دعاهای توست! مرد با ایمان گفت: " حتماً این هم حکمتی دارد نباید نگران باشیم ، زیرا خداوند ما را می نگرد!" فردای آن روز یک کشتی به جزیره آمد و آنها را نجات داد. ناخدای کشتی گفت: " دیروز ما دود را دیدیم و فکر کردیم حتماً به کمک احتیاج دارید و به طرف جزیره آمدیم." نکته: و گاه گذشت زمان ثابت خواهد کرد آنچه را " امروز" فاجعه و مصیبت می نامیم لطف و عنایت الهی بوده است. خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید درهای دیگری نه فقط یک در، مهم اینکه یادمون باشه فقط اون یک در نیست فقط به اون یک در نباید چسبید ، خیلی وقت ها خیلی چیزها از طریق راهها و کسانی برای ما اتفاق می افته که اصلاً انتظارش رو نداریم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:31 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
اندر بلای سخت پدید آید فضل و بزرگمردی و سالاری"رودکی" اگر به بیل این وسیله ساده کشاورزی نگاه کنیم، متوجه می شویم لبه آن که دائماً با زمین در تماس است و بیشترین فشار را متحمل می شود، به رنگ نقره ای درآمده ، اما قسمت های بالاترش چنین نیست. به طوری که وقتی به انتهای صفحه آن می رسیم، می بینیم که کاملاً سیاه رنگ و به رنگ آهن است. جسم وروح انسان نیز بدین گونه است. هر چه بیشتر تلاش کنیم و از خود فعالیت و تحرک نشان دهیم، به همان اندازه شادابتر ، سرزنده تر و راضی تر خواهیم بود. نایتینگل می گوید : در سفری که به گینه نو داشتم مشاهده کردم که مرجانهای وسط دریا، آنجائی که آب آرام است، عمدتاً رنگ باخته و فاقد حیات به نظر می رسند، اما مرجانهای نقاط ناآرام دریا، جائی که جذر و مد آنها را به این طرف و آن طرف می برد درخشان و شفافند. از راهنمای خود علت را پرسیدم جواب داد: " مساله خیلی ساده ایست. مرجانهای محلهای آرام درگیر هیچ نوع مبارزه در زندگی نبوده اند، در حالی که مرجانهایی که در معرض کشاکش دریا هستند ، رشد و جلای بهتری پیدا می کنند" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 9:38 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی خدا مادران را آفرید در روز ششم تا دیروقت کار می کرد. فرشته ای اومد و پرسید؟ چقدر روی این یکی وقت می گذاری؟ و خدا پاسخ داد: می دونی چه خصوصیاتی در نظرگرفتم تا درستش کنم؟ باید قابل شست وشو باشه ولی پلاستیکی نباشه. بیش از200 قسمت قابل حرکت داشته باشه که قابل تعویض هم باشه و باید بتونه از همه جور غذا استفاده کنه . باید بتونه هم زمان سه تا بچه را در آغوش بگیره -با یه بوسه که از زانوی زخمی تا قلب شکسته را شفا بده- و همه اینها را باید فقط با دو دست انجام بده. فرشته تحت تاثیر قرار گرفته بود. فقط دو تا دست غیر ممکنه!!! مطمئنی که این یک مدل درست و استاندارده؟؟ این همه کار برای امروز زیاده بقیه اش را بگذار برای فردا تکمیلش کن. خدا گفت : نمی تونم دیگه آخرای کارمه- چیزی نمونده که موجودی را که محبوب قلبم هست رو کامل کنم- وقتی بیمار میشه خودش خودش را معالجه می کنه و می تونه 18 ساعت در روز کار کنه. فرشته نزدیکتر اومد و زن را لمس کرد. این که خیلی لطیفه!!! بله لطیفه ،ولی خیلی قوی درستش کردم. نمی تونی تصور کنی چه چیزهائی رو میتونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز بشه!! فرشته پرسید:میتونه فکر کنه؟ خدا پاسخ داد نه تنها میتونه فکر کنه می تونه استدلال و بحث گفت گو هم کنه.فرشته گونه زن را لمس کرد .گفت : خدایا فکر کنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی سوراخ شده و داره چکه می کنه؟! خدا اشتباه فرشته را تصحیح کرد ، چکه نمی کنه ، این اشکه!! فرشته پرسید؟ اشک؟ به چه درد می خوره؟ اشکها روش او هستند تا غمهاش ،تردید هاش، عشقش ، تنهائیش ،رنجش و غرورش را بیان کنه! فرشته هیجان زده گفت : خداوندا تو نابغه ای ، فکر تمام چیزهای خارق العاده را برای ساختن مادرها کرده ای!! فقط یک چیزش خوب نیست...... خودش فراموش می کنه که چقدر با ارزشه!!! کاش کمی بیشتر قدرشون را داشته باشیم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:48 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی یک هدیه است اما فقط تعداد اندکی از مردم این را می دانند، زیرا خدا بدون هیچ هیاهوئی این هدیه را به ما بخشیده است. هدیه زندگی چنان بی سروصدا به ما ارزانی شده که ما به ارزش آن پی نبرده ایم. و خدا منتظر تشکر نمی ماند . بخشندگی اش را آشکار نمی کند. حتی آهسته دم گوش ما نمی گوید که " من به تو ارزشمندترین هدیه را بخشیده ام.: زندگی، آگاهی، عشق. او به راستی می داند که چگونه ببخشد و این هنر هدیه دادن است: کسی که به او بخشیده شده نباید از آن آگاه شود و گرنه ممکن است کمی احساس حقارت و شرمندگی بکند.از این رو خدا به گونه ای پنهان هدیه می دهد تا دریافت کنندی هدیه هیج گاه از آن باخبر نشود، مگر این که او تلاشی آگاهانه برای با خبر شدن از آن چه به او بخشیده شده انجام دهد. اگر تو از هدیه ی زندگی آگاه شوی ، برای دریافت هدایایی بیشتر لایق می شوی. اگر شکر این هدیه را به جا آوری، برای دریافت هدایای بیشتر شایستگی می یابی. کسی که از خدا بابت همه شکرگزار است، بیشتر و بیشتر دریافت می کند، زیرا قلب شکرگزار گشوده و گشوده تر و پذیرا و پذیراتر می شود. به یاد داشته باش که همه چیز یک هدیه است، هر چه که از سرگذارنده ای، هدیه ای بزرگ است: تمام دردها و لذت ها، تمام نا خوشی ها و خوشی ها و تمام فرازها و نشیب ها . همه چیز زیباست، زیرا همه چیز در جهت رشد و شکوفائی نهائی تو عمل می کند. زندگی موهبتی الهی است، اما ما چنان از آن غافلیم که هرگز از هستی شکرگزاری نمی کنیم. هیچ احساس قدر شناسی از آن نمی کنیم. به ما موهبت فراوانی ارزانی شده اما همچنان شکوه و شکایت می کنیم. باز هم بیشتر می خواهیم .بدبختی ذهن این است که هر قدر به آن بدهی باز هم بیشتر می خواهد. طلب کارتر ،تندخو تر و پرخاشگر می شود. و این راه سعادت نیست راه جهنم است! راه سعادت از قدردانی و شکر گزاری می گذرد . از هستی شکرگزار باش . به تو بسیار ارزانی داشته ، بیشتر طلب نکن تا به تو بیشتر داده شود. کاش کمی شکرگزار تر بودیم ، خیلی وقت ها حتی یک تشکر خشک و خالی هم نمی کنیم.فقط به کسانی بیشتر داده می شود که قدر شناس باشند آنان از بهر شکرگزاریشان توانگر می شوند. مجموعه مراقبه های اشو |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:58 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم "حافظ"
مهمترین چیزی که در زندگی باید به خاطر داشته باشی این است که خدا به تو عشق می ورزد و تو را به حال خود رها نمی کند. خدا نسبت به تو بی تفاوت نیست. همواره به فکر تو و مراقب توست. این باور هر قدر در قلبت ژرفتر باشد بهتر است، زیرا اگر توعشق خدا را بیشتر احساس کنی قادر خواهی شد به دیگران عشق بورزی ،این گونه است که ما قادر خواهیم شد عشق بورزیم . در دنیای امروز ، عشق در حال رنگ باختن است ، زیرا خدا رنگ باخته است. آسمان خالی است، در حالی که در گذشته از عشق اکنده بود. مردم قرن ها با چشم دوختن بر آسمان دعا میکردند. وجودشان تعالی یافته بود. عشق همچون باران می بارید و شست و شویشان می داد. عشق آنان را به حرکت وا میداشت، نوازش می کرد و دگرگون می ساخت وبعد از آن بود که آنان قادر شدند به دیگران عشق بورزند. اگر از عشق سرشار باشی میتوانی آن را به دیگران نثار کنی. اما اگر از عشق بهره مند نباشی چگونه می توانی آن را به دیگران ببخشی؟؟ وتنها منبع بهره مند شدن از عشق، خداست، زیرا او تنها منبع فناناپذیر عشق است. خود را به هستی واگذار. واگذار کردن خود بسیار زیباست، زیرا تو را زیبا و برازنده می کند و خدا خیر و رحمتش را در حجمی وسیع بر تو جاری می سازد. کسی که همواره در حال ستیز است، بسته و دور از دسترس خداوند می ماند. و کسی که رها و در ِآرامش است، کسی که با هستی دشمنی ندارد و به هیچ طریقی در صدد غلبه بر کسی یا چیزی نیست، در دسترس خداوند است. تمام درها و پنجره های او باز است. باد می تواند براو وارد شود وبر او بوزد. باران می تواند براو ببارد و خورشید میتواند بر او بتابد. پس خدا می تواند در او وارد شود، خدا گاهی در شکل باد وارد می شود، گاهی در شکل باران و گاهی در شکل خورشید. او هرگز در شکل خدا وارد نمی شود ، خدا یک شخص نیست. تو خدا را هرگز در شکل یک شخص ملاقات نخواهی کرد. همیشه با او در شکل انرژی طبیعی تماس خواهی یافت. گلی که شکوفه زده خدائی است که برتو سلام می کند آسمان پر ستاره..... خدا بازوانش را به روی تو گشوده و آماده در آغوش گرفتن توست اما خدا تنها زمانی می تواند تو را در آغوش بگیرد و بر تو بوسه زند که دست از ستیزبرداری وگرنه چنان مشغول و درگیر خواهی بود که هیچ فرصتی برای عشق بازی با خدا نخواهی یافت. خدا را با ذهن و فکرنمی توانی بیابی ، خدا را باید با عشق یافت . جای خدا در سر نیست ، در جائی که پای خدا مطرح است بی سر باش!! مجموعه مراقبه های اشو
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:12 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
*بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت را داشتی. * ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی درعین حال تا وقتی که چیزی را دوباره بدست نیاریم نمیدونیم چی رو از دست دادیم. *اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده. *دنبال نگاه ها نرو چون میتونن گولت بزنن. دنبال دارائی نرو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.. *دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی. *رویائی را ببین که میخوای، جائی برو که دوست داری، چیزی باش که میخوای باشی، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هرچی دوست داری انجام بدی. * آرزو می کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی. به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمانی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی. *شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها را ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن. *شادی برای اونائی که گریه میکنن ویا صدمه می بینن زنده است. برای اونائی که دنبالش می گردن و اونائیکه امتحانش کردن، چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن. *روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، باید اول خالی خالی بشی ؛ باید اول یه خلاً تو خودت ایجاد کنی تا بعد بتونی جذب کنی ، تا وقتی دردها و رنجها و کینه ها رو دور نریختی توی زندگی نمی تونی به درستی پیش بری. * وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدند سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:20 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک لحظه داغم میکشی یکدم به باغم میکشی پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من "مولوی"چند شب پیش عنکبوتی را که در گوشه اتاق تار تنیده بود دیدم. خیلی آرام حرکت می کرد ، گوئی مدت ها بود آنجا گیر کرده بود و نمی توانست برای خودش غذائی پیدا کند. با لحنی آرام و مهربان به او گفتم: نگران نباش کوچولو الان از اینجا نجاتت میدهم" یک دستمال کاغذی برداشتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کنم و در باغچه خانه بگذارمش. اما مطمئنم که ان عنکبوت بیچاره خیال می کرد که میخواهم به او حمله کنم چون فرار کرد و لابلای تارهایش پنهان شد. به او گفتم :"قول میدهم به تو آسیبی نرسانم." سپس سعی کردم او را بلند کنم. عنکبوت دوباره از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل یک توپ جمع شد وسعی کرد لابلای تارها پنهان شود. ناگهان متوجه شدم که عنکبوت دیگر هیچ حرکتی ندارد. از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آنقدر از خودش مقاومت نشان داد که خودش را کشته است. خیلی ناراحت شدم عنکبوت را بیرون بردم و کنار یک بوته گل سرخ گذاشتم ، به نرمی زیر لب زمزمه کردم: من نمیخواستم به تو صدمه بزنم ، میخواستم نجاتت دهم متاسفم که این را نفهمیدی!!درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد . از خودم پرسیدم آیا این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟!! از این که شاهد دست وپا زدن و دردها و رنج های ماست آزرده می شود و می خواهد مداخله کند و به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما ما مقاومت می کنیم و دست و پا می زنیم و داد و فریاد سر میدهیم که : چرا اینقدر ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟ شاید هر کدام از ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی می کنیم و متوجه نیستیم که اگر تسلیم شده بودیم و اینقدر دست وپا نمی زدیم تا چند لحظه دیگر خود را در باغچه ای زیبا می دیدیم. باربارا دو آنجلیس
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:42 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط در ناملایمات است که فضائل انسان به اوج می رسد ، درغیاب باد یک توده پنبه مانند یک کوه استوار است."مثل هندی" روزی یک مبلغ مذهبی که در یکی از روستاهای برزیل کار می کرد هنگام اتمام تعطیلاتش و بازگشت به روستا با خود یک ساعت آفتابی نیز آورد. او می خواست با کمک این ساعت تعیین زمان و ساعت دقیق شبانه روز را به روستائیان یاد دهد. ساعت خریداری شده را پیش کدخدا برد و پیشنهاد کرد که آن را در مرکز روستا نصب کند. روستائیان با دیدن ساعت آفتابی به وجد و سرور می آیند . هیچ یک از آنان پیش از آن در عمر خود چنین ساعتی را ندیده بودند. دفعه بعد او هنگام بازگشت به روستا با منظره عجیبی روبرو می شود . اهالی روستا دور هم جمع شده بودند و برای حفظ ساعت از گزند آفتاب برروی آن یک سقف محکم ساخته بودند. نکته: شاید به روستائیان بخندید، اما بسیاری از ما همان کاری را با خود می کنیم که روستائیان با ساعت آفتابی می کنند. برای حفاظت از خود از گزند حوادث ترجیح میدهیم درمنطقه راحتی و آسایش خود بمانیم و آن را ترک نکنیم، اما متوجه نیستیم با این کار علت وجودی خود را از دست می دهیم، به جای رشد و بالندگی، امنیت را انتخاب می کنیم و با این کار از رسالت واقعی خود دور می شویم. می گویند: کشتی ها در بندر از امنیت خاص برخوردارند اما کشتی ها برای آن ساخته نشده اند که در بندر بمانند..!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:44 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
1- یک جسم دریافت خواهید کرد. ممکن است در تمام طول زندگی ، این جسم را دوست بدارید یا از آن متنفر باشید، ولی این بدن برای همه عمر متعلق به شماست. 2- درسهائی خواهید آموخت. شما در یک دوره تمام وقت غیر رسمی به نام زندگی ثبت نام کرده اید. در این مدرسه هر روز فرصت دارید که درسهائی بیاموزید. ممکن است این درسها را دوست داشته باشید یا تصور کنید که بی ربط و احمقانه هستند. 3- اشتباهی وجود ندارد ، هر چه هست درس گرفتن است.رشد ، روندی است پر از ِآزمایش و خطا و به عبارت دیگر پر از تجربه اندوختن. تجارب حاصل از شکست بخش مهم این روند هستند و نهایتاً همان ها هم به "کار" می آیند. 4- یک درس آنقدر تکرار می شود تا زمانی که آن را یاد بگیرید. یک درس به اشکال مختلف به شما عرضه می شود تا وقتی که آن را یاد بگیرید و تجارب تکراری تنها یک هدف دارند اینکه به ما بیاموزند که هنوز یاد نگرفته ایم. 5- یادگیری هرگز پایانی ندارد. در زندگی بخشی نیست که دروس خودش را نداشته باشد. اگر زنده هستید باید بدانید دروسی هست که باید یاد بگیرید. 6-"آنجا " ابداً بهتر از "اینجا" نیست. وقتی که "آنجا" برایتان " اینجا" می شود، یعنی که بار دیگر "آنجائی" بدست آورده اید که باز هم بهتر از "اینجا" به نظر می رسد. 7- دیگران فقط آئینه خود شما هستند. شما نمی توانید خصلتی را دردیگری دوست داشته باشید یا از آن متنفر باشید مگر آن که آن خصلت شما را به یاد خصلتی در خودتان بیندازد که آن را دوست دارید یا از آن متنفر هستید. 8- زندگی شما همان چیزی است که شما از زندگی ساخته اید. همه ابزار و منابع لازم در اختیار شماست. این که شما با آنها چه می کنید دقیقاً به خودتان بستگی دارد. انتخاب با شماست. 9- پاسخ شما در درون خودتان نهفته است. پاسخ هائی که به سوالات زندگیتان میدهید در درون شما نهفته است. تنها چیزی که به آن نیاز دارید آن است که ببینید ، گوش دهید و اعتماد کنید. 10- شما همه اینها را فراموش خواهید کرد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:56 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
تن به محنت ده اگر خواهی بگردی سر بلند گر نیفتادی به آتش اوج نگرفتی سپند دریک موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود، مجسمه بسیار زیبائی مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند، کسی نبود که مجسمه زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند. شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد : این منصفانه نیست، چرا همه پا روی من میگذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست، ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟ من خیلی شاکیم !! مجسمه لبخندی زد و آرام گفت: " یادت هست، روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند ، چقدر سرسختی ومقاومت کردی؟" سنگ پاسخ داد :"آری ، آخر ابزارش به من آسیب می رساند، گمان کردم میخواهد آزارم دهد، من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم" و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد: "ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم. به طور حتم در پی این رنج، گنجی نهفته است. پس به او گفتم هر چه می خواهی ضربه بزن، بتراش و صیقل بده! لذا درد کارهایش و لطمه هایش را که ابزارش به من میزدند را به جان خریدم و هرچه بیشتر می شدند، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم. امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند. ای خدای گیتی مرا به عنوان یک موجود زنده به حساب نمی آوری و به من اعتماد نداری؟ اگر غیر از این است مرا در معرض مشکلات و سختی ها قرار بده..... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:50 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بدترین ورشکستگی در جهان از دست دادن اشتیاق است. اگر فردی تمام هستی خود را بجز اشتیاق از دست بدهد می تواند دوباره به موفقیت دست یابد.(ه.و .آرنولد) فردی گفت: وقتی خودم را از بالای ساختمان پرتاب کردم....... در طبقه دهم زن وشوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! درطبقه نهم " پیتر" قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد. در طبقه هشتم" می " گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود. در طبقه هفتم "دن" را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! درطبقه ششم "وانگ" را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند! در طبقه پنجم "هنگ" به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاریهایش را می رسید. در طبقه چهارم "رز" را دیدم که باز با نامزدش کتک کاری می کرد! در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید! در طبقه دوم "لی لی" را دیدم که به عکس شوهرش که از سه ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است. قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم . اما حالا می دانم که هرکسی گرفتاری های خودش را دارد. بعد از دیدن همه فهمیدم که وضع من آنقدر ها هم بد نبود!! حالا به کسانی که همین الان دارند به من نگاه می کنند ، فکر می کنم ، آنها بعد ازدیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان ، آن قدرها هم بد نیست! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آنها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهایی را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست. او برای پیدا کردن کرم و حشره، روی زمین را با ناخن می کند، قدقد میکرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را برهم می زد و چند قدمی در هوا می پرید. سال ها بدین سان گذشت و عقاب بسیار پیر شد .روزی عقاب بالای سر خود ، در گودی آسمان بی ابر، پرنده با شکوهی دید که با وقار هر چه تمامتر در میان جریان پرتلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بالهای طلائیش بدهد ، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست واز مرغ کنار دستی اش پرسید؟ " اون کیه؟" همسایه اش پاسخ داد:" اون یه عقابه ، پادشاه پرندگان ، او به آسمان تعلق دارد و ما به زمین تعلق داریم- ما جوجه ایم." و بدین سان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد. چون فکر می کرد که جوجه است.!!! **پرندگان به این دلیل که بال دارند پرواز نمی کنند ،بلکه چون آرزوی پرواز دارند صاحب بال می شوند.** |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بزرگترین لذت زندگی انجام دادن کارهائی است که دیگران معتقدند از عهده ما بر نمی آید. "والتر باگمات" نخستین فرق میان افراد موفق و ناموفق چیست؟ موضوع ساده است : افراد موفق سوالات بهتری از خود پرسیده اند و در نتیجه پاسخ های بهتری نیز گرفته اند. هنگامی که اتومبیل متولد شد ،صدها نفر دست به ساختن آن زدند، اما "هنری فورد" با دیگران فرق داشت و از خود پرسید: چگونه می توانم این ماشین را به تولید انبوه برسانم؟" پس اگر می خواهیم کیفیت زندگی خود را تغییر دهیم، باید تغیییری در سوالاتی که از خود یا دیگران می پرسیم بوجود آوریم.سوالاتی از قبیل : چرا این مشکل برای من به وجود آمده؟ چرا این همه مشکل دارم ؟ چرا چنین شد؟ از همان سوالات بی انتهائی هستند که هیچ جوابی ندارند و هرگز کمکی به شما نخواهند کرد ، بلکه فقط احساسات منفی را در شما رشد می دهند. کامپیوتر مغز همیشه آماده خدمتگذاری به شماست و هر سوالی را که به آن بدهید مطمئناً پاسخی برایش خواهد یافت. اگر سوال شما یاوه باشد( مثلاً چرا من همیشه بدبخت و گرفتارم؟) طبعاً جوابی یاوه هم خواهید گرفت. از سوی دیگر،اگر سوال شما ثمربخش باشد ( مثلاً چگونه می توانم از این موقعیت استفاده کنم؟) خود به خود ، خود را به راه حل های مناسب هدایت خواهید کرد. -تمرکز یعنی واقعیت و رمزش این است: اگر می خواهی واقعیت را عوض کنی تمرکزت را عوض کن واگر می خواهی تمرکزت عوض شود، سوالی را که از خودت می کنی تغییر بده. پس اگر می خواهیم زندگی مان را کنترل کنیم باید سوالاتمان را کنترل کنیم. -اگر می خواهی آدم بزرگی باشی، سوالات بزرگ کن، تفاوت میان اشخاص مربوط به پرسش های متفاوتی است که دائماً از خود می کنند. -پرسش ها بلافاصله باعث انحراف فکر ودر نتیجه موجب تغییر احساسات ما می شوند. در زندگی هر کسی ، لحظات و خاطرات زیبائی وجود دارد که یادآوری آنها احساسی دلپذیر به وجود می آورد. مثلاً اولین روزی که به تنهائی از منزل خارج شدید، یا تولد اولین فرزند شما یا صحبت با دوستی که باعث تقویت اعتماد به نفس در شما شده است. پرسش هائی از این قبیل که "در حال حاضر چه چیزهای عالی در زندگی دارم؟" باعث می شود که این لحظات را به خاطر بسپاریم. - این که چه کاری ممکن و چه کاری را غیر ممکن بدانیم بسته به سوالاتی است که از خود می کنیم. مثلاً وقتی میپرسید چرا من همیشه کارها را خراب می کنم؟ به طور ناخواسته فرضیه ای را قبول کرده اید و آن این است که واقعاً کارها را خراب می کنید، در حالی که ممکن است واقعاً چنین نباشد. موفقیت نتیجه من می توانم هاست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:32 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک رودخانه بزرگ بی هدف نیست بلکه جهت و مقصد دارد . پس یک زندگی خوب هم باید هدف معینی داشته باشد. همه نیرو و غنای آن باید در یک سمت وسو سوق داده شود. "گرنویل کلینرر"پیرمرد میلیونر به طرف استخر رفت، تکه نانی را از جیب بزرگ کت کهنه خود در آورد و آن را ریز ریز کرد تا جائی که می توانست آن را دورتر از خود روی آب ریخت. "غازها " همه جمع شدند و سر تکه های نان به جان هم افتادند. اما "قو" به دلیلی، اعتنائی نکرد، گوئی غذا را ندیده است و انگار غذا خوردن با دیگر پرنده ها را کسر شان خود می دانست. میلیونرگفت: " زندگی مردم عادی مانند زندگی غازهاست. حواس آدمهای عادی را هر روز دوستان، فامیل و حتی خودشان پرت می کنند، و تا حواسشان پرت می شود فراموشی سراغشان می آید.یادشان میرود که هدفی دارند. امروز اینرا میخواهند، فردا چیز دیگررا ، دنبال کارهای ریز و بازی های خرد که سر راهشان ریخته می روند. اما آدمهای فوق العاده که انسانهای آگاهی اند، مانند قو هستند که می شود گفت نماد فرزانگی است. آنها "تمرکز" دارند . قرص ومحکم در مرکز هستی خود مستقرند و چیزی نمی تواند حواسشان را پرت کند. اراده آدمهای عادی ضعیف است چون چیزی نیستند جز رشته ای از خودهای کوچک متفاوت و اغلب در تضاد با هم. "منبع : حکایت آن که دلسرد نشد، مارک فیشر" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:22 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر به شرایط بد عادت کنید دیگر نمی توانید آن را تغییر دهید." هلن کلر"
تربیت کنندگان کک به هنگام تربیت حشره متوجه عادت عجیب و قابل پیش بینی آن شده اند. هنگامی که ککی را برای نخستین بار در ته یک ظرف شیشه ای قرار دادند، بلافاصله از آن به بیرون می جهد، چون همگان می دانند که میزان جهش کک واقعاً غیر قابل باور است. تربیت ککها از لحظه ای آغاز می شود که سرپوش ظرف شیشه ای را می گذارند. در این حالت ، باز هم کک ها شروع به جست وخیز می کنند، و ناگفته پیداست که کله آنها بارها و بارها به سرپوش برمی خورد. هنگامی که انسان جهش و تصادف کله کک ها با سرپوش ظرف شیشه ای را تماشا می کند، اتفاق بسیار جالبی روی میدهد، کک ها اگر چه به جهیدن ادامه میدهند، اما دیگر به قدری نمی جهند که کله شان با سرپوش برخورد کند. در این لحظه سرپوش برداشته می شود و کک ها به جهیدن ادامه میدهند اما هرگز از درون ظرف شیشه ای به بیرون نمی جهند. علت این امر ساده است و آن این است که ککها به این میزان از جهش عادت کرده اند و با خو گرفتن به آن دیگر نمی توانند بیش از آن جهش کنند. آیا ما هم همانند یک کک عمل می کنیم؟؟؟ ما نیز خود را به میزان معینی از جهش در زندگی عادت میدهیم.؟؟!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:3 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
جزخضوع و بندگی و اضطرار اندر این حضرت ندارد اعتبار "مولوی"روزی دو مرد جوان نزد استاد خردمندشان آمدند و از او پرسیدند؟" فاصله دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن چقدر است؟" استاد تامل کرد و گفت: " فاصله مشکل این فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است." آن دو مرد گیج و آشفته از نزد استادشان بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصاً برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشستن و زانوی غم بغل گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. دومی کمی فکر کرد و گفت: اما اندرزهای پیران معرفت معمولاً بار معنائی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آن چه تو می گوئی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را میدانند، استاد منظور دیگری داشت. آنها برگشتند و از پیر خردمند توضیح خواستند . او لبخندی زد و گفت: وقتی یک انسان دچار مشکل می شود باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو بزند و از او مدد بجوید . بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند به پا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل بزند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه حل آن فاصله بین زانوی او و زمینی است که بر آن ایستاده است. تسلیم او باش تا تمام جهان تسلیم تو باشد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:22 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
پائیز آینده ، هنگامی که غازها برای گذراندن زمستان به سوی جنوب پرواز می کنند ،به پرواز جناقی (/\ شکل) آنها بنگرید و به یاد بیاورید که علم در مورد فرم پرواز آنها چه کشف کرده است. هر غاز در حال پرواز یک نیروی بالا برنده در محیط غازی که بلافاصله در پشت او پرواز می کند، ایجاد می نماید. بدین سان ، دسته غازها با پرواز جناقی خود حداقل 71 درصد بر میزان پروازی که به صورت انفرادی صورت پذیرد، می افزایند.
مردمانی که اهداف و عقاید مشترکی دارند بسیار سهل تر و سریع تر می توانند به مقصد برسند، چون تحت فشار همدیگر حرکت می کنند. هنگامی که غازی از آرایش جناقی شکل خارج شود ، بناگاه کشش و مقاومت ناشی از پرواز انفرادی را احساس می کند و با سرعت به آرایش جناقی می پیوندد تا از مزیت نیروی بالا برنده غاز جلوئی خود بهره مند شود. اگر ما به اندازه غازها از این احساس برخوردار باشیم، همگی در صف آن مردمانی قرار خواهیم گرفت که همان راه و طریق ما را می پیمایند. مواقعی که غاز جلوئی خسته می شود ، به عقب پرواز کرده و به صف جناقی می پیوندد و غاز دیگر بلافاصله جای او را می گیرد. از اینرو بهتر است که در انجام کارهای طاقت فرسا چه در مورد انسانها و چه در مورد غازهائی که به طرف جنوب پرواز می کنند، نوبت را رعایت کنیم. غازهائی که در ردیف های عقبی پرواز می کنند برای تشویق و حفظ سرعت غازهایی که در ردیف های جلو پرواز می کنند، سرو صدا و هیاهوی تشویق بلند می کنند. * حالا کمی در مورد خودمان فکر کنیم مواقعی که ما در ردیف های عقب سروصدا ایجاد می کنیم حامل چه پیام یا پیام هائی هستیم؟؟ خلاصه ، و مهم تر از همه اینکه ، وقتی غازی مریض می شود و یا در اثر اصابت گلوله ای زخمی می شود و ازصف خارج می گردد، دو غاز دیگر به همراه او از صف خارج شده و تا سطح زمین تعقیبش می کنند تا شاید کمک و حمایتش کنند. این دو غاز تا بهبودی غاز زخمی و پرواز او ویا تا لحظه مرگ در کنارش می مانند. و فقط پس از این لحظه است که این دو غاز با پرواز دوتائی خود و یا با پیوستن به صف دیگری از غازهای وحشی ، خود را به گروه می رسانند. اگر ما از هم از این حس غازها برخوردار باشیم، همانند آنها دوش به دوش هم کنار هم می ایستیم و این راز پرواز است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:37 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
به ناگاه رشته افکارش با صدای خشن و مصرانه یک سلحشور سامورائی پاره شد." ای مرد پیر! رمز و راز جهنم چیست و بهشت کدام است؟" نخست ، گوئی که راهب چیزی نشنیده، پاسخ قابل درکی از او استنباط نشد، اما به تدریج که چشم هایش را باز کرد، با دیدن سلحشور سامورائی، سلحشوری که بی صبرانه منتظر جواب بود و لحظه به لحظه بیش از پیش تحریک می شد، تبسم ملایمی در گوشه دهانش پدیدار شد و سرانجام جواب داد: "تو گفتی که می خواهی از رمز و راز جهنم و بهشت سر در بیاوری نه؟ سراپا ژولیده ای چون تو؟ توئی که دستان و پاهایت از چرک و کثافت آغشته است؟ توئی که موهایت شانه نخورده ، نفست بوی گند می دهد و شمشیرت زنگ زده است؟ بد ترکیبی چون تو که مادرش لباس های مسخره به تنش کرده؟ تو می پرسی که جهنم و بهشت کدامست؟ سامورائی دشنامی شرم آور بر زبان راند. سپس شمشیرش را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد. رخسار سامورائی به رنگ خون در آمد و رگ هایش ورم کرده خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب میداد. "این جهنم است" راهب پیر این را به نرمی گفت و شمشیر ساموائی به آرامی فرود آمد. لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامورائی به خاطر جرات این موجود عجیب، موجودی که حیات خود را به خاطر آموختن درسی به او به مخاطره انداخته بود، سرشار از حیرت، بیم، شفقت و عشق شد.او شمشیرش را در نیمه راه نگهداشت و چشمانش مملو از اشک حق شناسی شد. راهب گفت:" واین بهشت است" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 21:12 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد شقایقها و ریحانها و لاله خوش عذار آمد دلی آمد دلی آمد که دلها را بخنداند می ای آمد می ای آمد که دفع هر خمار آمد سلامی چو بوی خوش آشنائی ، الان داریم ساعتهای آخر سال رو می گذرونیم یه جورائی آخر آخر خط و یه جورائی یک قدم تا آغاز فاصله داریم. امیدوارم که این پایان نه پایان بلکه شروعی باشد برای از نو آغاز کردن در گلزار زیبا و بی انتهای زندگی، برای پر کردن دفتری نا نوشته که تازه می خواهیم بازش کنیم، امیدوارم بتونیم این دفتر جدیده را خوب خوب پر کنیم و جای خالی باقی نگذاریم. انگار همین دیروز بود که سال نو را تبریک می گفتیم چه آرزو ها و دعاها برای هم داشتیم ، چه خوشی ایامی که پشت سر گذاشتیم ، راز دوستی ها و خوشبختی ها هم به همین تبریک ها و آرزوهاست. اینک باز هم تبریک می گوئیم و دعا می کنیم که سالی سرشار از آرامش ، شادی و تحقق آرزوهایتان داشته باشید. **هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز** |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:7 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
در عالم خواب و نیمه هوشیاریمان، پندارهای تغزلی نهفته است. ما در این عالم ، خودمان را در سفری طولانی، سفری که تا آن سوی اقلیم امتداد دارد می بینیم. ما با قطار در حال سفر هستیم. اما همیشه مقصد نهائی در بالاترین نقطه ذهنمان قرار دارد. ما در یک ساعت و روز معین به ایستگاه خواهیم رسید. بسیاری از رویاهای شگفت انگیز ما صورت واقع به خود خواهند گرفت و قطعات زندگیمان همانند قطعات یک پازل کنار هم چیده شده و تکمیل خواهد شد. چقدر بی تابانه در راهرو ها گام برمیداریم، دقایق زمان را به خاطر دیرپایی شان نفرین می کنیم و همواره در انتظاریم ، در انتظار رسیدن به ایستگاه. می گوئیم: " وقتی به ایستگاه رسیدم، همه چیز درست خواهد شد-" وقتی که 18 سالم شد"- وقتی یه مرسدس بنز مدل بالا بخرم"- وقتی آخرین بچه ام را به دانشگاه بفرستم"- وقتی آخرین قسطم را بدم- وقتی که ترفیع گرفتم- وقتی به سن باز نشستگی رسیدم ، و وقتی ، وقتی های بسیار دیگر، برای همیشه در سعادت و شادکامی خواهم زیست. دیر یا زود باید درک کنیم که ایستگاهی وجود نداره، که محلی برای رسیدن به آن برای همیشه و تا آخر عمر وجود ندارد. لذت واقعی زندگی، خود سفر است، ایستگاه فقط یک رویاست و مدام از ما پیشی می گیرد. "دم را غنیمت شمر" شعار خوبیه ، بار سنگین فردا نیست که انسان را دیوانه می کند، بلکه ، تاسف برای دیروز و ترس از فرداست که او را دیوانه می کند.تاسف وترس دو دزد توامانی هستند که امروزمان را از ما می دزدند. پس از قدم زدن در راهروها و پیمودن راههای دور و دراز باز ایستید. به جای آن ، بیشتر از کوه ها بالا روید، بیشتر بستنی بخورید ، اغلب پابرهنه راه بروید، در رودخانه های بیشتری شنا کنید، به تماشای غروب آفتاب بایستید ، بیشتر بخندید و کمتر گریه وناله کنید. زندگی را در حین سفر باید زندگی کرد. خیلی زودتر از آنچه که فکر می کنیم به ایستگاه خواهیم رسید. دوستی می گفت: اولش می مردم که دبیرستان را تمام کنم و وارد دانشگاه شوم. و بعدش می مردم که دانشگاه را تمام کنم و شروع به کار کنم. و بعدش می مردم که ازدواج کنم و صاحب زن و بچه شوم. و بعدش می مردم که بچه هام به قدری بزرگ شوند که بتوانند به مدرسه بروند و من نیز دوباره به سرکارم باز گردم. بعدش می مردم که باز نشسته شوم. و الان دارم می میرم،......و تازه می فهمم که زندگی کردن فراموشم شده. نیکول زابلاکی. . منبع: سوپ جو برای روح- نوشته :جک کنفیلد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:36 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد! خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره را و بهار را باور کن. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:6 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سرکه نشانه پذیرش ناملایمات حیات سرکه نماد رضا و تسلیم است .باید بپذیریم که زندگی پیوسته توام با رنج و مشقت است و هیچ انسان معتقد و با مسئولیتی نیست که بدون دغدغه بتواند به زندگی ادامه دهد. خداوند در سوره بلد آیه 4 فرموده: یعنی ما انسان را ، برای استواری و استقامت ، در سختی بیافریدیم، لذا خداوند زمین و آسمان ، انسان را آسوده و بی غم نیافریده و سرکه نشان ای است از تسلیم در برابر رخدادهای ناگوار زندگی. حافظ شیرازی می گوید: رضا به داده بده ، وز جبین گره بگشا که بر من وتو، در اختیار نگشوده است "سرکه فشاندن" کنایه از بدخلقی و بدگوئی کردن است.قرار دادن سرکه نمادی از پذیرش واقعیت های حیات است .زیرا ترس از شکست معنی ندارد و از رخدادهای ناگوار ، باید به عنوان یک واقعیت هر چند تلخ، یاد کرد و هر شکستی را سرچشمه تجربه ای تازه برای سایر امور انسان قرار داد. ناکامی ها را باید به مثابه سنگی دانست که زیر بنای دنیای پر از موفقیت فردا را تشکیل می دهد. خاقانی می گوید: گه گهی آن شکر فشان ، سرکه فشان ز لب شدی گرم شکر شدم ز لب، سرکه فشان من کجاست؟ و مولوی در دیوان شمس می گوید: سرکه فشانی چه کنی؟ کاتش ما را بکشی؟ پس سرکه نشانه رضا و تسلیم است اما هرگز به معنای وادادگی و دلمردگی و پس زدگی نبوده و نیست بلکه نماد انسانی تلاشگر و پی گیر اما صبور است. سماق عدالت، صبر و امید در ساحل زندگی گر صبر کنی به صبر بی شک دولت به تو آید اندک اندک دریا که چنین فراخ روی است پالایش قطره های جوی است آخرین سین، سماق است که سمبل صبر و بردباری و تحمل دیگران است. ضمناً گویای اشاره دقیق است به صبر و حوصله برای خواستها و آرزوها. منشین ترش تر از گردش ایام که صبر گر چه تلخ است و لیکن بر شیرین دارد خالی از لطف نیست که سایر اشیا را هم معرفی کنیم . دیگری سکه است زیرا که ثروتمندی آرزوی دیرین بشر بوده است. از این رو سعدی در گلستان می گوید: " بزرگی را گفتند از شجاعت و سخاوت کدام بهتر است؟ گفت کسی را که سخاوت است نیاز به شجاعت نیست. مولفه هفت سین ، که فلسفه یک زندگی خوب را بیان می کند، به ما تذکر می دهد که آن سان باش و آن چنان مباش و به حقیقت انسان باش. آنچنان که جلال الدین محمد در دفتر ششم مثنوی می فرماید: ذکر آرد فکر را در اهتزاز فکر را خورشید این افسرده ساز |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:10 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سمنو نیایش قدرت و مبارزه با ضعف پس از سبزه ، سمنو را به سفره می آورند. سمنو علامت قدرت است. آدمی در کشاکش زندگی خود می بایست نیرومند و قوی باشد. سمنو که آن را غذای " مرد آفرین" نیز گفته اند، بدون آن که هیچ شیرینی مضاعفی به آن افزوده شود، با جوانه گندم تهیه می شود و غذائی بسیار مقوی است که سرشار از ویتامین مختلف است. ایرج میرزا در قصه ابوالعلای معری گوید: برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعت، ضعیف پا مال است و این سین نماد خدائی، هدیه ای است به جامعه تا قدرت و صلابت خویش را فراموش نکند. سیر موعظه نگه داشتن حد و حقوق دیگران و عدم تجاوز به حقوق آنان این جهان دام است و دانه ش آرزو در گریز از دام ها رو ای آرزو این جهان زندان و ما زندانیان حفر کن زندان و خود را وارهان سفره هفت سین به موعظه یادآور می شود که خود را بهتر و شایسته تر بساز. بدین معنا که نشستن در پای سفره هفت سین در ابتدای سال ، به انسان می آموزد که گستاخ و بی آزرم و ناآرام و کم مایه نباش. و سیر به نشانه دست نگه داشتن از تجاوز به سفره هفت سین راه یافته تا پای از گلیم خویش بیرون ننهیم. سیر در ادب پارسی به معنای رای، خشنود ، کامل، کافی، تمام و پر و انباشته نیز به کار رفته است. سیر نماد و نشانه مناعت طبع است. یعنی بایسته است که انسان همواره با قناعت بر جهان بنگرد که" انسان قانع از نفس کریمش ، برتر از انسان قانع به دارندگی ثروت است. تو را ملک سلیمان چشم مور است اگر ملک قناعت دیده باشی حافظ می گوید: در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی بی گمان سیر استغنا و بی نیازی از متاع دنیا را به یاد می آورد و نماد بی توجهی به مادیات جهان گذرا است تا انسان بدان دل نبندد و کرامت و حیثیت و شخصیت خود را درمعامله با آن به مقابله ننهد. عالمی چون سیر چشمی نیست در ملک وجود هست هر موری در این وادی سلیمان دگر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:48 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سنجد نماد خرد گرائی و دعوت به عقل اکنون سفره آماده چیدن است، دختری نابالغ با ظرفی پر از سنجد وارد می شود. سنجد ، نماد سنجیده اقدام کردن است. گذشته از خواص گیاهی که بر آن مرتبت است، و آن را جهت درمان آرتروز به کار می برند. سنجد را بر این باور بر سفره می نهند تا هرکس با خویشتن عهد کند که در آغاز سال، هر کاری را سنجیده انجام دهد. قرار دادن سنجد بر سفره هفت سین، نشانه گرایش به عقل است و احترام به تفکر و ترویج خردمندی. بدین علت ، اولین سین سفره هفت سین است، در این باره حدیثی نبوی آمده است که : " اول ما خلق الله العقل" اولین چیزی که خداوند آفرید ، عقل بود. کل عالم صورت عقل کل است این جهان یک فکرت است از عقل کل پس به سبب عظمت عقل و تاثیر آن در زندگی انسان ها و به نشانه دل سپردن به رهنمودهای عقل، نخستین سین سفره هفت سین، نمادی از عقل است. فکر و اندیشه است مثل ناودان وحی و مکشوف است ابر و آسمان و دخترک به مثابه آن است که سالی بکر و دفتری نانوشته در پیش روی ماست. یعنی سال نو را معقول در نوردید. سیب نماد صحت و سلامت شخص و جامعه دومین سین که بر سفره نهاده می شود سیب است که آن را مادر یا بزرگ خانواده، در کنار سنجد قرار میدهد. سیب نماد سلامتی است. جمله معروفی است که می گوید: هر کس روزانه یک سیب بخورد، وی را به طبیب نیازی نیست. مصرف یک سیب در روز موجب دفع سم ،تقویت دستگاه گوارش ، تامین ویتامین ها و املاح لازم جهت حفظ سلامتی و شادابی است و در منقولات اسلامی آمده که نگاه کردن به سیب،عبادت است و خوردن آن ثوابی بالا دارد. اکنون ما با انسانی عاقل و سالم در اولین روز سال روبه رو هستیم. ویادمان باشد که عقل سالم در بدن سالم است. سبزه صلای خوش خلقی و ایثار سومین سین سبزه است که پس از سنجد و سیب، بر سفره قرار میگیرد. سبزه نشانه خوش اخلاقی و خرمی و شادابی است.پیامبر اکرم میفرماید: شما با ثروت و بخشش آن به دیگران نمی توانید نسبت به همه انسانها سودمند باشید ، اما با حسن خلق ، میتوان به همه ایثار کرد و برعکس چه بسیار اشخاصی که به علت ابروان گره کرده ، سخت منفور جامعه بوده اند. از بهاران کی شود سر سبز سنگ خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ سالها تو سنگ بودی دلخراش آزمودی یک زمانی خاک باش مهر ورافت وصف انسانی بود خشم و شهوت وصف حیوانی بود بنابر این فلسفه قرار دادن سبزه بر سر سفره ، اعلام خرمی ، خوش اخلاقی در سال نو است واین که یادمان باشد که درمعاشرت با دیگران سخت گیر نباشیم.خواجه شیراز ، خالق اعجاز نیز می فرماید: به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را ایرانیان در پایان روز نوروزی یعنی سیزده به در ، سبزه ها را به آب روان می سپارند و آرزوی سالی پر برکت را دارند. مشابه این مراسم را میتوان در جشن های مربوط به آدونیس که در یونان و سراسر مدیترانه و آسیای صغیر رواج دارد پیدا کرد. آدونیس نیمه خدائی بسیار زیبا بود که آفرودیت الهه عشق و زیبائی ، به او دل می بندد.آدونیس از درختی تولد یافته است و تمثیلی از مرگ و رستاخیز طبیعت محسوب می شود. وی در جریان شکار کشته می شود. در اواخر هر سال مردم چند روزی را برای وی سوگواری می کردند و به فغان می پرداختند. سوگواری در پایان زمستان به اخر می رسید و در آغاز بهار آنها به جشن و شادی می پرداختند. آنان پیش از جشن بهاری، بعضی دانه های گیاهی را در ظروف سفالی سبز می کردند، دوشیزگان از آنها مراقبت کرده و به آنها آب میدادند.آن گاه در پایان جشن بهاری یا جشنهای مربوط به آدونیس، آن سبزه ها را در آب می افکندند. منبع:نوروز وفلسفه هفت سین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:20 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام آن خداوندی که هستی از او دارد نشاط و شور و مستی برخی معتقدند که حرف سین و شین قبلاً یک حرف بوده است. بنا بر این برخی از دانش پژوهان عقیده دارند هفت سین در دوران پیش از اسلام هفت شین بوده است. یعنی مردمان هفت چیز را که نام آنها با حرف شین آغاز می شده است بر سر سفره می نهاده اند. یکی از آن ها شیرینی است که بیشتر عسل به عنوان شهد بر سر سفره قرار میدادند. شیر و شکر دو دیگر آنها است. گویند در زمان جمشید نیشکر شناخته شده و به عنوان گیاهی گران بها ، به سفره اضافه شد. شین دیگر شمشاد است. نماد سبزی و پاکیزگی ، که در بهار و تابستان و پائیز و زمستان پیوسته سبز و خرم است. روی گشاده که دلی واشود از او صائب به صد هزار گلستان برابر است شمع نیز نمایش ایثار و بردباری است. "شایه" به معنای میوه خصوصاً سیب از دیگر شین های سفره مذکور بوده است. هفتمین شین شراب بوده است.رودکی سمرقندی ، این هفت شین را ؛ چنین توصیف می کند: عید نوروزی ، مردم ایران می نهادند از زمان کیان شهد و شیرو شراب و شکر ناب شمع و شمشاد و شایه اندر خوان گمان میرود یکی از مهم ترین دلائل تبدیل هفت شین به هفت سین مغایر بودن شراب با معتقدات اسلامی است بنا بر این با توجه به قدمت و قداست عدد هفت و خوش آوا بودن حرف سین ، هفت شین به زودی جای خود را به هفت سین داد. عده ای نیز بر این باورند که این گفته را نمی توان پذیرفت ؛ چرا که کلمه شراب مشتق از زبان عربی است و نمی توانسته در زبان ایرانیان باستان جائی داشته باشد. اگر قرار بوده ایرانیان شراب را بر سر سفره نوروزی گذارند، بایست " هفت میم" میداشتند تا " می" بر سر سفره جای گیرد. عده ای نیز بر این باورند که ایرانیان باستان از هفت گونه میوه خشک شده یا تر و تازه برای خوان نوروزی خود استفاده می کردند و "هفت چین" می نامیدند. اما طرفداران این نظریه خود دچار تعارض شده اند. عده ای از آنان فلسفه هفت چین را چنین می دانند که احتمالاً این اقلام نوروزی بر روی هفت ظرف چینی چیده شده و از این رو به هفت چین موسوم گشته است. اما گویا اینان فراموش کرده اند ایرانیان باستان تماس مستقیم چندانی با چین نداشتند و حتی در برخی منابع قدیمی، واژه کینیان برای چینیان به کار رفته است که بیشتر اهالی سمرقند را شامل می شده است و اگر به راستی هفت چینی بوده است ، چرا از اجزای این هفت چین چیزی گفته نشده؟ گروهی دیگر هفت چین را هفت چیدنی می دانند که عبارت بود از سنجد، سمنو، سماق، سیب، سیر، سرکه و سبزی. امروزه هم آن هفت چین را چون در عربی "چ" نبود- به هفت سین تبدیل کردند و بر سر سفره گذاردند و این کاری بسیار بخردانه و پسندیده است. چون این هفت چین ، هم مورد نیاز انسان است و هم احترام به کشاورزی و باغبانی است که میوه آنها گل سر سبد سفره نوروزی است. اما با اندک تاملی در میان این اقوال می توان به خوبی دریافت که گستردن سفره هفت سین توسط ایرانیان نه تنها با فلسفه ان سازگارتر است بلکه شک وتردید هائی را هم که در سایر اقوال از جمله هفت شین یا هفت چین وجود دارد، در آن نمی توان دید. راستی شما سفره هفت سینتون را چیدید؟ اگر نچیدید از فردا دونه به دونه با هم می چینیم! منبع:نوروز و فلسفه هفت سین نگارش:سید محمد علی دادخواه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:25 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام به همه دوستان، خانم امین سایتی را به وبلاگ معرفی کرده اند برای کسانی که علاقه مند به سیرو سلوک هستند.پس از وارد شدن روی گزینه پاسخ به سوالات کلیک کنید. با تشکر از خانم امین |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:50 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مائی نباشد هیچ غم "مولوی" بازرگان موفقی بود که کالاها و وسائل تزئینی و گران قیمت بسیاری داشت.یک روز که از مسافرت باز گشته بود متوجه شد خانه ومغازه و تمام دار و ندارش در غیاب او آتش گرفته و سوخته است. در این حادثه تمامی دار و ندار مرد بازرگان سوخت و خاکستر شد و خسارت هنگفتی بر او وارد شد. فکر می کنید مرد بازرگان چه کرد ؟ خدا را مقصر دانست و ملامت کرد یا اشک ریخت؟ او با لبخندی بر لبان و نوری در دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا !می خواهی اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود تابلوئی بر ویرانه خانه و مغازه اش آویخت: مغازه ام سوخت! خانه ام سوخت! کالاهایم سوخت! اما ایمانم نسوخته است! فردا شروع به کار خواهم کرد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:23 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
نجات بشر زمانی که مرگ نزدیک است و همه فرصت ها رو به پایان است کاری بس دشوار است،درست مانند زمانی که خانه آتش گرفته و صاحبش برای خاموش کردن آن تازه شروع به کندن چاه آب می کند." سوامی موکتاناندا" سه کارورز شیطان در دوزخ قرار بود که به همراه استاد خود جهت کارورزی و کسب تجربه عملی به روی زمین بیایند. استاد دوره کارآموزی از آنها سوال کرد که برای فریب و اغفال مردم از چه فنونی استفاده خواهند کرد؟ شیطانک اول گفت: " من فکر می کنم از شیوه کلاسیکی بهره خواهم جست، به این معنی که به مردم خواهم گفت: خدائی در کار نیست، پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید. شیطانک دومی گفت: " من فکر می کنم که به مردم خواهم گفت که جهنمی در کار نیست ،پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید. شیطانک سوم گفت: نه من از شیوه عوامانه تری استفاده می کنم ، من به مردم خواهم گفت که جای عجله و شتاب نیست ، فرصت برای توبه و آنچه مایلید به دست آورید بسیار است پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید. سوال مهم: شما اخیراً به کدامین شیطانک گوش سپرده اید؟ انجام چه کاری را در زندگی به تعویق انداخته اید؟ قدر فرصت های امروزه تان را بدانید و یادتان باشد که امروز همان فردائی است که دیروز منتظرش بودید. قیاس امروز گیر از کار فردا که هست امروز تو فردای دیروز |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:24 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران از تزلزل بیش محکم می شود بنیان ما امتحانات میان دوره ای تازه تمام شده بود که دانشجویی در محوطه دانشگاه جلویم را گرفت. از او درباره امتحانات سوال کردم و او ابراز داشت: هیچ کدام مشکل نبود. به جز امتحان یکی از استادان که قبول شدن در آن کار حضرت فیل است. باور کنید استاد ، مجبورم یه عالمه مطالعه کنم تا فقط نمره قبولی بگیرم و رفوزه نشوم. پرسیدم : از این همه مطالعه ای که به خاطر استاد سخت گیر می کنید بیشتر یاد می گیرید یا از مطالعه به خاطر استادان دیگری که زیاد هم سختگیر نیستند؟ " راستش بله ... فکر می کنم درس این استاد را بیشتر از درس استادان دیگر درک می کنم.اما نمی دانم آیا این همه سختگیری واقعاً لازم است؟" پرسیدم : آیا تا به حال چاقو تیز کرده ای؟ پاسخ داد : بله استاد .تیز کرده ام......موقعی که به گردش دسته جمعی رفته بودیم پدرم این کار را به من یاد داده است. پرسیدم : برای تیز کردن چاقو از سنگ استفاده کرده ای یا حوله؟ حوله؟؟؟ چاقو را که نمی شود با حوله تیز کرد ، استاد. "دقیقاً همین طور است . چاقو را نمی توان با حوله تیز کرد . چاقو را می توان با مالیدن به یک سطح سخت تیز کرد ، طوری که به اندازه کافی برنده شود تا بتواند به هدف اصلی خود که بریدن است، جامه عمل بپوشاند. انسانها را نمی توان به کمک سطوح نرم تیز کرد. آنها را فقط با سطوح سخت مسائل و مشکلات می توان به اندازه ای تیز کرد که در زندگی از " برش" لازم برخوردار شوند. و بتوانند وظایف خود را در زندگی جامه عمل بپوشانند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:7 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
مشکلات فرصت هائی هستند که به ما داده شده تا بتوانیم جوهر وجود خود را آشکار کنیم. زن جوانی پیش مادر خود می رود و از مشکلات زندگی خود برای او می گوید و اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل مشکلاتش خسته شده است. مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزیی بگوید سه کتری را آب کرد و گذاشت تا بجوشد. سپس توی اولی هویج ریخت در دومی تخم مرغ و در سومی دانه های قهوه. بعد از بیست دقیقه که آب کاملاً جوشیده بود گازها را خاموش کرد و اول هویج ها را در ظرفی گذاشت و قهوه را هم در ظرفی ریخت و تخم مرغ را هم در ظرفی جداگانه قرار داد سپس از دخترش پرسید چه می بینی؟ او پاسخ داد: هویج، تخم مرغ، قهوه . مادر از او خواست که هویج ها را لمس کند و بگوید چگونه اند؟ او این کار را کرد و گفت نرمند. بعد از او خواست تخم مرغ ها را بشکند، بعد از اینکه پوسته آن را جدا کرد ، تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد. دختر از مادر پرسید مفهوم اینها چیست؟ مادر پاسخ داد: هر سه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده اند، آب جوشان ، اما هر کدام عکس العمل متفاوتی نشان دادند. هویج در ابتدا بسیار سخت و محکم به نظر می رسید اما وقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضفیف شد. تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت می کرد، وقتی در آب جوش قرار گرفت مایه درونی آن سفت و محکم شد. دانه های قهوه که یکتا بودند ، بعد از قرار گرفتن در آب جوشان ، آب را تغییر دادند. مادر از دخترش پرسید: تو کدامیک از این مواد هستی ؟ وقتی شرایط بد و سختی پیش می آید تو چگونه عمل می کنی؟ تو هویج ،تخم مرغ، یا دانه های قهوه هستی؟ به این فکر کن که آیا من چه هستم آیا هویج هستم که به نظر محکم می آیم، اما در سختی ها خم می شوم و مقاومت خود را از دست میدهم؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قالب نرم شروع میکند اما با حرارت سفت و محکم میشود؟ یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟ وقتی آب داغ شد آن دانه بوی خوش و طعم دلپذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هر چه شرایط بدتر می شوند تو بهتر می شوی و شرایط را به نفع خودت تغییر میدهی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:13 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
موفقیت یعنی رفتن از شکستی به شکستی دیگر بدون از دست دادن ذوق و شوق. "وینستون چرچیل" *قوانین جهانی موفقیت* * قانون علت و معلول:هر چیزی به دلیلی رخ می دهد. برای هر علتی ، معلولی هست و برای هر معلولی ، علتی ، چیزی به اسم شانس وجود ندارد. *قانون ذهن: همه علت و معلول ها ذهنی اند. افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند، افکار شما آفریننده اند. شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره آن فکر می کنید. همیشه درباره چیزهایی فکر کنید که واقعاً طالب آن هستید و از فکر کردن درباره چیزهائی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید. * قانون تمرکز: هر چیزی که ذهن خود را به آن مشغول سازید در زندگی واقعیت پیدا می کند. * قانون انتخاب: زندگی شما نتیجه انتخاب های شما تا این لحظه است. چون همیشه در انتخاب افکار خود آزادید ، کنترل تمام زندگیتان و تمامی آنچه برایتان اتقاق می افتد در دست شماست. *قانون تغییر: تغییر غیر قابل اجتناب است و چون با دانش روز افزون و تکنولوژی رو به پیشرفت هدایت می شود با سرعتی غیر قابل قیاس با گذشته در حال حرکت است. کار شما این است که استاد تغییر باشید نه قربانی آن. *قانون مسولیت: هر جا که هستید و هر چه هستید به خاطر آن است که خودتان اینطور خواسته اید. مسولیت کامل آنچه هستید ، آنچه بدست آورده اید و آنچه خواهید شد بر عهده خود شماست. *قانون تلاش: همه امیدها ، رویاها و هدفها و آرمانهای شما در گرو سخت کوشی شماست. هر چه بیشتر تلاش کنید ، بخت و اقبال بهتری پیدا خواهید کرد. *قانون آمادگی: شانس در واقع تلاش، موقعیت و آمادگی است. عملکرد خوب نتیجه آمادگی کامل است که مراحل کسب آن از هفته ها ، ماه ها و سال ها قبل آغاز می شود. در هر حوزه ای موفق ترین آدمها آنهایی هستند که همواره در مقایسه با افراد ناموفق وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کار می کنند. * قانون تصمیم: مصمم بودن از ویژگی های اساسی افراد موفق است. در زندگی شما هر جهشی در جهت پیشرفت هنگامی حاصل می شود که در موردی تصمیم روشنی گرفته باشید. *قانون استقامت: معیار ایمان به خود ، توانائی استقامت در برابر سختی ها، شکست ها و ناامیدیهاست. استقامت ویژگی اساسی موفقیت است . اگر شما به اندازه کافی استقامت کنید ، طبیعتاً سرانجام موفق می شوید. * قانون رشد: اگر در حال رشد فکر نیستید پس دارید درجا می زنید، اگر روز به روز بهتر نمی شوید پس دارید بدتر می شوید . یادگیری دائم و رشد مداوم فکری را جزئی از برنامه روزانه زندگی خود قرار دهید. *قانون خوشبختی: کیفیت زندگیتان را احساس شما در هر لحظه تعیین می کند و احساس شما را تفسیر شما از وقایع پیرامونتان تعیین می کند نه خود وقایع. *قانون وفور نعمت: ما در جهانی سرشار از نعمت زندگی می کنیم . جهانی که در آن گنجینه های عظیمی از ثروت برای تمام کسانی که طالب آن هستند وجود دارد. برای دستیابی یه استقلال مالی و افزایش ثروت همین امروز تصمیم بگیرید و سپس همان کاری را انجام دهید که دیگران پیش از شما برای رسیدن به چنین هدفی انجام داده اند. * قانون اشتیاق: برای ثروتمند شدن باید اشتیاق شدیدی برای این کار داشته باشید . اشتیاقی اندک یا علاقه ای مختصر کافی نیست.شدت علاقه خود را می توانید با مشاهده فعالیت های روزانه خود بسنجید. * قانون شکست: آمادگی شما برای تحمل شکست تنها معیار واقعی شما برای موفقیت است ، شکست پیشنیاز موفقیت های بزرگ است. * قانون موقعیت : مشکلات مانع کار نیستند بلکه معلممان هستند . در درون هر مشکلی بذر سودی نهفته است برابر یا بیشتر از خود مشکل . در راه موفقیت مشکلات را تبدیل به پله های صعود کنید. * قانون سخت کوشی: موفقیت ها و دستیابی به اهداف با سخت کوشی به دست می آید. پس هنگامی که شک دارید که موفق می شوید ، سختتر تلاش کنید و اگر به نتیجه نرسیدید باز هم بیشتر تلاش کنید. تعداد کسانی که در کارها شکست می خورند با تعداد کسانی که کار را نیمه رها می کنند رابطه مستقیمی دارد. "برایان تریسی" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:38 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
هارولد بور از دانشگاه بیل برای اولین بار با انجام یک آزمایش ساده بوجود میدان مغناطیسی در اطراف موجود زنده پی برد. او با توجه به یک مولد الکتریکی که در آهنربا در داخل سیم پیچ دوران می کند و جریان تولید می کند، سمندری را در یک ظرف آب نمک قرار داد و ظرف را به دور سمندر چرخاند، الکترود هائی که در این ظرف وجود داشتند و به یک گالوانومتر حساس متصل شده بودند یک جریان متناوب را نشان میدادند. زمانیکه بور این آزمایش را بدون سمندر انجام داد گالوانومتر هیچ جریانی را نشان نداد و این به آن معنا بود که در اطراف موجود زنده میدانی وجود دارد که مغناطیسی هم دارد. بور این وسیله را بر روی دانشجویان داوطلب خود امتحان کرد و مشاهده نمود که این میدان در بدن انسان هم وجود دارد و کاملاً تابع رویدادهای اساسی زیست شناختی بدن است. او این میدان را حیاتی نامید چون هرگاه حیات از بین برود میدان حیاتی هم از بین میرود. به گونه ای که یک سمندر مرده که در دستگاه بود هیچ پتانسیلی بوجود نمی آورد. تشکیل میدان مغناطیسی بدن همان گونه که میدانید در بدن ما میلیون ها عصب وجود دارد که کار انتقال پیام در بدن ما بوسیله تحریک الکتریکی این عصب ها صورت میگیرد. در اثر شارش بار در اطراف آنها در بدن ما یک میدان تشکیل می شود و میدان بدن ما در فعالیت همزمان میلیون ها عصب بوجود می آید. امواج مغزی دستگاه موج نگار مغز چهار نوع منحنی از امواج مغزی را ارائه میدهندکه عبارتند از: آلفا ، بتا ، دلتا و تتا، ریتم های دلتا کندترین امواج مغزی با تناوب 1 تا 3 دور در ثانیه بوده و اغلب در خواب عمیق ظاهر می شوند. به نظر می رسد ریتم های بتا که دارای تناوب 4 تا 7 دور در ثانیه می باشند به خلق و خوی بستگی داشته باشند، ریتم های آلفا از 8 تا 12 دور در ثانیه در اوقات تفکر ، تامل آزاد رخ داده ودر صورت تمرکز حواس توجه قطع می شوند، و بالاخره ریتم های بتا با تناوب13 الی 22 دور در ثانیه ،ظاهراً منحصر به نواحی جلوئی مغز یعنی جائی که فعالیت های پیچیده مغزی رخ میدهند می باشند. امواج آلفا امواج بسیار مهمی هستند که بوسیله هانسرگر آلمانی کشف شد که موجبات تغییرات مهمی در بدن از جمله تمرکز و یادگیری می شوند. نماز و میدان مغناطیسی آن گونه که از تصاویر بدست آمده از میدان مغناطیسی زمین پیداست بطور شگفت انگیزی اگر انسان در هر نقطه از زمین رو به قبله بایستد میدان مغناطیسی بدنش بر میدان مغناطیسی زمین منطبق می شود و در مدتی که در نماز است میدان بدنش منظم می گردد. یکی از نکات بسیار جالبی که پروفسور بور به آن دست یافت این بودکه در بدن تمام دانشجویان مونث ماهی یک بار تغییر ولتاژ شدید ایجاد می شود و میدان بدن به منظم ترین حالت خود می رسد و به همین دلیل است که زنان نیازی ندارند در این مدت نماز بخوانند اخیراً هم کشف شده که علت اینکه قلب زنان منظم تر و قوی تر از مردان می زند همین تغییر ولتاژ است. نماز و بارهای الکتریکی بارهای زائدی که در اثر تحریکات الکتریکی اعصاب بوجود می آیند هم شبیه میدان بدن و هم بر امواج مغزی اثر سوء دارند و این اثرات در نواحی که اعصاب در آن تحرک بیشتری دارند خطرات جدی تری ایجاد می کنند و باید هر چه سریعتر از آن نواحی دور شوند، جالب این جاست که این نواحی دقیقاً نواحی هستند که در وضو شسته می شوند و بنا بر تحقیقات صورت گرفته بهترین راه دفع این بارهای زائد استفاده از یک ماده رساناست که سریع ترین و بهترین ماده برای این کار آب است و جالب این جاست که آب هر چه خالص تر باشد سریع تر بارهای ساکن را از بدن ما به اطراف گسیل می کند و هیچ مایعی مانند آب خالص که در وضو به انسان سفارش شده این اثر را ندارد. نماز و بارهای الکتریکی با دفع بارهای زائد بدن در وضو امواج مغزی در ایده آل ترین حالت قرار میگیرد و علاوه بر آن حالت تمرکزی که در هنگام نماز در انسان بوجود می آید تشعشع امواج آلغا را به اندازه قابل توجهی بالا می برد و توانائی مغز را در تولید این امواج افزایش می دهد. با تشکر از خانم امین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:53 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بسیاری از مردم در 25 سالگی می میرند اما تا 75سالگی مدفون نمی شوند. "بنجامین فرانکلین" شما چند ساله اید؟ مورخان می نویسند در زمان حمله اسکندر به ایران به یکی از شهرهای خراسان می رسد و با کمال تعجب می بیند، با اینکه خبر آمدن او به شهر پیچیده است، مردم زندگی عادی خود را ادامه داده اند.اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می گذارد و می گوید:" من اسکندر هستم"! مرد با خونسردی می گوید: "من هم این عباس هستم!" اسکندر با خشم فریاد می زند " من اسکندر مقدونی هستم ، کسی که شهرها را به آتش کشیده ، چرا از من نمی ترسی؟ مرد جواب میدهد: من فقط از یکی می ترسم و او خداوند است. اسکندر به ناچار از مرد می پرسد:پادشاه شما کیست؟ مرد می گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می کند. اسکندر با گروهی از سران لشگر خود به طرف جائی که مرد نشانی داده بود حرکت می کنند، در میانه راه ، با حیرت به چاه هایی می نگرد که مانند قبر در جلوی در خانه ها کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان می رسد ، اسکندر با تعجب نگاه می کند و می بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس ، یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد . ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر و همراهانش پس از عبور از گورستان به مقر ریش سفید ده می رسند ، از او می پرسد : تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟ پیرمرد می گوید: آری من خدمت گذار این مردم هستم. اسکندر می گوید : چرا جلوی در خانه ها یک چاله شبیه قبر است؟ پیرمرد می گوید : علتش آن است ، در صبح که هر یک از ما از خانه بیرون بیاید به خود بگوید: فلانی ! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی واین درس بزرگی برای هر روز ما می باشد. اسکندر می پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته شده ، فلانی یک ساعت ، یک ماه ، زندگی کرد و مرد؟! پیرمرد گفت: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می رسد ، به کنار بستر او می رویم و خوب می دانیم که در واپسین دم حیات، پرده هایی از جلوی چشم انسان برداشته می شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست! از او چند سوال می کنیم: چه عملی آموختی؟ و چقدر آموختن آن به طول انجامید؟ چه هنری آموختی؟ و برای آموختن آن چقدر عمر صرف کردی؟ برای بهبود و زندگی مردم چقدر تلاش کردی؟ او که در حال احتضار قرار گرفته ، مثلاً می گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم ، یا برای یاد گیری هنر هر هفته هر روز یک ساعت تلاش می کردم، یا اگر خیر و خوبی کردم ، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمائی! ولی تنها یک شب مقداری نان خریدم و برای همسایه ام که می دانستم گرسنه است ، پنهانی پشت در خانه اش گذاشتم و برگشتم! بعد از آن که شخص می مرد ، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته بود محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می کنیم. مثلاً " ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد" یعنی عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود. بدین سان زندگی ما زمانی نام حقیقی به خود خواهد گرفت که بر سه بستر علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی بر آن نتوان گذاشت. اسکندر با حیرت شمشیر در نیام می کند و به لشکر دستور میدهد : هیچ گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می گذارد و شرمناک از آن شهر بیرون می رود. خب حالا کمی فکر کنیم : اگر چنین قانونی رعایت شود ، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟! لحظاتی فکر کنید.............بعد عمر مفید خود را محاسبه کنید. زندگی کردن من مرگ تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"فرخی یزدی" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:42 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم وانگه گله کن سماع شامل اجرای چندین مرحله جداگانه با معانی مختلف است... 1- سماع با نام و نعت و ستایش حضرت رسول اکرم (ص) پیامبر خدا و مدح تمام پیامبران قبل از او آغاز می گردد. 2- در قسمت دوم قدوم نواخته می شود( قدوم دو طبلک کوچک است که از مس می سازند و بر روی زمین می گذارند و بادوکوبه بر آن می نوازند) و این قدوم نوازی نمادی است از آیه مبارکه " کن فیکون" که مبدا خلقت عالم از طرف ذات لایزال خداوند تبارک و تعالی می باشد. 3- در قسمت سوم نی نوازی با نی حدیث عشق می گوید ، و این جلوه ای است از "صور اسرافیل" که در روز رستاخیز، جان در کالبد کلیه مردگان می دمد و اولین دمی است که خداوند از روح خودش به انسان می دمد. 4- در قسمت چهارم دراویش به یکدیگر سلام می کنند این دور را " دور ولدی" می گویند و به احترام " سلطان ولد" پسر بزرگ مولانا است که در حقیقت پایه گذار طریقت مولویه بوده است. گردش حلقه وار سماع کنندگان اشارتی است به حلقه وحدت درویشان. 5- پنجمین قسمت سماع شامل سلام است.در آخر هر دور ، درویش با گذاشتن دستها بر شانه هایش، به یگانگی خداوند شهادت میدهد. سلام اول: با بوسیدن دست شیخ و اخذ رخصت از او برای چرخ زدن آغاز می شود و نمادی است از تولدی دوباره برای درک عظمت پروردگار در مقام خالق هستی و خودش در مقام بنده. سلام دوم: بیانگر جذبه روحانی کسی است که در مقابل بزرگی و قدرت مطلق خداوند به عظمت آفرینش گواهی می دهد. سلام سوم: زوال حالت جذبه و رفتن در حالت عشق است و آن از طریق فدا شدن عقل در راه عشق است، این حالت تسلیم کامل است. از بین بردن خودی خود و یکی شدن با محبوب است، این یگانگی و حالت جذبه که بالاترین مرحله در آیین بودا است،"نیروانا " و در اسلام " فنای فی اله" نامیده می شود. به هر حال ، بالاترین درجه در اسلام ،درجه ای است که به پیامبر داده شده است ، او بهترین بندگان و آخرین پیامبر خداوند نامیده می شود. هدف از سماع ، وجد و جذبه کامل و بدون انقطاع و از دست دادن ادراک و آگاهی نیست، بلکه هدف درک اطاعت و فرمانبرداری از خداوند است. سلام چهارم: در آخرین مرحله چرخش،درویش به سیر روحانی و عروجش خاتمه می دهد و به کار و وظیفه اش بر می گردد. درست مانند پیامبر که بعد از مبعوث شدن به معراج رفت و سپس به زمین برگشت و در بین مردم خدمت کرد. ( او به آنچه خدا بر او نازل کرد ایمان آورد و همه مومنان نیز به خدا، کتب و فرشتگان و پیامبران خدا ایمان آوردند و .....)سوره بقره آیه 285. 6- در قسمت ششم سماع ، آیاتی از قرَآن خصوصاً آیه 115 از سوره بقره قرائت می شود( مشرق و مغرب هر دو ملک خداست ،پس به هر طرف روی کنید بسوی خدا روی آورده اید ، خدا به همه جا محیط و به هر چیز داناست). 7- آیین عبادی سماع با نیایش برای آرامش روح همه پیامبران و مومنان خاتمه پیدا می کند. بعد از انجام مراسم عبادی سماع ،درویشان به آرامی به جایگاهشان برای مراقبه و تفکر بر می گردند... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:45 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
که یکی هست و هیچ نیست جز او وحدهو لا اله الا هو سماع چیست؟ زپنهانیان به دل پیغام دل غریب بیابد ز نامه شان آرام سماع یگانه شدن با خداوند است.سماع پاسخ ذرات روح به پرسش خداوند است. وقتی که از آنها سوال شد آیا من پروردگار شما نیستم؟ وپاسخ دادند آری تو خدای ما هستی؛ و به وجد و نشاط در آمدند. آن ذرات به دور خورشید می چرخند و مانند صوفیان سماع را به نمایش می گذارند. معذالک هیچ کس نمی داند آن ذرات با چه ضرب آهنگی سماع را انجام می دهند. سماع آرام جان زندگان است * کسی داند که او را جان جان است کسی خواهد که او بیدار گردد * که او خفته میان بوستان است و لیک آن کو به زندان خفته باشد * اگر بیدار گردد در زیانست سماع آنجا بکن کانجا عروسی است * نه در ماتم که آن جای فغانست کسی کو جوهر خود را ندیدست * کسی کان ماه از چشمش نهان است چنین کس را سماع و دف چه باید؟ * سماع از بحر وصل دلستان است کسانی را که روشان سو به قبله است * سماع این جهان و آن جهان است هر گاه سماع کننده ای در مغرب سماع کند و دیگری در مشرق ، ایشان از حال همدیگر با خبر می شوند. سماع برای یگانه شدن با محبوبی است که یادش موجب آرامش قلب است. از دف و تنبور چه کاری ساخته است برای کسی که نمی تواند وجود ماه شفاف را درون خودش ببیند. خاک بریزید بر سر کسانی که وجودشان یخ بسته است و موسیقی نمی تواند وجود آنها را تسخیر کند، آنها حتی از مردگان هم پست تر هستند. که خاک بر سر جان کسی که افسرده است * اثر نگیرد از آن نفخ و کم بود زاعدام چو حشر جمله خلایق به نفخ خواهد بود *ز ذوق زمزمه بجهند مردگان زمنام آسمان هفتم بلند ترین سقف است اما سماع نردبانی است که شما را به بالاتر از آن میرساند، سماع از آن هم عالیتر است. کسانی را که روشان سوی قبله ست سماع این جهان و آن جهان است خصوصاً حلقه ای کاندر سماعند همی گردند و کعبه در میانست سماع واردی از مولانا جلال الدین رومی (1207-1273) که بخشی از سنت، تاریخ ، اعتقادات و فرهنگ ترکیه را به زیبایی در هفت مرحله با معانی متفاوت در یک چرخش سمبولیک ، عروج به سوی کمال را به نمایش می گذارد. امروزه از نظر علمی به اثبات رسیده است که پایه و اساس حیات ما بر حرکت و چرخش نهاده شده و کلیه کائنات به طور دائم در حرکت و دوران هستند.دوران دائم الکترونها و نوترون ها در هسته اتم ادامه حیات ماده را میسر می سازنند و دوران خون در بدن جانداران آنها را زنده نگه می دارد و این تسلسل و چرخش تا پایان دنیا ادامه خواهد یافت. بنابر این انسان هم به حکم خلقتش و هماهنگ با طبیعت، متمایل به حرکت و چرخش است، با این تفاوت که دوران سایر عناصر ظاهراً به حکم طبیعت، و در ماهیت آنهاست اما انسان که به کسوت عقل آراسته است ، در حرکات و رفتار خود تابع عقل می باشد. مشوق و محرک اصلی سماع کننده عقل و عشق و جذبه روحانی است و چرخ در سماع، نمادی است از گردش کائنات و یاد آور آهنگ خوش و گوش نوازی که در بهشت برین به گوش آدم می رسید.سماع نمایانگر معراج انسان و سیر معنوی او به اوج بیکران آسمان هاست. سماع کننده بنده ای که خودی خود را زیر پا نهاده و چرخ زنان راه عرش اعلا را در پیش گرفته است و چون به حقیقت کمال واصل و " فنای فی الله" می گردد ، دوباره از این معراج روحانی به زمین باز می گردد تا عبودیت و بندگی را از سر گیرد و با عشق ونهایت توان به همه خلق و آفریده های جهان هستی خدمت کند بدون اینکه نژاد، طبقه و عقاید آنها تاثیری در این خدمت داشته باشد. درویش سماع کننده ، سکه ( کلاه مولویه) را به نشانه سنگ قبرش بر سر می گذارد و تن پوش سفید و بلند(تنوره) را کفن خود می داند و با بر انداختن خرقه سیاه رنگش، کلیه علائق مادی را به دور می اندازد و تولدی تازه می یابد. او با چرخ زدن ، پرواز به سوی حقیقت را آغاز می کند. در شروع هر مرحله از سماع ، دستها را به صورت ضربدر بر شانه هایش می گذارد و با این حالت شهادت به یکتائی خداوند را به نمایش می گذارد. در حال چرخیدن کف دست راست باز است و به سوی آسمان کشیده شده است که نشانی از پذیرا بودن او برای دریافت مواهب و نعمات الهی و کف دست چپ که به سوی زمین است نمادی از نثار آن نعمات و واردات بر کائنات است. هنگامی که از چپ به راست دور محور قلبش چرخ می زند ، گویای این معناست که 72 ملت از چهار گوشه جهان و کلیه مخلوقات روی زمین را در آغوش عشق و محبت خود پذیرا است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:31 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
به عهد خود وفا کنید تا به عهدتان وفا کنم.بقره/4 خدایا! من خیلی وقت ها زیر قولم زده ام . هم زیر قول هائی که به خودم داده ام و هم قول هائی که به تو و دیگران داده ام. خیلی وقتها حرف هایی می زنم که یادم می رود به آن عمل کنم. یا وقتی فکرش را می کنم می بینم انجام دادنشان برایم سخت است. پس بی خیال می شوم. تعجب کردم وقتی دیدم در قرآن این همه آیه درباره قول دادن و وفای به عهد وجود دارد. پس این موضوع برای تو خیلی مهم است .تو آدم هایی را که زیر قولشان می زنند، دوست نداری و می گویی آنها زیان کارانند.مثلاً درسوره توبه آیه 27 همین را گفته ای: " کسانی که پیمان خدا را پس از بستن آن می شکنند و آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داد میگسلند و در زمین فساد می کنند ،زیانکارانند" قبل از اینکه ما به دنیا بیائیم ،تو ازما پرسیده بودی:"آیا من پروردگار شما نیستم؟" و ما همه گفته بودیم: "بله ، هستی." و آن وقت قول هایی به تو دادیم. قول دادیم که انسان باشیم ؛رشد کنیم و بزرگ شویم. قول دادیم که دوستت داشته باشیم. قول دادیم که جهان را زیبا کنیم؛ زیبا تر از اینکه هست و کاری نکنیم که به قانون تو بربخورد. اما وقتی به دنیا آمدیم ، یادمان رفت و همه قول و قراریمان را فراموش کردیم . ما خیلی چیزها را زیر پا گذاشتیم، می دانم. خدایا! نمی خواهم من هم جزء آدم هایی باشم که قول هایشان مثل خانه عنکبوت سست است.کمک کن خدا که قول هایم را سفت و محکم کنم ، تا هیچ کس حتی شیطان هم نتواند ،طناب قولهای مرا پاره کند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 22:0 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بر مردم به خاطر نعمتی که خدا از فضل خویش به آنان ارزانی داشته ، حسد می برند. نساء / 54 همیشه هستند آدم هائی که چیزهائی بیشتر از ما داشته باشند و همیشه دلیلی وجود دارد که باعث حسادت ما بشود. وقتی حسود می شویم ،بد جنس هم می شویم و دلمان می خواهد چیزهای بهتری را که یک نفر دیگر دارد ، از او بگیرند و به ما بدهند. ولی چون چنین چیزی اصلاً شدنی نیست، ما از آن آدم بدمان می آید . شاید هم متنفر بشویم و دلمان را پر می کنیم از نفرین و دعاهای بد. آن وقت هی لجمان می گیرد ، هی حرص می خوریم و هی عذاب می کشیم. شاید همه این ها کلک های شیطان است که آدم را به جان خودش می اندازد ، انگار آدم با دست خودش ، خودش را آتش می زند. وقتی حسودی می کنیم کبریت می زنیم به روحمان . می سوزیم تا همه زحمت هایی را که برای ساختن آن کشیده ایم ، دود بشود و برود هوا. واقعاً که..... مگر ما با خودمان دشمنیم! مگر همه چیز مال تو نیست؟ مگر همه آدمها بنده های تو نیستند؟ مگر تو همه را دوست نداری و با همه بخشنده نیستی؟ پس چرا ما گاهی به بخشندگیهای تو حسودی می کنیم؟ این خیلی بد است. اینکه تحمل نداریم هیچ کس ، هیچ چیز بهتر و بیشتری از ما داشته باشد. خدایا! نگذار این جوری باشد. پاک کنت را بردار وهر جای دلم ذره ای حسودی دیدی،زود پاکش کن. راستی واقعاً چرا بعضی ها چشم دیدن خوشبختی دیگران را ندارند؛ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 21:55 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت و گوهایی با خدا او اول و آخر و ظاهر و باطن است. حدید/3 خدایا !نیستی ، کجائی؟ آخر چرا همیشه قایم شدی؟ چی می شد اگر دیدنی بودی؟ آن وقت همه باور می کردند که هستی. آن وقت همه مومن می شدند . این طوری که خیلی بهتر بود. اما انگار تو دوست داری مخفی باشی. دوست داری همه دنبالت بگردند. شاید برای همین است که اسمت باطن است. اما میدانی تعجب من از چیست؟ از اینکه هر وقت می گویند هوالباطن، هو الظاهر هم می گویند. خدایا مگر می شود که تو هم باشی و هم نباشی هم همه جا باشی و هم هیچ جا نباشی. خدایا به این ها که می رسم دیگر معنی اش را نمی فهمم. خدایا گاهی اوقات تو چقدر سختی. تا حالا برات اتفاق افتاده که خدا را حس کنی؟ حضورش را لمس کنی و رد پای روشنش را ببینی و بگویی : خدایا ! با اینکه نیستی ، با اینکه به نظر نمی آیی، اما چقدر هستی ! چقدر معلومی! چقدر واضح و مشخصی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:11 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
هر گاه بندگان من ، از تو درباره من بپرسند، بگو من نزدیکم.بقره/186 خدایا دلم می خواست یک جائی باشی ، حتی اگر شده یک جای دور . آن وقت حتماً می آمدم پیشت. حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود. همه اش دنبالت می گردم. می گویند تو همه جا هستی، اما من پیدایت نمی کنم . مگر نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیک ترم. همه اش به این فکر می کنم ، این آیه مثل یک راز است.یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم.آخر می دونی چیه رگ گردن نزدیک ما نیست. درون ماست . قسمتی از ماست . به این آیه فکر می کنم و دلم هری می ریزد. انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد. یک چیز دوست داشتنی و قشنگ . خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد، توئی؟ آیا فکر می کنی خدا همین نزدیکی هاست، همین دور وبرها، از کجا این را می دانی، هیچ وقت نزدیکی او را احساس کرده ای، هیچ وقت فکر کرده ای چه وقت هایی بیشتر نزدیکت می آید؛ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:9 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
زمین سرشار از قدرت الهی است و هر بوته ی معمولی نیز با نیروی الهی پابر جاست، فقط کسی که می بیند کفشهایش را از پایش در می آورد، بقیه در اطراف مینشینند و توت سیاه می چینند. (الیزابت بارت براونیگ) خدایا یاریم ده تا در دلهای آکنده از نفرت بذرعشق و محبت بکارم. این جمله را به خاطر بسپارید " عشق هرگزشکست نمی خورد" هرگاه با مشکلی مواجه می شوم می دانم که با ارسال عشق هرگز شکست نمی خورم.عقیده ی افرادی که سرشار از نفرت هستند بر این اساس است که زندگی به آن ها عشق نمی ورزد. نفرت در حقیقت واکنشی به احساس مورد تنفر واقع شدن است. برای انسانی که سرشار از عشق است، پاشیدن بذر نفرت کاملاً غیر طبیعی و غیر عادی تلقی می شود. این جمله بسیار مهم را فراموش نکنید" خداوند مظهر عشق است" هرگونه شر وبدی از ذهن انسان نشات می گیرد. هر نفرتی از ذهن انسان هایی سرچشمه می گیرد که احساس می کنند از خداوند و جریان انرژی عشق جدا هستند. شما نیز هنگامی تحت تاثیر نفرت قرار میگیرید از خداوند و انرژی عشق جدا هستید. انتقام ، خشم ، تلافی کردن، دلتنگی و همه ی آن چه به عنوان مشکل قلمداد می کنید ساخته و پرداخته ذهن است. کنفوسیوس: برجسته ترین سخاوتمندی این است که به همه ی انسان ها عشق بورزی. جان مقدس نقل قول می کند و می گوید: " عشق واقعی در عشق ما نسبت به او قرار ندارد بلکه در عشق او نسبت به ما نهفته است. هنگامی که در زندگی خود با نفرت کسی روبه رو شدید از آن لحظات استفاده کنید و به خود یادآوری کنید که باید رو به سوی خداوند کنید. اگر منیت خود را که می خواهد تلافی کند و بر نفرت فایق آید، کنار بگذارید به خود اجازه داده اید تا در آن لحظات ، بذر عشق بپاشید. هیچ گاه فرصت دیدن زیبائی ها را از دست ندهید ، زیرا آفرینش زیبائی ، هنر خداوند است و نشانه ایست فرعی برای پی بردن به دنیای الهی. در هر چهره جذاب ، در هر آسمان صاف ودر هر گل زیبا، هنر خداوند را مشاهده کنید و او را به دلیل برکت و سعادتی که ازطریق هر یک نثارمان می کند، شکر گویید. هر گاه با نفرت روبه رو شدید به خودتان یاد آوری کنید انسانی که از خود نفرت ساطع می کند دردرونش احساس می کند که مورد نفرت و تنفر واقع شده است. این یادآوری سبب می شود میل و اشتیاقی در درونتان شعله ور شود، طوری که بخواهید با گرمای عشق خود، رنج وعذاب احساس نفرت را تسکین دهید. زمانی را اختصاص دهید تا به زندگی انسان های بپیوندید که از خود نفرت ساطع می کنند . وقتی انسان هایی را که سرشار از نفرت هستند می شناسید پی می برید آنها نیزمی خواهند مثل شما عمل کنند آنها نیز می خواهند تا مورد مهر و محبت دیگران قرار گیرند و نفرتی که از خود نشان میدهند در حقیقت فریادی برای تقاضا کردن عشق است. یک برده آزاد شده که هر کسی فکر می کند او دلایل بسیاری دارد تا سرشار از نفرت باشد نمونه ای است که پیام فرانسیس مقدس را نشان میدهد او گفت: من اجازه نخواهم داد هیچ انسانی با برانگیختن نفرت در من، روحم را کوچک کند" او از نفرت داشتن پرهیز داشت، چرا؟؟ زیرا همان طور که گفته نفرت روحش را خوار و حقیر میکند. پس......بذر عشق بپاشید و از دسته گل هائی که به نشانه احترام ،روحتان را زینت می دهند لذت ببرید. منبع: کتاب برای هر مشکلی راحلی معنوی وجود دارد نوشته وین،دبلیو-دایر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 21:21 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||