تبليغاتX
انجمن مثنوی پژوهان جوان ایران
شرح مثنوی معنوی

دانی که تو را خدا چرا داده دو دست           من معتقدم که اندر آن سری هست

یک دست به کار خویشتن پردازی               با دست دگر ز دیگران گیری دست

 خدایا راهی نمی بینم و آینده پنهان است. اما مهم نیست، همین کافی است. که تو همه چیز را می بینی و من تو را؛

خدایا در این دنیا پیوسته در معرض نابودی و هلاک و مرگ هستم، دردل می گویم:

خدایا به خاطر بندگانت معجزات بیشماری می کنی پس به نجات من هم بیا مرا آن موهبت بخش که در تو زندگی کنم.

پیش بروم و نفس گسیخته را بکشم

مبادا که از یاد ببرم تو پناه و آسایش من هستی

با دستی دامن تو را میگیرم و با دست دیگر به تهی دستان و دردمندان یاری می رسانم

مرا در اوقات تنهائی و نیازمندی تنها مگذار، ای رحیم بخشنده مرا دریاب.

 

در فلسطین دو دریاچه هست یکی از آنها تمیز و تازه است، ماهی ها در آن جست و خیز می کنند، سواحلش سبز و اطرافش پر از درخت است، ریشه های این درختان را به سمت آب امتداد داده اند تا از آب دریا بهره ای بگیرند.

رودخانه اردن آب تمیز تپه های اطراف را به درون  این دریاچه می ریزد. دریا زیر نور آفتاب برق می زند، مردم خانه هایشان را نزدیک دریاچه بنا کرده اند، پرنده ها هم در همان حول و حوش لانه هایشان را ساخته اند.

رود اردن به دریاچه دیگری هم میریزد، اما در این دریاچه نشانی از ماهی ها نمی بینید، نه پرندگانی که در اطراف آن لانه بسازند، و نه گل و گیاهی که اطراف آن بروید، رودی که به این دو دریاچه می ریزد یکی است، رود اردن. اما دریاچه اول در ازای هر قطره ای که دریافت می کند ، قطره ای از خود بیرون می ریزد ، اما دریاچه دوم همه آب های دریافتی را در خود نگه میدارد. دریاچه اولی در خدمت دیگران است و زنده می ماند و دریاچه دومی که همه چیز را در خود نگه میدارد ، راکد و مرده است.

 شما دوست دارید جزو کدام یک از دریاچه ها باشید؟!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 10:54  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

فقط برای خودت! 

روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟

پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!

پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!

مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!    

 

بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت.  بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ »  كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » .  مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .»  شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند

راز معرفت 

روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود.

مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!

مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.

اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط احسان احمدی  | 


زیباترین چیز در دنیا

 

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.



فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.


خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.


فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.


پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.


وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد.

فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.

 

شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.


مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.


زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟


چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.


فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.



خداوند فرمود:


این قطره اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 8:30  توسط احسان احمدی  | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

 

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

 

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

 

وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.

 

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

 

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

 

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

 

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

 

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

 

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

 

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

 

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

 

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

 

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

 

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 8:18  توسط احسان احمدی  | 

تنها برای مادرم فنون دوست یابی را بکار نبردم اما او بیش از همه به من محبت ورزید. "دیل کارنگی"

 

شبی ، پسری نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود، رفت و یک برگ کاغذ را به او داد. مادر دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند .پسرش با خط بچه گانه نوشته بود:

- کوتاه کردن چمن باغچه                        5 دلار

- مرتب کردن اتاق خوابم                        1 دلار

- مراقبت از برادر کوچکم                       3 دلار

- بیرون بردن سطل زباله                        2 دلار

- نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم         6 دلار

جمع بدهی شما به من:                           ۱۷ دلار

 

مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب فرزندش این عبارت را نوشت:

- بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی.             هیچ

- بابت تمام شبهائی که بر بالینت نشستم و دعا کردم .           هیچ

- بابت تمام زحماتی که در این سالها کشیدم تا تو بزرگ شوی.  هیچ

- بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت.                              هیچ

 

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق  من به تو هیچ است. وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمانش مادرش نگاه می کرد، گفت : مامان دوستت دارم. آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:  قبلاً به طور کامل پرداخت شده!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:56  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

رفتارها مسری هستند... .... آیا رفتار شما ارزش سرایت دارد؟!

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود وهق هق گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: "دختر خوب چرا گریه می کنی؟"

دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم، در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز زیبا می خرم.

وقتی از گل فروشی خارج شدند ، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: " آنجا" و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.

مرد را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت طاقت نیاورد ، به گل فروشی برگشت ، دسته گلی گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:29  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

من فکر می کنم ارزشی مهمتر از پشتکار در راه رسیدن به موفقیت وجود نداشته باشد." جان راکفلر"

در روزگاران قدیم تکه آهنی بود که بسیار سخت و محکم بود. تبر ، اره ، چکش و شعله یکی پس از دیگری تصمیم می گیرند ، که به حسابش رسیده و آن را از وسط دو نیمه کنند.

تبرمی گوید من می دانم چه جوری به حسابش برسم ، پس ضربات پیاپی و سنگین خود را بر آهن فرود می آورد. اما با هر ضربه، لبه ی آن بیشتر از پیش کند می شود. پس خسته و کوفته به کناری می افتد، اره می گوید این کار تو نیست ، کار خود من است. سپس روی آهن به قدری این ور و آن ور می لغزد که دندانهایش یکی پس از دیگری کند شده و پشت سر هم میشکند.

چکش به حرف آمده و می گوید: می دانستم که موفق نخواهید شد. حالا بهتون یاد میدهم چطوری دخلشو در می آرن. اما چکش نیز با نخستین ضربه ی سنگین خود از دسته کنده می شود و به کناری می افتد. شعله ی نرم و کوچک می پرسد : اجازه میدید من هم امتحان کنم؟ چکش ، اره و تبر یکصدا می گویند: تو دیگه چی میگی؟ از دست تو که کاری بر نمی یاد؟!!

شعله دور تا دور آهن حلقه میزند، آن را در بر می گیرد واصلاً دست از او نمیکشد تا اینکه بالاخره با تاثیر مداوم و یکنواخت خود آهن را ذوب می کند.

شما چی؟ آیا شما هم برای عبور از مانعی به نواختن ضربه های سنگین و مکرر تکیه می کنید یا اینکه همواره مانند شعله ، مداوم و یکنواخت بر مانع رخنه می کنید و آن را از میان برمیدارید؟!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:16  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

دریائی بیکران یا گودالی کوچک فرقی نمی کند زلال که باشی آسمان از آن توست.

روزی پدر ثروتمندی ، پسر و خانواده اش را برای گردش به یک دهکده برد تا به پسرش نشان دهد مردم فقیر و زحمتکش چگونه زندگی می کنند. آنها یک روز و یک شب در مزرعه خانواده ای بسیار فقیر زندگی کردند، زمانی که از مسافرت برمی گشتند پدر از پسر پرسید: " سفر چگونه بود؟"

"خیلی خوب بود پدر"

آیا دیدی مردم فقیر چگونه اند؟

بله

و چه آموختی؟

پسر پاسخ داد: آموختم ، ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا ، ما استخری بزرگ داریم که تنها در وسط حیاط است و آنها مردابی دارند که پایانی ندارد . ما در باغمان چراغ داریم آنها ستاره ها را دارند. حیاط خانه ما تا حیاط خانه روبه رو ادامه دارد و آنها تمام افق را دارند. زمانی که حرف پسر به پایان رسید ،پدر دیگر حرفی برای گفتن نداشت و پسر با این جمله حرفهایش را خاتمه داد: متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر و زحمتکش هستیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:52  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند 
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد 
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند

اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند

مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد


در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد ؛ معمولا آنچه که می خواهیم ، هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد ، اما افسوس که متوجه ی آن نمی شویم 
در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودی مان را جلا ببخشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 10:15  توسط احسان احمدی  | 

سر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !!

صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 10:58  توسط احسان احمدی  | 

ايمان به خود


خوشبختي سراغ كساني مي آيد كه به خودشان كمك ميكنند

روزي روزگاري سيلي شهر كوچكي را تهديد كرد و همه بدنبال نجات خود بودند به جز يك نفر كه مي گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » وقتي آب بالا آمد ؛ يك

جيپ براي نجات او آمد ولي آن مرد گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » و از سوار شدن امتناع كرد ؛ آب كمي بالاتر آمد و به طبقه دوم خانه اش رسيد و براي نجات او قايقي فرستادند ولي دوباره آن مرد از رفتن امتناع كرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » و آب باز هم بالاتر آمد و مرد به پشت بام خانه اش آمد و براي نجات مرد هليكوپتري فرستادند ولي مرد باز هم امتناع كرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » تا اينكه غرق شد و مرد ؛‌ آنگاه خدا را ديد و با عصبانيت گفت : « من به تو ايمان داشتم ؛ چرا نجاتم ندادي ؟ چرا دعاهاي مرا نشنيدي ؟ » و سپس خداوند پاسخ داد : من دعاهاي تو را شنيدم ؛ پس فكر ميكني چه كسي براي نجات تو ؛ جيپ و قايق و هليكوپتر فرستاد ؟

ملاقات


يک متفکر عرب ، رفت تا با يک استاد صوفي ايراني ملاقات کند . تمام شب کنار هم ماندند و درباره ي دين صحبت کردند ، و همين که اولين پرتوهاي روز تابيد ، متفکر عرب گفت :

چه شب مبارکي بود امشب ! نشستيم و درباره ي مسائل مهم صحبت کرديم ؛ بسيار بهتر از اين بود که شب را تنها و با کتاب هايم مي گذراندم.

استاد صوفي گفت : چه شب وحشتناکي بود . وقت مان تلف شد .

مرد عرب با تعجب پرسيد : چرا ؟

صوفي پاسخ داد : تمام وقت ، شما مي خواستيد چيزي بگوييد که مرا خوشحال کند ، و من مي خواستم جواب هايي بدهم که شما را راضي کند. به جاي اين که به تفاوت هايمان بپردازيم و بفهميم که تنها در اين صورت مي توانيم تکامل پيدا کنيم ، سعي کرديم همديگر را خوشحال کنيم . ترجيح مي دادم اين وقت را به دعا بگذرانم . اين گونه شخص مناسبي را راضي مي کردم : خدا را .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:3  توسط احسان احمدی  | 

 شيوانا را به دهکده اي دور دست دعوت کردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه سرازير نمايد . اما ساعت ها گذشت و باراني نيامد. کم کم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شکايت گشودند. يکي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت: " آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي کني! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود."
عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاکي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سکوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سکوت کردند به آرامي گفت: " آيا در اين دهکده فرد ديگري هم هست که به جمع ما نپيوسته باشد!؟"
همان جوان معترض گفت:" بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده و ناشناختني را قبول ندارد."
شيوانا تبسمي کرد و گفت: " مرا نزد او ببريد! باران اين دهکده در دست اوست!"
جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي که پيرمرد در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند که روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسيد:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي کني!؟ "
پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت:" همين آسمان روزي با خراب کردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟ "
شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:" قبول دارم که مردم دهکده در اين ده سال باتنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشکسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر کودکان و زناني که از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز کشيدن ناشناختني را قبول کن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز! "
پيرمرد با چشماني پر از اشک رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنـي گفت: "فکر نکن هميشه منت تو را مي کشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و کودکان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهکده روانه کني! "
مي گويند هنوز کلام پيرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند.
شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: " دليل قحطي اين دهکده را فهميديد! در اين سال هاي باقيمانده سعي کنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او برکت روستاي شماست. سعي کنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد. "
سپس از کنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد: " صحنه اي که ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم! " 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:1  توسط احسان احمدی  | 

مي گويند که جواني کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت:" اي سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه اي برگيرم."
فيلسوف يوناني جوان را به دريا برد، او را به درون آب کشانيد و سرش را 30 ثانيه زير آب کرد. وقتي که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار کند.
جوان نفس زنان گفت:" دانش، اي مرد بزرگ". سقراط دوباره سرش را زير آب کرد و اين بار چند ثاينه بيشتـر. بعد از چند بار تکرار اين عمل، سقراط پرسيد: " چه مي خواهي" جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت: "هـوا. هـوا مـي خواهم"
سقراط گفت: " بسيار خوب، هر وقت که نياز به دانش را به قدر نياز به هوا احساس کردي ، آن را به دست خواهي آورد."
هيچ چيز جاي عشق و علاقه را نمي گيرد. شور و شوق يا عشق و علاقه نيروي اراده را بر مي انگيزد. اگر چيزي را از ته دل بخواهيد نيروي اراده دستيابي به آن را پيدا خواهيد کرد. تنها راه ايجاد چنان خواست هايي تقويت عشق و علاقه است.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:49  توسط احسان احمدی  | 

شيوانا استاد معرفت بود.اما بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت که از زندگي زناشويي اش راضي نيست و فقط به خاطر مشکلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد. مرد از شيوانا پرسيد که آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين که او مي تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانکاه پيدا کند؟!
در دست مرد قفسي بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداري مي شدند. شيوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. يکي از پرنده ها پر کشيد و مانند تيري که از چله کمان رها مي شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشيد و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت!  شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت. مرد درحالي که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخي گفت:" پرنده اي که پريد و رفت ساکت ترين و زيباترين بود. در حالي که پرنده اي که برگشت بيشتر از همه آواز مي خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي زد. هميشه فکر مي کردم اين که آواز غمگين مي خواند بيشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حکايتي است نمي دانم!"
شيوانا لبخندي زد و گفت:" هر دو پرنده چيزي را تحمل مي کردند. آن که رفت دوري از آزادي را تحمل مي کرد و وقتش که رسيد به سمت چيزي پر کشيد که آرزويش را داشت! اما اين دومي که آواز مي خواند و از ميله هاي قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل مي کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل کردن" را از دست بدهد!
مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي که به آسمان خيره شده بود گفت:" يعني مي گوييد من شبيه اين پرنده اي هستم که قفس را انتخاب کرد؟!"
شيوانا سري تکان داد و گفت:" تو از تحمل براي خود قفسي ساخته اي و در اين قفس شروع کرده اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد کنند. حال آنکه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي. پرنده اي که بخواهد برود راهش را مي کشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فکر نمي کند! تو همه اين سال ها قفس زندگي ات را مي پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي کردي. به همين سادگي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:1  توسط احسان احمدی  | 

پسري جوان که يکي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت. شيوانا نام او را "ابر نيمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي زدند. روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شيوانا از "ابر نيمه تمام" پرسيد:" چطور فهميدي که عاشق شده اي؟!"
پسر گفت:" هرجا مي روم به ياد او هستم. وقتي مي بينمش نفسم مي گيرد و ضربان قلبم تند مي شود. در مجموع احساس خوبي نسبت به او دارم و بر اين باورم که مي توانم بقيه عمرم را در کنار او زندگي کنم!"
شيوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نيز مجبور است به پدرش در کار آشپزي کمک کند. آيا تصور مي کني مي تواني با کسي ازدواج کني که براي بقيـه همکلاسي هايت غذا مي پزد و ظرف هاي غذاي آنها را تميز مي کند."
"ابرنيمه تمام" کمي در خود فرو رفت و بعد گفت:" به اين موضوع فکر نکرده بودم. خوب اين نقطه ضعف مهمي است که بايد در نظر مي گرفتم."
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!"
دو هفته بعد "ابر نيمه تمام" نزد شيوانا آمد و گفت که نمي تواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند. هر جا مي رود او را مي بيند و به هر چه فکر مي کند اول و آخر فکرش به او ختم مي شود." شيوانا تبسمي کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخيم و کلفت شده است. به راستي بد نيست که همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. آيا به زيبايي نه چندان زياد او فکر کرده اي! شايد علت اين که تا الان ترديد کرده اي و قدم پيش نگذاشته اي همين کم بودن زيبايي او باشد؟!" پسر کمي در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! اين دخترک کمي هم پير است و چند سال ديگر  شکسته مي شود. آن وقت من بايد با يک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر است و التهابي گذرا بيش نيست پس بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!"
پسرک راهش را کشيد و رفت. يکي از شاگردان خطاب به شيوانا گفت که چرا بين عشق دو جوان شک و ترديد مي اندازيد و مانع از جفت شدن آنها مي شويد. شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست. عشق لازم است و "ابر نيمه تمام" هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر آشپز دوست دارد."
يک ماه بعد خبر رسيد که "ابر نيمه تمام" بي اعتنا به شيوانا و اندرزهاي او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسري خود انتخاب کرده است و چون شغلي نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
يکي از شاگردان نزد شيوانا آمد و در مقابل جمع به بدگويي "ابر نيمه تمام" پرداخت و گفت: " اين پسر حرمت استاد و مدرسه را زير پا گذاشته است و به جاي آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزي رفته است. جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيد؟!"
شيوانا تبسمي کرد و گفت:"ديگر کسي حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه "ابر نيمه تمام" بگويد. از اين پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسيد. او اکنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:40  توسط احسان احمدی  | 

در اولين جلسه دانشگاه استاد ما
> خودش را معرفی نمود و از ما خواست
> كه كسی را بيابيم كه تا به حال با
> او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن
> به اطراف ايستادم، در آن هنگام
> دستی به آرامی شانه‌ام را لمس
> نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را
> ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه
> وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد،
> به من نگاه می‌كرد
.
> او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز

> است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا
> می‌توانم تو را در آغوش
> بگيرم؟
"
> پاسخ دادم: "البته كه

> می‌توانيد"، و او مرا در آغوش
> خود فشرد
.
> پرسيدم: "چطور شما در چنين سن

> جوانی به دانشگاه آمده ايد؟
"
> به شوخی پاسخ داد: "من اينجا

> هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم،
> ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم،
> سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم
> .. "
>
پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث
> شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه
> انگيزه‌ای باعث شده او اين
> مبارزه را انتخاب نمايد
.
> به من گفت: "هميشه رويای داشتن

> تحصيلات دانشگاهی را داشتم و
> حالا، يكی دارم
. "
> پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان

> اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در
> يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به
> طور اتفاقی دوست شده بوديم،
> ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس
> را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال
> شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه
> می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او
> عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد
> و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به
> او می‌نمودند، لذت می‌برد، او
> اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان
> آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در
> ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من
> هرگز چيزی را كه او به ما گفت،
> فراموش نخواهم كرد، وقتی او را
> معرفی كردند، در حالی كه داشت خود
> را
> برای سخنرانی از پيش مهيا
> شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی
> جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های
> متون سخنرانی‌اش بروی زمين
> افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به
> سوی ميكروفون برگشته و به سادگی
> گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار
> وحشتزده شده‌ام بنابراين
> سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد،
> اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی
> را كه می‌دانم، به شما بگويم"،
> او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز
> كرد: "ما بازی را متوقف
> نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما
> پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست
> می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان
> ماندن، شاد بودن و دست يابی به
> موفقيت وجود دارد، شما بايد
> بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد
.
> "
> "ما عادت كرديم كه رويايی داشته

> باشيم، وقتی روياهايمان را از دست
> می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای
> زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند
> كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند،
> تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و
> رشد كردن وجود دارد، اگر من كه
> هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت
> يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار
> ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله
> خواهم شد، هركسی می‌تواند پير
> شود، آن نياز به هيچ استعداد
> خدادادی يا توانايی ندارد، رشد
> كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای
> تغيير همراه است
. "
> "متأسف نباشيد، يك فرد

> سالخورده معمولاً برای كارهايی
> كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه
> برای كارهايی كه انجام نداده
> است"، او به سخنرانی اش با
> ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد
> و از فرد فرد ما دعوت كرد كه
> سرودها را خوانده و آنها را در
> زندگی خود پياده نمایيم
.
> در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه

> سالها قبل آغاز كرده بود، به
> اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ
> التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت
> كرد، بيش از دو هزار دانشجو در
> مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به
> احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با
> عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه
> هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی
> كه می‌توانید باشید، دير نيست
.

> ------------ --------- --------- ---------


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:11  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرنـدگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنـه به نظـر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟

پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا!

پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟

پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:51  توسط احسان احمدی  | 

مادر مهربان


> ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري
> را از خواب بيدار كرد . پشت خط
> مادرش بود . پسر با عصبانيت گفت
:
> چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار

> كردي؟
> مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع
> شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط
> خواستم بگويم تولدت مبارك . پسر از
> اينكه دل مادرش را شكسته بود تا
> صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش
> رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را
> پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته
> يافت . . . ولي مادر ديگر در اين
> دنيا نبود
..



> اشتباه فرشتگان

>
>
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم
> فرستاده ميشود
.
> پس از اندك زماني داد شيطان در مي

> آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي
> گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
> از روزي كه اين ادم به جهنم آمده
> مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است
> و جهنميان را هدايت مي كند و
. . .
> حال سخن درويشي كه به جهنم رفته

> بود اين چنين است: با چنان عشقي
> زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر
>
به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.


> مرد کور
>
> روزی مرد کوری روی پله‌های
> ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی
> را در کنار پایش قرار داده بود روی
> تابلو خوانده میشد:من کور هستم
> لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی
> از کنار او میگذشت نگاهی به او
> انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
> بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت
> و بدون اینکه از مرد کور اجازه
> بگیرد تابلوی او را برداشت ان را
> برگرداند و اعلان دیگری روی ان
> نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت
> و انجا را ترک کرد . عصر انروز روز
> نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه
> شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
> اسکناس شده است مرد کور از صدای
> قدمهای او خبرنگار را شناخت و
> خواست
> اگر او همان کسی است که ان تابلو
> را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه
> نوشته است؟روزنامه نگار جواب
> داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط
> نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و
> لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .
> مرد کور هیچوقت ندانست که او چه
> نوشته است ولی روی تابلوی او
> خوانده میشد:
> امروز بهار است، ولی من نمیتوانم
> آنرا ببینم !!!!!
> وقتی کارتان را نمیتوانید پیش
> ببرید استراتژی خود را تغییر
> بدهید خواهید دید بهترینها ممکن
> خواهد شد باور داشته باشید هر
> تغییر بهترین چیز برای زندگی است
> ..
> حتی برای کوچکترین اعمالتان از
> دل،فکر،هوش و روحتان مایه
> بگذارید این رمز موفقیت است . . . .
> لبخند بزنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:13  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

من با خدا غذا خوردم!

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرنـدگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنـه به نظـر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟

پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا!

پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟

پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

شمع فرشته

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:38  توسط احسان احمدی  | 

گریه کن تا تمام شود

مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"

نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:" راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد."

زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد. شیوانا زیر لب گفت:" ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد."

 


آرامش ابدی


روز مردی نزد شیوانا آمد و از او خواست تا راه رسیدن به آرامش ابدی را به او بیاموزد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: آرامش کامل و دایمی وجود ندارد. هر یک از ما شبیه قطرات آبی هستیم که در یک رودخانه بی نهایت و ابدی در حرکتیم. مرد به شدت عصبانی شد و فریاد زد: این یعنی که ما انسان ها مجبوریم تا ابد در ناآرامی و بی قراری زندگی کنیم و هرگز روی آرامش را نبینیم!؟ شیوانا لبخندی زد و پاسخ داد: مادامی که خود را قطره ای مستقل و بی ارتباط با دیگر قطرات رودخانه هستی بدانی آری! هرگز روی آرامش را نخواهی دید. اما وقتی خود را با رودخانه یکی بدانی دیگر آرام ماندن برای تو اهمیتی نخواهد داشت. تو کل رودخانه را و تمام عظمت آن را وقتی به صورت ابر در آسمان است و به شکل باران به اعماق زمین فرو می رود و سپس به صورت چشمه از کوه ها جریان می یابد و در نهایت به دریا می ریزد تا زیر اشعه خورشید به بخار و ابر تبدیل شود یک جا حس می کنی. وقتی تو کل رودخانه را به این شکل واحد و یک پارچه و یک جا ببینی آن گاه احساس می کنی آرامش مورد نظرت ناگهان در تمام وجود تو حاکم می شود و تو ابدیت یک آرامش پویا اما ماندگار را با تمام اجزای وجودت حس می کنی. تنها در این صورت است که آرامش ابدی را درک خواهی کرد. مرد از شیوانا پرسید: چگونه می توانم کل این ارتباط یک پارچه و عظیم را به یکباره درک کنم!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: از طریق جست و جوی دایمی معرفت! این همان روشی است که من عمری در تلاش آن هستم.
 


آرام ترین انسان


یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.

شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد. شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها آرام ترین و شادترین انسان روی زمین نیز هست!؟

دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: آری برخیز تا به تو نشان بدهم.

مرد تاجر را سوار گاری کردند و شیوانا نیز در کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد. یک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستی رسیدند که زلزله یک سال پیش آن را ویران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شیوانا سراغ مرد جوانی را گرفت که لقبش آرام ترین انسان روی زمین بود.

وقتی به منزل آرام ترین انسان رسیدند دوست بیمار شیوانا جوانی را دید که درون کلبه ای چوبی ساکن شده است و مشغول نقاشی روی پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شیوانا نگریست و در مورد زندگی آرامترین انسان پرسید.

شیوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالی که آرام ترین انسان برای آن ها غذا تهیه می کرد برای تاجر گفت که این مرد جوان، ثروتمندترین مرد این دیار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کلیه فرزندان و فامیل هایش را هم از دست داده است. او آرام ترین انسان روی زمین است چون هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد و تمام این اتفاقات ناخوشایند را بخشی از بازی خالق هستی با خودش می داند. او راضی است به هر چه اتفاق افتاده است و ایام زندگی خود را به عالی ترین شکل ممکن سپری می کند. او در حال بازسازی دهکده است و قصد دارد دوباره همه چیز را آباد کند و در تنهایی روی پارچه طرح های آرام بخش را نقاشی می کند و به تمام سرزمین های اطراف می فروشد.

مرد تاجر کمی در زندگی و احوال و کردار و رفتار آرام ترین انسان روی زمین دقیق شد و سپس آهی عمیق از ته دل کشید و گفت: فقط کافی است راضی باشی! آرامش بلافاصله می آید!

در این هنگام آرام ترین انسان روی زمین در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالی که لبخند می زد گفت: فقط رضایت کافی نیست! باید در عین رضایت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازی را هم دایم در وجودت شعله ور سازی باید در عین رضایت دائم، جرات داشتن آرزوهای بزرگ را هم در وجود خودت تقویت کنی. تنها در این صورت است که آرامش واقعی بر وجودت حاکم خواهد شد.  



فقط برای خودت!


روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟

پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!

پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!

مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!


داستان دو شهر


مسافری نزدیک شهر بزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟

زن گفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟

مسافر پاسخ داد: بسیار بد، غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز.

زن گفت: مردم این شهر نیز چنین اند.

هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید و راجع به مردم آن شهر سوال کرد.

باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمده بود سوال کرد.

مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش و بسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم غمگینم.

زن خردمند پاسخ داد: پس آن ها را در شهری که پیش رو داری باز هم خواهی یافت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:36  توسط احسان احمدی  | 


در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...

درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:45  توسط احسان احمدی  | 

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد .. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند .

خود را تغییر دهیم نه جهان را

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:14  توسط احسان احمدی  | 

مر تو را هر زخم کاید زآسمان      منتظرمی باشی خلقت بعد از آن "مولوی"

روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفان شد ، از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختی خود را به جزیره ای رساندند، یکی از آنان فرد با ایمانی بود و دیگری ایمانی نداشت.

یک روز بعد از دعاهای زیاد، توسط فرد با ایمان - از کنار دریا به طرف کلبه آمدند، ناگهان دیدند که کلبه شان آتش گرفته ، مرد بی ایمان گفت: لعنت به این شانس که این همه نتیجه دعاهای توست!

مرد با ایمان گفت: " حتماً این هم حکمتی دارد نباید نگران باشیم ، زیرا خداوند ما را می نگرد!"

فردای آن روز یک کشتی به جزیره آمد و آنها را نجات داد.

ناخدای کشتی گفت: " دیروز ما دود را دیدیم و فکر کردیم حتماً به کمک احتیاج دارید و به طرف جزیره آمدیم."

نکته: و گاه گذشت زمان ثابت خواهد کرد آنچه را " امروز" فاجعه و مصیبت می نامیم لطف و عنایت الهی بوده است.

خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید درهای دیگری نه فقط یک در، مهم اینکه یادمون باشه فقط اون یک در نیست فقط به اون یک در نباید چسبید ، خیلی وقت ها خیلی چیزها از طریق راهها و کسانی برای ما اتفاق می افته که اصلاً انتظارش رو نداریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:31  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد.
شيوانا از زن پرسيد:" آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي کند؟! " زن پاسخ داد: "آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي کند!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده!"
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت:" به مرد زندگي اش مشکوک شده است. او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني پولدار و بيوه است صميمي شده است. زن به شيوانا گفت که مي ترسد مردش را از دست بدهد. شيوانا از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند.
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامي که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت:" اي کاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي گرفتم. او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است که او ديگر زن و زندگي را ترک کرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد." زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد. شيوانا دستي به صورتش کشيد و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي کرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.
سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا کردند. او را در حالي که بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشيدند. مرد به محض اينکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند که نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت:" اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد."
بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني کرده بود. يک سال بعد زن هديه اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد:" شوهرت چطور است؟! "
زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم! به همين سادگي!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:56  توسط احسان احمدی  | 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:2  توسط احسان احمدی  | 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.?

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?

دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.

سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

 

نويسنده: عرفان نظرآهاري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:48  توسط احسان احمدی  | 

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...

مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

------------ --------- --------- --------- ----

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه  : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط احسان احمدی  | 

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است  همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

------------ --------- --------- --------- ----

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا

تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !

تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .

مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط احسان احمدی  | 

 در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.

با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره  شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.

برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.

ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

الهام صائمی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:35  توسط احسان احمدی  | 

پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.

رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.

رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.

در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.

گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.

و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.

خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.

  

نويسنده: عرفان نظرآهاري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:28  توسط احسان احمدی  | 

یک لحظه داغم میکشی یکدم به باغم میکشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من "مولوی"

چند شب پیش عنکبوتی را که در گوشه اتاق تار تنیده بود دیدم. خیلی آرام حرکت می کرد ، گوئی مدت ها بود آنجا گیر کرده بود و نمی توانست برای خودش غذائی پیدا کند.

با لحنی آرام و مهربان به او گفتم: نگران نباش کوچولو الان از اینجا نجاتت میدهم" یک دستمال کاغذی برداشتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کنم و در باغچه خانه بگذارمش. اما مطمئنم که ان عنکبوت بیچاره خیال می کرد که میخواهم به او حمله کنم چون فرار کرد و لابلای تارهایش پنهان شد.

به او گفتم :"قول میدهم به تو آسیبی نرسانم." سپس سعی کردم او را بلند کنم. عنکبوت دوباره از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل یک توپ جمع شد وسعی کرد لابلای تارها پنهان شود.

ناگهان متوجه شدم که عنکبوت دیگر هیچ حرکتی ندارد. از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آنقدر از خودش مقاومت نشان داد که خودش را کشته است. خیلی ناراحت شدم عنکبوت را بیرون بردم و کنار یک بوته گل سرخ گذاشتم ، به نرمی زیر لب زمزمه کردم: من نمیخواستم به تو صدمه بزنم ، میخواستم نجاتت دهم متاسفم که این را نفهمیدی!!

درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد . از خودم پرسیدم آیا این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟!! از این که شاهد دست وپا زدن و دردها و رنج های ماست آزرده می شود و می خواهد مداخله کند و به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما ما مقاومت می کنیم و دست و پا می زنیم و داد و فریاد سر میدهیم که : چرا اینقدر ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟

شاید هر کدام از ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی می کنیم و متوجه نیستیم که اگر تسلیم شده بودیم و اینقدر دست وپا نمی زدیم تا چند لحظه دیگر خود را در باغچه ای زیبا می دیدیم.

باربارا دو آنجلیس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:42  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

نويسنده: عرفان نظرآهاري

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:23  توسط احسان احمدی  | 

فقط در ناملایمات است که فضائل انسان به اوج می رسد ، درغیاب باد یک توده پنبه مانند یک کوه استوار است."مثل هندی"

روزی یک مبلغ مذهبی که در یکی از روستاهای برزیل کار می کرد هنگام اتمام تعطیلاتش و بازگشت به روستا با خود یک ساعت آفتابی نیز آورد.

او می خواست با کمک این ساعت تعیین زمان و ساعت دقیق شبانه روز را به روستائیان یاد دهد. ساعت خریداری شده را پیش کدخدا برد و پیشنهاد کرد که آن را در مرکز روستا نصب کند.

روستائیان با دیدن ساعت آفتابی به وجد و سرور می آیند . هیچ یک از آنان پیش از آن در عمر خود چنین ساعتی را ندیده بودند.

دفعه بعد او هنگام بازگشت به روستا با منظره عجیبی روبرو می شود . اهالی روستا دور هم جمع شده بودند و برای حفظ ساعت از گزند آفتاب برروی آن یک سقف محکم ساخته بودند.

نکته: شاید به روستائیان بخندید، اما بسیاری از ما همان کاری را با خود می کنیم که روستائیان با ساعت آفتابی می کنند. برای حفاظت از خود از گزند حوادث ترجیح میدهیم درمنطقه راحتی و آسایش خود بمانیم و آن را ترک نکنیم، اما متوجه نیستیم با این کار علت وجودی خود را از دست می دهیم، به جای رشد و بالندگی، امنیت را انتخاب می کنیم و با این کار از رسالت واقعی خود دور می شویم.

می گویند: کشتی ها در بندر از امنیت خاص برخوردارند اما کشتی ها برای آن ساخته نشده اند که در بندر بمانند..!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:44  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:44  توسط احسان احمدی  | 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 

 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»


در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

 
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

 

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

 

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

 

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

 

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

 

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط احسان احمدی  | 

تن به محنت ده اگر خواهی بگردی سر بلند

گر نیفتادی به آتش اوج نگرفتی سپند

دریک موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود، مجسمه بسیار زیبائی مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند، کسی نبود که مجسمه زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند.

شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد : این منصفانه نیست، چرا همه پا روی من میگذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست، ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟ من خیلی شاکیم !!

مجسمه لبخندی زد و آرام گفت: " یادت هست، روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند ، چقدر سرسختی ومقاومت کردی؟"

سنگ پاسخ داد :"آری ، آخر ابزارش به من آسیب می رساند، گمان کردم میخواهد آزارم دهد، من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم"

و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد:

"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم. به طور حتم در پی این رنج، گنجی نهفته است. پس به او گفتم هر چه می خواهی ضربه بزن، بتراش و صیقل بده!

لذا درد کارهایش و لطمه هایش را که ابزارش به من میزدند را به جان خریدم و هرچه بیشتر می شدند، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم.

امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند.

ای خدای گیتی

مرا به عنوان یک موجود زنده به حساب نمی آوری و به من اعتماد نداری؟

اگر غیر از این است

مرا در معرض مشکلات و سختی ها قرار بده.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:50  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

روزی مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آنها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهایی را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست. او برای پیدا کردن کرم و حشره، روی زمین را با ناخن می کند، قدقد میکرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را برهم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.

سال ها بدین سان گذشت و عقاب بسیار پیر شد .روزی عقاب بالای سر خود ، در گودی آسمان بی ابر، پرنده با شکوهی دید که با وقار هر چه تمامتر در میان جریان پرتلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بالهای طلائیش بدهد ، در حال پرواز است.

او با بیم و وحشت به آن نگریست واز مرغ کنار دستی اش پرسید؟ " اون کیه؟" همسایه اش پاسخ داد:" اون یه عقابه ، پادشاه پرندگان ، او به آسمان تعلق دارد و ما به زمین تعلق داریم- ما جوجه ایم."

و بدین سان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد. چون فکر می کرد که جوجه است.!!!

**پرندگان به این دلیل که بال دارند پرواز نمی کنند ،بلکه چون آرزوی پرواز دارند صاحب بال می شوند.**

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

جزخضوع و بندگی و اضطرار

اندر این حضرت ندارد اعتبار"مولوی"

روزی دو مرد جوان نزد استاد خردمندشان آمدند و از او پرسیدند؟" فاصله دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن چقدر است؟"

استاد تامل کرد و گفت: " فاصله مشکل این فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است."

آن دو مرد گیج و آشفته از نزد استادشان بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصاً برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشستن و زانوی غم بغل گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود.

دومی کمی فکر کرد و گفت: اما اندرزهای پیران معرفت معمولاً بار معنائی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آن چه تو می گوئی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را میدانند، استاد منظور دیگری داشت.

آنها برگشتند و از پیر خردمند توضیح خواستند . او لبخندی زد و گفت: وقتی یک انسان دچار مشکل می شود باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو بزند و از او مدد بجوید . بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند به پا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل بزند.

بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه حل آن فاصله بین زانوی او و زمینی است که بر آن ایستاده است.

تسلیم او باش تا تمام جهان تسلیم تو باشد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:22  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:33  توسط احسان احمدی  | 

خوابي ديدم ...

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزدم

بر پهناي آسمان صحنه هايي

از زندگيم برق ميزد

در هر صحنه , دو جفت پا روي شن ديدم

يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد

به پشت سر و به جاي پاهاي

روي شن نگاه كردم .

متوجه شدم كه چندين بار طول

مسير زندگيم

فقط يك جفت جاي پا روي شن بوده است

همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين

و غمگين ترين دوران زندگيم بوده است

اين واقعا برايم ناراحت كننده بود

و درباره اش از خدا سوال كردم  ,

خدايا , تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم ,

درتمام راه با من خواهي بود .

ولي ديدم كه در سخت ترين دوران زندگيم

فقط يك جفت جاي پا وجود داشت .

نميدانم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر

به تو نياز داشتم , مرا تنها گذاشتي

  خدا پاسخ داد , بنده بسيار عزيزم ,

من در كنارت هستم

و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت .

اگر در آزمونها و رنجها , فقط

يك جفت جاي پا ديدي

زماني بود كه تو را در آغوشم حمل ميكردم .

 

 

 

 

 

امیدوارم همیشه خدا رو در کنار خودتون حس کنید و جای پاهاتون رو در مسیر زندگی با اعتماد نفس بیشتری بردارید و بدونید که هیچ وقت تنها نیستید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:26  توسط احسان احمدی  | 

 

يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود. در همان موقع يك قايق كوچك ماهيگيري رد شد كه داخلش چند تا ماهي بود.

از ماهي گير پرسيد: چقدر طول كشيد تااين چند تا ماهي رو گرفتي؟

ماهي گير: مدت خيلي كمي

تاجر: پس چرابيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟

ماهي گير: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است.

تاجر: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني؟

ماهي گير: تا ديروقت ميخوابم . يه كم ماهي گيري ميكنم. با بچه ها بازي ميكنم بعد ميرم توي دهكده و با دوستان شروع ميكنيم به گيتار زدن ، خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي!

تاجر:من توهاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم ، تو بايد بيشتر ماهي گيري كني، اون وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني ،اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري!

ماهي گير: خوب بعدش چي ؟

تاجر: به جاي اينكه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونارو مستقيما به مشتري هاميدي و براي خودت كارو باردرست مي كني ... بعدش كارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت ميكني .... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري مي زني...

ماهي گير: اين كار چقدر طول ميكشه!؟

تاجر: پانزده تا بيست سال !

ماهي گير: اما بعدش چي آقا ؟

تاجر:بهترين قسمت همينه ، در يك موقعيت مناسب كه گير اومدميري سهام شركت رو به قيمت خيلي بالا ميفروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .

ماهي گير : ميليون ها دلار! خوب بعدش چي ؟

تاجر: اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ي ساحلي كوچيك !جايي كه مي توني تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهي گيري كني با بچه هات بازي كني! بري دهكده و تادير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 12:7  توسط احسان احمدی  | 

 راهب پیر با چشمانی بسته ، و سر در جیب تفکر فرو برده ، کنار جاده نشست.

به ناگاه رشته افکارش با صدای خشن و مصرانه یک سلحشور سامورائی پاره شد." ای مرد پیر! رمز و راز جهنم چیست و بهشت کدام است؟" نخست ، گوئی که راهب چیزی نشنیده، پاسخ قابل درکی از او استنباط نشد، اما به تدریج که چشم هایش را باز کرد، با دیدن سلحشور سامورائی، سلحشوری که بی صبرانه منتظر جواب بود و لحظه به لحظه بیش از پیش تحریک می شد، تبسم ملایمی در گوشه دهانش پدیدار شد و سرانجام جواب داد:

"تو گفتی که می خواهی از رمز و راز جهنم و بهشت سر در بیاوری نه؟

سراپا ژولیده ای چون تو؟ توئی که دستان و پاهایت از چرک و کثافت آغشته است؟ توئی که موهایت شانه نخورده ، نفست بوی گند می دهد و شمشیرت زنگ زده است؟ بد ترکیبی چون تو که مادرش لباس های مسخره به تنش کرده؟ تو می پرسی که جهنم و بهشت کدامست؟

سامورائی دشنامی شرم آور بر زبان راند. سپس شمشیرش را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد. رخسار سامورائی به رنگ خون در آمد و رگ هایش ورم کرده خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب میداد.

"این جهنم است" راهب پیر این را به نرمی گفت و شمشیر ساموائی به آرامی فرود آمد.

لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامورائی به خاطر جرات این موجود عجیب، موجودی که حیات خود را به خاطر آموختن درسی به او به مخاطره انداخته بود، سرشار از حیرت، بیم، شفقت و عشق شد.او شمشیرش را در نیمه راه نگهداشت و چشمانش مملو از اشک حق شناسی شد.

راهب گفت:" واین بهشت است"

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 21:12  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

گر هزاران دام باشد در قدم     چون تو با مائی نباشد هیچ غم

"مولوی"

 

بازرگان موفقی بود که کالاها و وسائل تزئینی و گران قیمت بسیاری داشت.یک روز که از مسافرت باز گشته بود متوجه شد خانه ومغازه و تمام دار و ندارش در غیاب او آتش گرفته و سوخته است.

در این حادثه تمامی دار و ندار مرد بازرگان سوخت و خاکستر شد و خسارت هنگفتی بر او وارد شد.

فکر می کنید مرد بازرگان چه کرد ؟ خدا را مقصر دانست و ملامت کرد یا اشک ریخت؟ او با لبخندی بر لبان و نوری در دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

خدایا !می خواهی اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود تابلوئی بر ویرانه خانه و مغازه اش آویخت:

مغازه ام سوخت!

خانه ام سوخت!

کالاهایم سوخت!

اما ایمانم نسوخته است!

فردا شروع به کار خواهم کرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:23  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران

                                        از تزلزل بیش محکم می شود بنیان ما

 

امتحانات میان دوره ای تازه تمام شده بود که دانشجویی در محوطه دانشگاه جلویم را گرفت. از او درباره امتحانات سوال کردم و او ابراز داشت: هیچ کدام مشکل نبود. به جز امتحان یکی از استادان که قبول شدن در آن کار حضرت فیل است. باور کنید استاد ، مجبورم یه عالمه مطالعه کنم تا فقط نمره قبولی بگیرم و رفوزه نشوم.

پرسیدم : از این همه مطالعه ای که به خاطر استاد سخت گیر می کنید بیشتر یاد می گیرید یا از مطالعه به خاطر استادان دیگری که زیاد هم سختگیر نیستند؟

" راستش بله ... فکر می کنم درس این استاد را بیشتر از درس استادان دیگر درک می کنم.اما نمی دانم آیا این همه سختگیری واقعاً لازم است؟"

پرسیدم : آیا تا به حال چاقو تیز کرده ای؟ پاسخ داد : بله استاد .تیز کرده ام......موقعی که به گردش دسته جمعی رفته بودیم پدرم این کار را به من یاد داده است.

پرسیدم : برای تیز کردن چاقو از سنگ استفاده کرده ای یا حوله؟

حوله؟؟؟ چاقو را که نمی شود با حوله تیز کرد ، استاد.

"دقیقاً همین طور است . چاقو را نمی توان با حوله تیز کرد . چاقو را می توان با مالیدن به یک سطح سخت تیز کرد ، طوری که به اندازه کافی برنده شود تا بتواند به هدف اصلی خود که بریدن است، جامه عمل بپوشاند.

انسانها را نمی توان به کمک سطوح نرم تیز کرد. آنها را فقط با سطوح سخت مسائل و مشکلات می توان به اندازه ای تیز کرد که در زندگی از " برش" لازم برخوردار شوند. و بتوانند وظایف خود را در زندگی جامه عمل بپوشانند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:7  توسط خانم بهشتی نژاد  | 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: ؟ من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم؟
آنها پرسيدند:؟ آيا شوهرتان خانه است؟
زن گفت: ؟ نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.؟
آنها گفتند: ؟ پس ما نمي توانيم وارد شويم.؟
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: ؟ برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.؟
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ؟ ما با هم داخل خانه نمي شويم.؟
زن با تعجب پرسيد: ؟ چرا!؟؟ يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:؟ نام او ثروت است.؟ و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:؟ نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.؟
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:؟ چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! ؟ ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:؟ چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟؟
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:؟ بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.؟
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:؟ کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.؟
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:؟ شما ديگر چرا مي آييد؟؟
پيرمردها با هم گفتند:؟ اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:15  توسط احسان احمدی  | 

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:? آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟?
ثروت گفت:? نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.?
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:? نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.?
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:? اجازه بده تا من باتو بيايم.?
غم با صداي حزن آلود گفت:? آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.?
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:? بيا عشق، من تو را خواهم برد.?
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: ? آن پيرمرد که بود؟?
علم پاسخ داد: ? زمان?
عشق با تعجب گفت:? زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟?
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: ? زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.?

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:4  توسط احسان احمدی  | 

در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد

 و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط احسان احمدی  | 

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: ? پس گياه تو کو؟? پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:? اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.?
پادشاه ادامه داد: ? مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.?

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:5  توسط احسان احمدی  |