|
|
|
|
|
آدمی دو قلب دارد همان كه گاهي ميشكند قلبي كه از بودن آن باخبر است و قلبي كه از
حضورش بيخبر. اما قلب ديگري هم هست؛ قلبي كه از بودنش بيخبريم. (شهید مرتضی آوینی) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 8:22 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
هر جا از عاشقی بپرسید كه عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می كند . عشق حاشیه انسان بر كتاب آفرینش است ، عشق سرطان دوست داشتن است ، عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ، عشق لك لكی است كه كه روی درخت خاطرات لانه دارد ، عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ، عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ، عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ، عشق شب نامزدی ما با جدایی است ، عشق لحظه عظیمی است كه در آن زنت برای معالجه قلبت طلا هایش را می فروشد ، عشق كاری است كه تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت بر می آید ، عشق من و توییم به اضافه یك پاییز قدم زنان ، عشق یك نگاه نیست عشق یك كلمه نیست عشق شادی است ، عشق آغاز آدامی زادی است ، عشق آغاز روئیدن است ، عشق رودخانه لیلی است كه صدا ندارد ، عشق جهنمی است كه دوا ندارد ، زندگی همواره دو نیمه است نیمه ای سرد و آجین و نیمه ای سوزان و آهنگین عشق آن نیمه سوزان زندگی است ، عشق پلی است كه اقلیم حیات و سرزمین مرگ را به هم پیوند می دهد ، عشق چون دریاست عشق رسوا و رسوایی است عشق تنها و تنها یی است ، عشق نكهت جان است جان و ایمان است ، عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است ، عشق بستان است گلستان است بی پایان است ، عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ، عشق بی عین و بی شین است ، عشق چراغ نجات بخش انسان است ، عشق نوری است كه در هر نظری جلوه گر است ، عشق اسطرلاب اسرار خداست ، یادگاری است كه در این كنبد دوار می ماند ، عشق آتش دلهای كباب است ، عشق دردها را درمان می كند ، عشق تمنای دو قلب است ، عشق پیوست بهترین محبتی است میان من و تو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:13 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
A – Accept : پذیرا باشید: دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید . B - Break away : خودتان را جدا سازید: خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید . C - Creat : خلق کنید : خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید . D – Decide : تصمیم بگیرید: تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد . E - Explore : کاوشگر باشید : جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید . F - Forgive : ببخشید : ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند . G - Grow : رشد کنید: عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند . H – Hope : امیدوار باشید: به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید . I - Ignore : نادیده بگیرید: امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند . J – Journey : سفر کنید: به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید
. K – Know :
بدانید: بدانید که هر
مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در
نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای
طاقت فرسای زمستان می آید . L – Love : دوست بدارید : اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد
. M – Manage : مدیر باشید: بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید
. N - Notice : توجه کنید: هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید
. O -Open : باز کنید: چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد
. P –Play : بازی و تفریح کنید: فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد
. Q – Question : سوال کنید: چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید
. R – Relax : آرامش داشته باشید: اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.
S – Share : سهیم شوید: استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد
. T – Try : تلاش کنید: حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید
. U – Use : استفاده کنید : از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد
. V – Value : احترام بگذارید: برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید
. X – X-Ray : اشعه ایکس: با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید
. Y – Yield : اجازه دهید: اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید در انتها خوشبختی را خواهید یافت . Z – Zoom : تمرکز کنید: زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:51 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
در دنیای مهر و محبت جائی بنام" فراتر از اینجا" نیست. بلکه همه به عنوان یک خانواده بزرگ انسانی در کنار هم هستیم. " سوزان جفرز" تصور کنید زندگیتان به پایان رسیده و در عالم برزخ در اتاقی بزرگ منتظرید تا با شما مصاحبه شود و به نامه اعمالتان رسیدگی کنند. برگ کاغذی به شما داده اند که روی آن پرسشی است که می بایست به آن پاسخ دهید، پاسخی که به این پرسش مهم و اساسی خواهید داد، چگونگی زندگی شما در جهان آخرت را رقم خواهد زد. فکر می کنید این پرسش چه خواهد بود؟ لحظه ای به آن فکر کنید ، آیا فکر می کنید خداوند از شما خواهد پرسید؟ در فلان سال چه قدر مالیات پرداخت کردی؟ یا چقدر پول خرج خودت کردی؟ معتقدم آن پرسش مهم و اساسی هیچ یک از این ها نخواهد بود ، بعد از مرگ فقط خواهند پرسید" چقدر خوب عشق ورزیدی؟ زندگی چه تعداد از انسان ها را به گونه ای مثبت از خود متاثر ساختی؟ قلب چند نفر را شاد کردی؟ خودت را چقدر دوست داشتی؟ آیا دانستی برای چه به دنیا آمده بودی؟ چنانچه ما هم در یک یک روزهای زندگیمان این پرسش ها را از خود بپرسیم، و بدنبال آن باشیم که پاسخ مناسبی برای آنها داشته باشیم و خود را معتقد سازیم که الگوی مناسبی از ارزش هائی که تبلیغ و تجویز می کنیم باشیم و خود تبلور تغییراتی باشیم که دوست داریم در دنیا شاهد و نظاره گر آن باشیم، آنوقت است که جهان دستخوش تغییرو تحولی بسیار شگفت ، عظیم و زیر بنائی خواهد شد. قلب ما فقط از طریق عشق ورزیدن، محبت کردن، خشنود شدن ، سهیم شدن ، کمک کردن، بخشیدن، در آغوش کشیدن و گرمی بخشیدن به دنیا از راه عشق می تواند به درد و رنج خویش خاتمه دهد. " اندیشه عشق و توانمندی" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:30 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:44 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان فراوان نشان دهنده کاميابي در زندگي نيست بلکه نشان نابودي زمان به گونه اي گسترده است. بياموزيم كه: ۱- با احمق بحث نكنم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند. ۲- با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه ميكند. ۳- از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد. ۴- تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم. ۵- از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است. ۶- بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است. ۷- کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن. ۸- از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند. ۹- ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم. ۱۰- از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:10 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:8 توسط احسان احمدی
|
|
||||||
|
|
|
|
|
آدمها اغلب نامعقول، غیر منطقی و خود خواهند *به هر حال آنها را ببخش* اگر مهربانی کنی شاید تو را متهم به اهداف پنهانی یا سود شخصی کنند *به هر حال تو مهربان باش* اگر موفق شوی دشمنان سرسخت خواهی داشت *به هر حال موفق باش* اگر درستکار و راستگو باشی ممکن است ضرر کنی *به هر حال راستگو و درستکار باش* آنچه را که سالها زحمت کشیدی و ساختی ممکن است دیگری به ناگهان از بین ببرد *به هر حال سازنده باش* اگر به دیگران آموختی ممکن است قدردانت نباشند *به هر حال آموزنده باش* اگر به آرامش و شادی دست یافتی ممکن است به تو حسادت کنند * به هر حال آرام و شاد باش* اگر به دیگران خوبی کنی ممکن است فردا همه فراموش کنند *به هر حال نیکوکار باش* اگر جانت را در راه آرمانت فدا کنی ممکن است کافی نباشد *به هر حال فداکار باش* * برای اینکه آسوده باشی بدان که همه چیز بین تو و خداست پس همیشه به همین فکر کن و آسوده باش* |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:1 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
قطعه گم شده تنها نشست در انتظار کسی که پیش او آید و او را با خود ببرد. بعضی ها با او جفت و جور بودند. اما با آن ها نمی توانست غلت بزند. با بعضی ها می توانست غلت بزند اما با او جفت و جور نبودند. بعضی ها هم اصلاًً نمی دانستند جفت و جور بودن یعنی چه. و بعضی ها نمی دانستند اصلا چیزی درباره چیزی. بعضی ها خیلی نازک نارنجی بودند. یکی او را روی پایه ستونی گذاشت... و همان جا به حال خودش رها کرد. بعضی ها قطعه های بسیاری گم کرده بودند. بعضی ها کلی قطعه اضافی داشتند. یاد گرفت از گرسنه ها که دنبال قطعه گم شده خود بودند، خود را پنهان کند. باز هم با قطعاتی دیگر برخورد کرد. بعضی ها خیلی بیش از حد نزدیک بودند. بعضی ها هم بی آنکه به او اعتنا کنند از کنارش می گذشتند. خود را آراست بسیار جذاب تر شد... فایده ای نکرد. سعی کرد به چشم بیاید. اما فقط خجالتی ها را ترساند. دست آخر یکی سر رسید . کاملاً با او جفت و جور بود. اما به طور ناگهانی... قطعه گم شده بزرگ و بزرگ تر شد! و باز هم بزرگتر "نمی دونستم داری رشد می کنی و بزرگ تر می شوی" قطعه گم شده گفت: من هم نمی دونستم "من دنبال قطعه گم شده خودم هستم. قطعه ای که بزرگ و بزرگ تر نشود." قطعه گم شده گفت: خداحافظ آن وقت یک روز یکی آمد که با همه فرق داشت قطعه گم شده از او پرسید: از من چه می خواهی؟ "هیچ" کاری داری برایت انجام دهم؟ "نه" قطعه گم شده پرسید: تو کی هستی؟ دایره کله گنده گفت: من یک دایره کله گنده هستم. قطعه گم شده گفت: فکر می کنم تو همونی که دنبالش می گردم. ممکنه قطعه گم شده تو باشم. دایره کله گنده گفت: اما من قطعه یی را گم نکرده ام. قطعه گم شده گفت: تو جای خالی نداری که بخواهی با من جفت و جور بشی. چه بد! فکر می کردم بتونم با تو غلت بزنم... دایره کله گنده گفت: تو نمی تونی با من غلت بزنی. اما شاید بتونی با خودت غلت بزنی. با خودم؟ یک قطعه گم شده نمی تونه با خودش غلت بزنه. دایره کله گنده گفت: تا حالا سعی کردی؟ قطعه گم شده گفت: اما من گوشه های تیزی دارم. به درد غلتیدن نمی خورم. دایره کله گنده گفت: گوشه های تیز ساییده می شن. در هر حال باید با تو خداحافظی کنم. شاید باز هم یکدیگر را ببینیم. و غلت زنان دور شد. قطعه گم شده باز هم تنها ماند. مدت درازی همان جا ماند. آن وقت آرام آرام خودش را از یک طرف بلند کرد. تالاپ افتاد. باز هم بلند شد... خودش را کشید... تالاپ و تالاپ تالاپ افتاد. شروع کرد به پیش رفتن و مدتی نگذشت که تیزی هایش کند و صاف شد. افتان و خیزان ، افتان و خیزان ، افتان و خیزان... و آرام آرام شکلش عوض شد... و آن وقت به جای تالاپی افتادن بامبی می افتاد و بعد به جای بامبی افتادن دارام دارام می لغزید و بعد به جای دارام دارام لغزیدن، قل قل می خورد و نمی دانست به کجا می رود و اهمیتی نمی داد. و آن وقت واقعاً می غلتید و پیش می رفت! نویسنده : شل سیلور استاین |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:29 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده بود. پس عزم جست و جو کرد ، برای یافتن قسمت گم شده اش. و همانطور که می غلتید و پیش می رفت آوازی این چنین می خواند: گم شده ام را می جویم گم شده ام را می جویم به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم. گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت اما بعد باران خنک می بارید. و گاه از سرمای برف یخ می زد اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید. و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد. برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند. یا گلی را بو کند. و گاه از کنار خاله سوسکه می گذشت و گاه خاله سوسکه از کنار او می گذشت. و این بهترین لحظه های زندگی اش بود. و همین طور رفت و رفت ، از فراز اقیانوسها آوازخوانان: " در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. " از فراز خشکی ها و دریاها آوازخوانان: " زانوهایم را قوت بخش و بال هایم را قدرت، در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. " گذشت از میان باتلاق ها و بیشه ها از فراز کوهساران و از دامنه کوهستان ها تا این که یک روز، "خدای بزرگ! این جا رو باش" آوازخوانان: " یافتم قطعه گم شده ام را یافتم قطعه گم شده ام را زانوهایم پرتوان، بالهایم پرکشان یافتم قطعه گم... " آن وقت قطعه پیدا شده گفت: "یک کمی صبر کن قبل از آن که خستگی را از زانوانت بیرون کنی و بالهایت را قوت بخشی من کجا و قطعه گم شده تو کجا من قطعه گم شده هیچ کس نیستم و تازه اگر هم قطعه گم شده کسی باشم فکر نمی کنم قطعه گم شده تو باشم!" غمگین و آزرده گفت: "آه می بخشید که مزاحم شما شدم." و غلت زنان به راه افتاد. قطعه دیگر یافت اما آن قطعه بسیار کوچک بود. و این قطعه دیگر خیلی خیلی بزرگ بود. آن سومی یک کمی تیز بود. و چهارمی زیادی چهارگوش بود. یک بار خیال کرد پیدا کرده است قطعه ای را که دنبالش می گشت اما درست و حسابی جا نیفتاد. و آن را به کناری انداخت. بار دیگر که با قطعه ای برخورد کرد و او خود به خود شکست باز هم غلتید و رفت و رفت ماجراهایی داشت در حفره ای افتاد و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد آن وقت یک روز رسید به یک قطعه دیگر که به نظرش رسید حسابی جفت و جور اوست. به او گفت: سلام قطعه گفت: سلام "تو قطعه گم شده کسی هستی؟" "تا آن جا که می دانم ، نه" "خوب، می خواهی برای خودت باشی..." "بدم نمی آید با کسی باشم ولی هنوز مال خودم هستم." "دوست داری مال من باشی." "بدم نمی آید." "شاید با هم جفت و جور نشویم." "امتحان می کنیم." آهان؟ سرانجام و سرانجام جفت و جور شد چه خوب هم غلت زنان پیش رفت و چون حالا دیگر کامل کامل بود تندتر می غلتید و پرشتاب تر و پر شتاب تر از گذشته و پرشتاب تر از هر زمان دیگری بود آن قدر تند و با شتاب که نمی توانست بایستد بایستد و با کرم گپی بزند. یا بایستد و گلی را بو کند و پرشتاب تر از آن بود که پروانه بر رویش بنشیند نمی توانست ترانه شاد خود را بخواند پی....دا کرد....ه ام ق...طع...ه.... یافت...م ق...طع...ه.... حالا که کامل شده بود دیگر ترانه یی سر نمی داد با خودش فکر می کرد: آها، چه شد که اینجوری شد و از غلتیدن و چرخیدن باز ماند. و آن وقت قطعه پیدا شده را به کناری گذاشت و آرام و آرام غلتید و دور شد و همان طور که می غلتید ترانه اش را خواند "می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را آی آی آی ، می رم این جا ، می رم آن جا می جویم قطعه گم شده ام را. " نویسنده : شل سیلور استاین |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:21 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مىخواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی، بلكه احقاق حق مردم بشود.
شیخ بهایى گفت: قربان من یك هفته مهلت مىخواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه باز هم اراده ی ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم.
شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى كه از آنجا مىگذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى كرد. شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت:
اى بنده ی خدا من مىدانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مىكند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچهاى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مىروم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مىشود.
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد : قبله گاها مىخواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مىدهند و مطلب را به خودشان اشتباه مىنمایند.
شاه عباس با تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مىگوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارتهاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند ، هر كدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرى گفت : خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مىكرد و به درگاه خدا تضرع مىنمود . چهارمى گفت : خدا را شاهد مىگیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینهاش وارد مىآمد از كاسه سر بیرون زده بود.
به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مىكرد . عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت: بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مىشود شیخ بهایى گناهكار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید؟ شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عرض كرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم. شاه گفت : بله ولى چطور؟ شیخ گفت: من چگونه مىتوانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر مىفرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مىآید و بر من حرفى نیست! شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه كرده و مىكنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى.
از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مىداد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:14 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
اندر بلای سخت پدید آید فضل و بزرگمردی و سالاری"رودکی" اگر به بیل این وسیله ساده کشاورزی نگاه کنیم، متوجه می شویم لبه آن که دائماً با زمین در تماس است و بیشترین فشار را متحمل می شود، به رنگ نقره ای درآمده ، اما قسمت های بالاترش چنین نیست. به طوری که وقتی به انتهای صفحه آن می رسیم، می بینیم که کاملاً سیاه رنگ و به رنگ آهن است. جسم وروح انسان نیز بدین گونه است. هر چه بیشتر تلاش کنیم و از خود فعالیت و تحرک نشان دهیم، به همان اندازه شادابتر ، سرزنده تر و راضی تر خواهیم بود. نایتینگل می گوید : در سفری که به گینه نو داشتم مشاهده کردم که مرجانهای وسط دریا، آنجائی که آب آرام است، عمدتاً رنگ باخته و فاقد حیات به نظر می رسند، اما مرجانهای نقاط ناآرام دریا، جائی که جذر و مد آنها را به این طرف و آن طرف می برد درخشان و شفافند. از راهنمای خود علت را پرسیدم جواب داد: " مساله خیلی ساده ایست. مرجانهای محلهای آرام درگیر هیچ نوع مبارزه در زندگی نبوده اند، در حالی که مرجانهایی که در معرض کشاکش دریا هستند ، رشد و جلای بهتری پیدا می کنند" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 9:38 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی خدا مادران را آفرید در روز ششم تا دیروقت کار می کرد. فرشته ای اومد و پرسید؟ چقدر روی این یکی وقت می گذاری؟ و خدا پاسخ داد: می دونی چه خصوصیاتی در نظرگرفتم تا درستش کنم؟ باید قابل شست وشو باشه ولی پلاستیکی نباشه. بیش از200 قسمت قابل حرکت داشته باشه که قابل تعویض هم باشه و باید بتونه از همه جور غذا استفاده کنه . باید بتونه هم زمان سه تا بچه را در آغوش بگیره -با یه بوسه که از زانوی زخمی تا قلب شکسته را شفا بده- و همه اینها را باید فقط با دو دست انجام بده. فرشته تحت تاثیر قرار گرفته بود. فقط دو تا دست غیر ممکنه!!! مطمئنی که این یک مدل درست و استاندارده؟؟ این همه کار برای امروز زیاده بقیه اش را بگذار برای فردا تکمیلش کن. خدا گفت : نمی تونم دیگه آخرای کارمه- چیزی نمونده که موجودی را که محبوب قلبم هست رو کامل کنم- وقتی بیمار میشه خودش خودش را معالجه می کنه و می تونه 18 ساعت در روز کار کنه. فرشته نزدیکتر اومد و زن را لمس کرد. این که خیلی لطیفه!!! بله لطیفه ،ولی خیلی قوی درستش کردم. نمی تونی تصور کنی چه چیزهائی رو میتونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز بشه!! فرشته پرسید:میتونه فکر کنه؟ خدا پاسخ داد نه تنها میتونه فکر کنه می تونه استدلال و بحث گفت گو هم کنه.فرشته گونه زن را لمس کرد .گفت : خدایا فکر کنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی سوراخ شده و داره چکه می کنه؟! خدا اشتباه فرشته را تصحیح کرد ، چکه نمی کنه ، این اشکه!! فرشته پرسید؟ اشک؟ به چه درد می خوره؟ اشکها روش او هستند تا غمهاش ،تردید هاش، عشقش ، تنهائیش ،رنجش و غرورش را بیان کنه! فرشته هیجان زده گفت : خداوندا تو نابغه ای ، فکر تمام چیزهای خارق العاده را برای ساختن مادرها کرده ای!! فقط یک چیزش خوب نیست...... خودش فراموش می کنه که چقدر با ارزشه!!! کاش کمی بیشتر قدرشون را داشته باشیم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:48 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی یک هدیه است اما فقط تعداد اندکی از مردم این را می دانند، زیرا خدا بدون هیچ هیاهوئی این هدیه را به ما بخشیده است. هدیه زندگی چنان بی سروصدا به ما ارزانی شده که ما به ارزش آن پی نبرده ایم. و خدا منتظر تشکر نمی ماند . بخشندگی اش را آشکار نمی کند. حتی آهسته دم گوش ما نمی گوید که " من به تو ارزشمندترین هدیه را بخشیده ام.: زندگی، آگاهی، عشق. او به راستی می داند که چگونه ببخشد و این هنر هدیه دادن است: کسی که به او بخشیده شده نباید از آن آگاه شود و گرنه ممکن است کمی احساس حقارت و شرمندگی بکند.از این رو خدا به گونه ای پنهان هدیه می دهد تا دریافت کنندی هدیه هیج گاه از آن باخبر نشود، مگر این که او تلاشی آگاهانه برای با خبر شدن از آن چه به او بخشیده شده انجام دهد. اگر تو از هدیه ی زندگی آگاه شوی ، برای دریافت هدایایی بیشتر لایق می شوی. اگر شکر این هدیه را به جا آوری، برای دریافت هدایای بیشتر شایستگی می یابی. کسی که از خدا بابت همه شکرگزار است، بیشتر و بیشتر دریافت می کند، زیرا قلب شکرگزار گشوده و گشوده تر و پذیرا و پذیراتر می شود. به یاد داشته باش که همه چیز یک هدیه است، هر چه که از سرگذارنده ای، هدیه ای بزرگ است: تمام دردها و لذت ها، تمام نا خوشی ها و خوشی ها و تمام فرازها و نشیب ها . همه چیز زیباست، زیرا همه چیز در جهت رشد و شکوفائی نهائی تو عمل می کند. زندگی موهبتی الهی است، اما ما چنان از آن غافلیم که هرگز از هستی شکرگزاری نمی کنیم. هیچ احساس قدر شناسی از آن نمی کنیم. به ما موهبت فراوانی ارزانی شده اما همچنان شکوه و شکایت می کنیم. باز هم بیشتر می خواهیم .بدبختی ذهن این است که هر قدر به آن بدهی باز هم بیشتر می خواهد. طلب کارتر ،تندخو تر و پرخاشگر می شود. و این راه سعادت نیست راه جهنم است! راه سعادت از قدردانی و شکر گزاری می گذرد . از هستی شکرگزار باش . به تو بسیار ارزانی داشته ، بیشتر طلب نکن تا به تو بیشتر داده شود. کاش کمی شکرگزار تر بودیم ، خیلی وقت ها حتی یک تشکر خشک و خالی هم نمی کنیم.فقط به کسانی بیشتر داده می شود که قدر شناس باشند آنان از بهر شکرگزاریشان توانگر می شوند. مجموعه مراقبه های اشو |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:58 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم "حافظ"
مهمترین چیزی که در زندگی باید به خاطر داشته باشی این است که خدا به تو عشق می ورزد و تو را به حال خود رها نمی کند. خدا نسبت به تو بی تفاوت نیست. همواره به فکر تو و مراقب توست. این باور هر قدر در قلبت ژرفتر باشد بهتر است، زیرا اگر توعشق خدا را بیشتر احساس کنی قادر خواهی شد به دیگران عشق بورزی ،این گونه است که ما قادر خواهیم شد عشق بورزیم . در دنیای امروز ، عشق در حال رنگ باختن است ، زیرا خدا رنگ باخته است. آسمان خالی است، در حالی که در گذشته از عشق اکنده بود. مردم قرن ها با چشم دوختن بر آسمان دعا میکردند. وجودشان تعالی یافته بود. عشق همچون باران می بارید و شست و شویشان می داد. عشق آنان را به حرکت وا میداشت، نوازش می کرد و دگرگون می ساخت وبعد از آن بود که آنان قادر شدند به دیگران عشق بورزند. اگر از عشق سرشار باشی میتوانی آن را به دیگران نثار کنی. اما اگر از عشق بهره مند نباشی چگونه می توانی آن را به دیگران ببخشی؟؟ وتنها منبع بهره مند شدن از عشق، خداست، زیرا او تنها منبع فناناپذیر عشق است. خود را به هستی واگذار. واگذار کردن خود بسیار زیباست، زیرا تو را زیبا و برازنده می کند و خدا خیر و رحمتش را در حجمی وسیع بر تو جاری می سازد. کسی که همواره در حال ستیز است، بسته و دور از دسترس خداوند می ماند. و کسی که رها و در ِآرامش است، کسی که با هستی دشمنی ندارد و به هیچ طریقی در صدد غلبه بر کسی یا چیزی نیست، در دسترس خداوند است. تمام درها و پنجره های او باز است. باد می تواند براو وارد شود وبر او بوزد. باران می تواند براو ببارد و خورشید میتواند بر او بتابد. پس خدا می تواند در او وارد شود، خدا گاهی در شکل باد وارد می شود، گاهی در شکل باران و گاهی در شکل خورشید. او هرگز در شکل خدا وارد نمی شود ، خدا یک شخص نیست. تو خدا را هرگز در شکل یک شخص ملاقات نخواهی کرد. همیشه با او در شکل انرژی طبیعی تماس خواهی یافت. گلی که شکوفه زده خدائی است که برتو سلام می کند آسمان پر ستاره..... خدا بازوانش را به روی تو گشوده و آماده در آغوش گرفتن توست اما خدا تنها زمانی می تواند تو را در آغوش بگیرد و بر تو بوسه زند که دست از ستیزبرداری وگرنه چنان مشغول و درگیر خواهی بود که هیچ فرصتی برای عشق بازی با خدا نخواهی یافت. خدا را با ذهن و فکرنمی توانی بیابی ، خدا را باید با عشق یافت . جای خدا در سر نیست ، در جائی که پای خدا مطرح است بی سر باش!! مجموعه مراقبه های اشو
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:12 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
*بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت را داشتی. * ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی درعین حال تا وقتی که چیزی را دوباره بدست نیاریم نمیدونیم چی رو از دست دادیم. *اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده. *دنبال نگاه ها نرو چون میتونن گولت بزنن. دنبال دارائی نرو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.. *دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی. *رویائی را ببین که میخوای، جائی برو که دوست داری، چیزی باش که میخوای باشی، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هرچی دوست داری انجام بدی. * آرزو می کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی. به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمانی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی. *شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها را ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن. *شادی برای اونائی که گریه میکنن ویا صدمه می بینن زنده است. برای اونائی که دنبالش می گردن و اونائیکه امتحانش کردن، چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن. *روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، باید اول خالی خالی بشی ؛ باید اول یه خلاً تو خودت ایجاد کنی تا بعد بتونی جذب کنی ، تا وقتی دردها و رنجها و کینه ها رو دور نریختی توی زندگی نمی تونی به درستی پیش بری. * وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدند سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:20 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
شايد براي گفتن جمله دوستت دارم دير بشه ! جلسه بزرگداشت مقام استاد را يادتون هست ؟ اين كليپ پاورپوينت را دانلود كنيد http://www.sendmefile.com/e_ahmadi/00628589
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:37 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت. يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید... پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند. فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد... روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود. اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادی". کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم". در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد. اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟" كشاورز با افتخار جواب داد:"بله" با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد... پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد... سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:7 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آوردهام. «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. » |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:52 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
دان هرالد (Don Herald) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد: البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد . اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم . اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم . در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد "شادى از خرد عاقل تر است" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:48 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
1- یک جسم دریافت خواهید کرد. ممکن است در تمام طول زندگی ، این جسم را دوست بدارید یا از آن متنفر باشید، ولی این بدن برای همه عمر متعلق به شماست. 2- درسهائی خواهید آموخت. شما در یک دوره تمام وقت غیر رسمی به نام زندگی ثبت نام کرده اید. در این مدرسه هر روز فرصت دارید که درسهائی بیاموزید. ممکن است این درسها را دوست داشته باشید یا تصور کنید که بی ربط و احمقانه هستند. 3- اشتباهی وجود ندارد ، هر چه هست درس گرفتن است.رشد ، روندی است پر از ِآزمایش و خطا و به عبارت دیگر پر از تجربه اندوختن. تجارب حاصل از شکست بخش مهم این روند هستند و نهایتاً همان ها هم به "کار" می آیند. 4- یک درس آنقدر تکرار می شود تا زمانی که آن را یاد بگیرید. یک درس به اشکال مختلف به شما عرضه می شود تا وقتی که آن را یاد بگیرید و تجارب تکراری تنها یک هدف دارند اینکه به ما بیاموزند که هنوز یاد نگرفته ایم. 5- یادگیری هرگز پایانی ندارد. در زندگی بخشی نیست که دروس خودش را نداشته باشد. اگر زنده هستید باید بدانید دروسی هست که باید یاد بگیرید. 6-"آنجا " ابداً بهتر از "اینجا" نیست. وقتی که "آنجا" برایتان " اینجا" می شود، یعنی که بار دیگر "آنجائی" بدست آورده اید که باز هم بهتر از "اینجا" به نظر می رسد. 7- دیگران فقط آئینه خود شما هستند. شما نمی توانید خصلتی را دردیگری دوست داشته باشید یا از آن متنفر باشید مگر آن که آن خصلت شما را به یاد خصلتی در خودتان بیندازد که آن را دوست دارید یا از آن متنفر هستید. 8- زندگی شما همان چیزی است که شما از زندگی ساخته اید. همه ابزار و منابع لازم در اختیار شماست. این که شما با آنها چه می کنید دقیقاً به خودتان بستگی دارد. انتخاب با شماست. 9- پاسخ شما در درون خودتان نهفته است. پاسخ هائی که به سوالات زندگیتان میدهید در درون شما نهفته است. تنها چیزی که به آن نیاز دارید آن است که ببینید ، گوش دهید و اعتماد کنید. 10- شما همه اینها را فراموش خواهید کرد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:56 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود، و به قدر دل امیدواران گرم می شود...... پدر می شودیتیمان را و مادر. برادر می شود محتاجان برادری را. همسر می شود بی همسر ماندگان را. طفل می شود عقیمان را. امید می شود ناامیدان را. راه می شود راه گم گشتگان را. نور می شود در تاریکی ماندگان را. شمشیر می شود رزمندگان را. عصا می شود پیران را. عشق می شود ..محتاجان به عشق را.. خداوند همه چیز می شود همه کس را. به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب قلب هایتان را از هر احساس ناروا. و مغزهایتان را از هر اندیشۀ خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار... و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سر سفرۀ شما، با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند و بربند تاب، با کودکانتان تاب می خورد، و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند....مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟ که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه می-برید؟ که در سلامت یافت می شود که به خلاف پناه می برید؟ قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید. زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می پرد و دور...بی اعتنا به حقیران در روح. کینه چون لاشخور و کر کس است. کوتاه می پرد و سنگین...و جز مردار به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:2 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند : |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:5 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
بدترین ورشکستگی در جهان از دست دادن اشتیاق است. اگر فردی تمام هستی خود را بجز اشتیاق از دست بدهد می تواند دوباره به موفقیت دست یابد.(ه.و .آرنولد) فردی گفت: وقتی خودم را از بالای ساختمان پرتاب کردم....... در طبقه دهم زن وشوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! درطبقه نهم " پیتر" قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد. در طبقه هشتم" می " گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود. در طبقه هفتم "دن" را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! درطبقه ششم "وانگ" را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند! در طبقه پنجم "هنگ" به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاریهایش را می رسید. در طبقه چهارم "رز" را دیدم که باز با نامزدش کتک کاری می کرد! در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید! در طبقه دوم "لی لی" را دیدم که به عکس شوهرش که از سه ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است. قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم . اما حالا می دانم که هرکسی گرفتاری های خودش را دارد. بعد از دیدن همه فهمیدم که وضع من آنقدر ها هم بد نبود!! حالا به کسانی که همین الان دارند به من نگاه می کنند ، فکر می کنم ، آنها بعد ازدیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان ، آن قدرها هم بد نیست! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بزرگترین لذت زندگی انجام دادن کارهائی است که دیگران معتقدند از عهده ما بر نمی آید. "والتر باگمات" نخستین فرق میان افراد موفق و ناموفق چیست؟ موضوع ساده است : افراد موفق سوالات بهتری از خود پرسیده اند و در نتیجه پاسخ های بهتری نیز گرفته اند. هنگامی که اتومبیل متولد شد ،صدها نفر دست به ساختن آن زدند، اما "هنری فورد" با دیگران فرق داشت و از خود پرسید: چگونه می توانم این ماشین را به تولید انبوه برسانم؟" پس اگر می خواهیم کیفیت زندگی خود را تغییر دهیم، باید تغیییری در سوالاتی که از خود یا دیگران می پرسیم بوجود آوریم.سوالاتی از قبیل : چرا این مشکل برای من به وجود آمده؟ چرا این همه مشکل دارم ؟ چرا چنین شد؟ از همان سوالات بی انتهائی هستند که هیچ جوابی ندارند و هرگز کمکی به شما نخواهند کرد ، بلکه فقط احساسات منفی را در شما رشد می دهند. کامپیوتر مغز همیشه آماده خدمتگذاری به شماست و هر سوالی را که به آن بدهید مطمئناً پاسخی برایش خواهد یافت. اگر سوال شما یاوه باشد( مثلاً چرا من همیشه بدبخت و گرفتارم؟) طبعاً جوابی یاوه هم خواهید گرفت. از سوی دیگر،اگر سوال شما ثمربخش باشد ( مثلاً چگونه می توانم از این موقعیت استفاده کنم؟) خود به خود ، خود را به راه حل های مناسب هدایت خواهید کرد. -تمرکز یعنی واقعیت و رمزش این است: اگر می خواهی واقعیت را عوض کنی تمرکزت را عوض کن واگر می خواهی تمرکزت عوض شود، سوالی را که از خودت می کنی تغییر بده. پس اگر می خواهیم زندگی مان را کنترل کنیم باید سوالاتمان را کنترل کنیم. -اگر می خواهی آدم بزرگی باشی، سوالات بزرگ کن، تفاوت میان اشخاص مربوط به پرسش های متفاوتی است که دائماً از خود می کنند. -پرسش ها بلافاصله باعث انحراف فکر ودر نتیجه موجب تغییر احساسات ما می شوند. در زندگی هر کسی ، لحظات و خاطرات زیبائی وجود دارد که یادآوری آنها احساسی دلپذیر به وجود می آورد. مثلاً اولین روزی که به تنهائی از منزل خارج شدید، یا تولد اولین فرزند شما یا صحبت با دوستی که باعث تقویت اعتماد به نفس در شما شده است. پرسش هائی از این قبیل که "در حال حاضر چه چیزهای عالی در زندگی دارم؟" باعث می شود که این لحظات را به خاطر بسپاریم. - این که چه کاری ممکن و چه کاری را غیر ممکن بدانیم بسته به سوالاتی است که از خود می کنیم. مثلاً وقتی میپرسید چرا من همیشه کارها را خراب می کنم؟ به طور ناخواسته فرضیه ای را قبول کرده اید و آن این است که واقعاً کارها را خراب می کنید، در حالی که ممکن است واقعاً چنین نباشد. موفقیت نتیجه من می توانم هاست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:32 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک رودخانه بزرگ بی هدف نیست بلکه جهت و مقصد دارد . پس یک زندگی خوب هم باید هدف معینی داشته باشد. همه نیرو و غنای آن باید در یک سمت وسو سوق داده شود. "گرنویل کلینرر"پیرمرد میلیونر به طرف استخر رفت، تکه نانی را از جیب بزرگ کت کهنه خود در آورد و آن را ریز ریز کرد تا جائی که می توانست آن را دورتر از خود روی آب ریخت. "غازها " همه جمع شدند و سر تکه های نان به جان هم افتادند. اما "قو" به دلیلی، اعتنائی نکرد، گوئی غذا را ندیده است و انگار غذا خوردن با دیگر پرنده ها را کسر شان خود می دانست. میلیونرگفت: " زندگی مردم عادی مانند زندگی غازهاست. حواس آدمهای عادی را هر روز دوستان، فامیل و حتی خودشان پرت می کنند، و تا حواسشان پرت می شود فراموشی سراغشان می آید.یادشان میرود که هدفی دارند. امروز اینرا میخواهند، فردا چیز دیگررا ، دنبال کارهای ریز و بازی های خرد که سر راهشان ریخته می روند. اما آدمهای فوق العاده که انسانهای آگاهی اند، مانند قو هستند که می شود گفت نماد فرزانگی است. آنها "تمرکز" دارند . قرص ومحکم در مرکز هستی خود مستقرند و چیزی نمی تواند حواسشان را پرت کند. اراده آدمهای عادی ضعیف است چون چیزی نیستند جز رشته ای از خودهای کوچک متفاوت و اغلب در تضاد با هم. "منبع : حکایت آن که دلسرد نشد، مارک فیشر" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:22 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر به شرایط بد عادت کنید دیگر نمی توانید آن را تغییر دهید." هلن کلر"
تربیت کنندگان کک به هنگام تربیت حشره متوجه عادت عجیب و قابل پیش بینی آن شده اند. هنگامی که ککی را برای نخستین بار در ته یک ظرف شیشه ای قرار دادند، بلافاصله از آن به بیرون می جهد، چون همگان می دانند که میزان جهش کک واقعاً غیر قابل باور است. تربیت ککها از لحظه ای آغاز می شود که سرپوش ظرف شیشه ای را می گذارند. در این حالت ، باز هم کک ها شروع به جست وخیز می کنند، و ناگفته پیداست که کله آنها بارها و بارها به سرپوش برمی خورد. هنگامی که انسان جهش و تصادف کله کک ها با سرپوش ظرف شیشه ای را تماشا می کند، اتفاق بسیار جالبی روی میدهد، کک ها اگر چه به جهیدن ادامه میدهند، اما دیگر به قدری نمی جهند که کله شان با سرپوش برخورد کند. در این لحظه سرپوش برداشته می شود و کک ها به جهیدن ادامه میدهند اما هرگز از درون ظرف شیشه ای به بیرون نمی جهند. علت این امر ساده است و آن این است که ککها به این میزان از جهش عادت کرده اند و با خو گرفتن به آن دیگر نمی توانند بیش از آن جهش کنند. آیا ما هم همانند یک کک عمل می کنیم؟؟؟ ما نیز خود را به میزان معینی از جهش در زندگی عادت میدهیم.؟؟!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:3 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
پائیز آینده ، هنگامی که غازها برای گذراندن زمستان به سوی جنوب پرواز می کنند ،به پرواز جناقی (/\ شکل) آنها بنگرید و به یاد بیاورید که علم در مورد فرم پرواز آنها چه کشف کرده است. هر غاز در حال پرواز یک نیروی بالا برنده در محیط غازی که بلافاصله در پشت او پرواز می کند، ایجاد می نماید. بدین سان ، دسته غازها با پرواز جناقی خود حداقل 71 درصد بر میزان پروازی که به صورت انفرادی صورت پذیرد، می افزایند.
مردمانی که اهداف و عقاید مشترکی دارند بسیار سهل تر و سریع تر می توانند به مقصد برسند، چون تحت فشار همدیگر حرکت می کنند. هنگامی که غازی از آرایش جناقی شکل خارج شود ، بناگاه کشش و مقاومت ناشی از پرواز انفرادی را احساس می کند و با سرعت به آرایش جناقی می پیوندد تا از مزیت نیروی بالا برنده غاز جلوئی خود بهره مند شود. اگر ما به اندازه غازها از این احساس برخوردار باشیم، همگی در صف آن مردمانی قرار خواهیم گرفت که همان راه و طریق ما را می پیمایند. مواقعی که غاز جلوئی خسته می شود ، به عقب پرواز کرده و به صف جناقی می پیوندد و غاز دیگر بلافاصله جای او را می گیرد. از اینرو بهتر است که در انجام کارهای طاقت فرسا چه در مورد انسانها و چه در مورد غازهائی که به طرف جنوب پرواز می کنند، نوبت را رعایت کنیم. غازهائی که در ردیف های عقبی پرواز می کنند برای تشویق و حفظ سرعت غازهایی که در ردیف های جلو پرواز می کنند، سرو صدا و هیاهوی تشویق بلند می کنند. * حالا کمی در مورد خودمان فکر کنیم مواقعی که ما در ردیف های عقب سروصدا ایجاد می کنیم حامل چه پیام یا پیام هائی هستیم؟؟ خلاصه ، و مهم تر از همه اینکه ، وقتی غازی مریض می شود و یا در اثر اصابت گلوله ای زخمی می شود و ازصف خارج می گردد، دو غاز دیگر به همراه او از صف خارج شده و تا سطح زمین تعقیبش می کنند تا شاید کمک و حمایتش کنند. این دو غاز تا بهبودی غاز زخمی و پرواز او ویا تا لحظه مرگ در کنارش می مانند. و فقط پس از این لحظه است که این دو غاز با پرواز دوتائی خود و یا با پیوستن به صف دیگری از غازهای وحشی ، خود را به گروه می رسانند. اگر ما از هم از این حس غازها برخوردار باشیم، همانند آنها دوش به دوش هم کنار هم می ایستیم و این راز پرواز است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:37 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:10 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سوال :اگر تلقين اينقدر موثره پس چرا مي گن كه اگه مشكلي داشتيم به درگاه خدا دعا كنيم؟ "تلقين به نفس" مي كنيم ولي واژه هايي كه در خلوت خودمون تكرار مي كنيم روي نفس خودمون تاثير مي گذارند نه ديگري، شما اختيار خودتون رو داريد نه ديگران، البته بعدا مي گم كه روي ديگران هم تاثير داريد ولي نه اينطور كه الان فكر مي كنيد. مي دونيد مشكل اكثر ما كجاست؟ چرا چيزهايي كه مي خواهيم يا بدست نمي آريم يا خيلي دير بدست مي آريم؟ حاشيه نمي رم و مستقيم اصل مطلب رو براتون مي گم. اشكال كار اينجاست كه شك داريم، ايمانمون سسته و اعتماد نمي كنيم و طبعا صبر هم نداريم. حالا چرا اينارو كه گفتم نداريم؟ چون يك صفت اصلي خدا رو باور نداريم كه خـــــــــــــدا حكيم و داناست، حكيم يعني اينكه مي دونه چيكار داره مي كنه و ميدونه صلاح ما در چيه. ولي ما مي گيم نه همون كه من مي گم برام بهترينه، اصلا همه چيزش رو قبول دارم و هر اتفاقي هم بيفته پاش مي ايستم. خب اين يعني ما بهتر از خدا مي دونيم كه چي به صلاح ماست. حتما اين سوال شماست كه اگه هر چي به صلاح ما باشه خدا مي ده و اگه نباشه نمي ده پس چرا ديگه اينهمه تلقين و تقلا براي زندگي بهتر. دوستان عزيز خدا آفريننده ما هست و مي خواد كه ازش درخواست كنيم تا بما ببخشه، اين راهيه كه خدا بيشتر بما مي ده البته اگه به صلاح ما باشه. اصلا مگه نه اينه كه خدا آسمان و زمين و موجوداتش را بخاطر ما آفريده كه از آنها بهره مند بشيم حالا به كسي كه همه چيز را براي ما آفريده و فقط منتظر خواست درست ما هست چيزي نگيم، گرسنه ايم ولي چيزي نگيم و درخواستي نكنيم يا بدتر از اون براي ناز درستمون كم بخواهيم، بگيم خدا اگر يك آپارتمان چهل متري هم بدي واسه من و همسرم بسه. خدايي اين توهين به خداي بخشنده نيست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:43 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
كارما يك كلمه سانسكريت مي باشد يعني رشد نباتات كه منظور ازين كلمه فعل و نتيجه فعل است يا همان عمل و عكس العمل. و عده اي عقيده دارند كه اگر انسان رنجي را در زندگي كنونيش متحمل ميشود و يا بعد از مرگ همه بر طبق اين قانون و نه از جهت كفاره داشتن گناهان هست و در واقع اين قانون طبيعي و فطري جهان هستيست و عقيده بر اين است كه خود انسان بر اساس تفكراتش اين كارما را خلق مي كند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:8 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
هروقت دلت گرفت ؛ هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛ هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛ هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛ هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی ، هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ، به اون بالا نگاه کن . ته دلت با اون خلوت کن . اونی که همیشه همراهته ، ولی تو نمی بینیش . اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری . اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی . اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست . به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی . به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض میکنه تا برات یکنواخت نباشه به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی . از اون بخواه . فقط از اون کمک بگیر . به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن . به پدر و مادر و دوستای خوبت . ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خیره نشدی ؟ چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟ چند وقته که صداشون نکردی ؟ چند وقته که تنهایی رو خودت برای خودت ساختی ؟ بی حرکت نشستی !! که چی بشه ؟ تا کی؟ تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمیتونه کمکت کنه . پاشو . یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن . پاشو به دورو برت خوب نگاه کن . اینهمه قشنگی . اینهمه زیبایی . اینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت کنی . اما تو نمی خوای . تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت منه ؟ سرنوشت توی دستای من و توست . سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه . پاشو . وقت داره میگذره . عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ وقت بر نمیگرده . به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش اسیر بشی . دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره بزن . نترس برو جلو هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش . برو توی دلش . ایتطوری دیگه ترس برات معنی نداره . فقط بجنب . وقت کمه . اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری . فقط پاشو . زودتر . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:44 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:3 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:24 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر يک قورباغه تيزهوش وشاد را برداريد وداخل يک ظرف آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟ بيرون مي پرد!درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کار نيست وبايد برود! حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبتدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟ استراحت ميکند...چند دقيقه بعد به خودش مي گويد:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است. نتيجه اخلاقي داستان! زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستانمان ابلهي کنيم و وقت را از دست بدهيم وناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است . همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه وبيدار باشيم. سوال؟ اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟ البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام ! اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و...آيا بازهم همين عکس العمل را نشان مي دهيد؟ نه!با بي خيالي از کنارش مي گذريد. براي کساني که ورشکسته مي شوند ،اضافه وزن مي آورند يا طلاق ميگيرند يا آخر ترم مشروط مي شوند! اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟ زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد. اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب تمايلات خود باشيد! ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم :به کجا دارم مي روم؟آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم. برگرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن - نوشته اندرو متيوس |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:54 توسط احسان احمدی
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:30 توسط احسان احمدی
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد شقایقها و ریحانها و لاله خوش عذار آمد دلی آمد دلی آمد که دلها را بخنداند می ای آمد می ای آمد که دفع هر خمار آمد سلامی چو بوی خوش آشنائی ، الان داریم ساعتهای آخر سال رو می گذرونیم یه جورائی آخر آخر خط و یه جورائی یک قدم تا آغاز فاصله داریم. امیدوارم که این پایان نه پایان بلکه شروعی باشد برای از نو آغاز کردن در گلزار زیبا و بی انتهای زندگی، برای پر کردن دفتری نا نوشته که تازه می خواهیم بازش کنیم، امیدوارم بتونیم این دفتر جدیده را خوب خوب پر کنیم و جای خالی باقی نگذاریم. انگار همین دیروز بود که سال نو را تبریک می گفتیم چه آرزو ها و دعاها برای هم داشتیم ، چه خوشی ایامی که پشت سر گذاشتیم ، راز دوستی ها و خوشبختی ها هم به همین تبریک ها و آرزوهاست. اینک باز هم تبریک می گوئیم و دعا می کنیم که سالی سرشار از آرامش ، شادی و تحقق آرزوهایتان داشته باشید. **هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز** |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:7 توسط خانم بهشتی نژاد
|
|
||
|
|
|
|
|
نه! اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بینالمللی.
باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم: اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرتهای جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال میشد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت میکرد. در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جتهای روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جتهای روسی نمیدانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند. گفته میشود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگندههای روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوریهای زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جتها همچنان ، هواپیما را همراهی میکردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...
بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روسها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد. تنش بین ابرقدرتهای به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آمادهباش نظامی قرار گرفته بودند. در یک شب سرد در 26سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست میداد و آسمان شوروی را پایش میکرد... کمی از نیمهشب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است!!! پروتکل نظامی از پیش تعریف شده روسها در چنین شرایطی این بود که همه سلاحهای اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود. | ||